وقتی که آتش توطئه و بيداد از زمين زبانه می‌کشد و تا آسمان ديارت را می‌ليسد، می‌توانی به زندگی خصوصی خودت مهاجرت کنی، به هر طريق که شده سر پناهی تدارک ببينی، لقمه نانی را فراهم کنی، وکنار همسرت روزگار را به روزمرگی بگذرانی. هزار يک دليل عقلی و شرعی هم وجود دارد که:

.....لاتلقوا بايديکم الی التهلکه[1]

از بابت بوی کپک زدگی هم می‌توانی به انواع عطريات داخلی و خارجی متوسل شوی. اگر هم اهل سازش هستی و دل در گرو رسالت مصلحتی داری می‌توانی قبای شباني بپوشی، چوبی عصا مانند در دست بگيری و بر يک گله‌ي کوچک حکمرانی کنی. از بابت به مسلخ کشانيدن اغنام‌الله هم کسی تو را مؤاخذه نخواهد کرد. اما به خاطر داشته باش که فرزندت را بايد "غريب" نام گذاری کنی[2] و سر زمينت را "دشمنی".[3]

درعين حال اگر دغدغه‌ي رهايی قوم رهايت نکند، و اگر هر از چندی به سراغت بيايد و جان سنگينت را تکانی بدهد، راز شگفتی را خواهی ديد؛ راز همان بوته‌ای که درآتش بود و نسوخت. اما ديدنِ آن راز جز با چشمی دغدغه‌دار و دلواپس ميسر نيست.

حديث موسی چنين بود، ابراهيم و سياوش هم. ابراهيم درآتش افروخته نمروديان،[4]  و سياوش در آتش هوس‌های سودابه و جهل کاوس. و زنان و مردان پاک روان ديگری كه در آتش‌هاي دور و نزديک افکنده شدند و نسوختند

دراساطير مذهبی ازاين گونه صنعت بسيار است. اين ترديد و ناباوری از آنجاست که چشم آدمی بسيار کسان را، ازجمله خود را ديده که درآتش سياستِ اين روزگار سوخته‌ و خاکستر گشته‌اند. از اين رو دل ناتوبه‌کار، حديث ابراهيم و سياوش را رؤيای کاذبه‌اي می‌پندارد که خدايانِ دروغزن و غدار بر بالين آدمی فرستاده‌اند. چگونه می شود که آتش گزندی به آدمی نرساند؟

اگر منظور از «آتش» همان پديده‌ي شيميايی باشد که همراه با شعله و نور است، و اگر منظور از آدمی همين کالبد جانورگونه است، گريزی نيست که موقتا ترديد را از دل نرهانيم، اما اگر منظور از آتش، فراتر از آن پديده شميايی است، و جادوی سياست وبيداد قدرت را هم تداعی کند، آنگاه ناگزير از تاملِ بیشتری هستيم.

طعمه‌ي آتش، خود پديده‌ای و معنايی جدا از آتش نيست. هر آتشی برآيند طعمه‌ي خويش است، با هم خويشاوندی نزديک دارند، زبان يکديگر را خوب می‌فهمند، آتش از درون طعمه‌ي خويش سر بر می‌آورد، و به تعبير قرآن: «تطلع علی الافئده» است. آنچه درآتش مي‌سوزد، خاصيت سوخته شدن را در خود داراست. پديده‌ای که اين خاصيت را نداشته باشد سوختنی نيست و چه بسا که از سوختن ديگران پيشگيری کند [5]

برآيندِ اعمالی که از دروغ‌ها و نيرنگ‌ها حاصل مي‌شود، بوته‌ای قابل اشتعال می‌گردد. و مگر آدمی  جز برآيند اعمالش چیز دیگری است؟ و مگر نه اينکه آتشِ بيداد و ستم از همين هوس‌ها و دروغ‌ها ونيرنگ‌هايي شعله‌ور است که نام آدمی بر خود نهاده اند؟[6]

درد و دريغ ديگر آنکه چه بسيار کسان که برای مبارزه با بيداد، دانسته و ندانسته به دروغ‌ها ونيرنگ‌ها متوسل شدند که مصلحت می‌دانستند! غافل از آنکه اين مايه از فريب و نيرنگ، هرچند برای مقصودی مقدس بوده باشد، اما خود آنان را نيز درکام خواهد کشيد.

آن آتش هوس و توطئه‌ای که سودابه را به ذلت کشانيد اگر اندکی از آن در دل سياوش طلوع می‌نمود، خاک و خاکسترش می کرد. و آن آتش حسد و بيدادی که از شهر سدوم و گمورا زبانه می‌کشيد اگر مايه‌ای سوختنی در جان ابراهيم و لوط پيدا می‌کرد به آنان نيزمی آويخت.

از اينکه بگذريم "آتش" پديده‌ای مقدس هم هست، قداست آن در پاک کنندگی و گندزدايی است. برای دفع شرارت و فراهم آمدنِ محيط رشد، آتشی بايد تا مذبله‌ي فساد و شرارت را نابود کند، دل ناتوبه‌کارِ آدمی را غسل تعميد دهد، و روشنايی و خردمندی را با جان و دل آدمی آميخته سازد. ازاين رو "آتش" ضمانتی است برای بقای اصلح، و نشانه‌ای است از روح‌القدس[7] احتمالا شباهت "نار" و "نور" از همين جاست.

در اسطوره‌ي آفرينش، ابليس آزاد است تا در خاک زراعتی آدم[8] و در دل خام او تردد کند، او را مهلتش داده‌اند که تا آخرالزمان به تردد خود ادامه دهد. عالمِ آدميان هم عالم "امکان" است، عالمِ شکل‌گیری و هویتِ فرجامینِ هر آدمی. اگرچه هزاران امکان در برابر آدمی پدیدار می‌گردد، اما همه در دو امکان خير و شر خلاصه و طبقه بندی می شود.

به سخن ديگر، انسان که از مادر زاده شود، امکانی بالقوه بيش نيست. بالفعل شدن يکی از "امکان‌ها" تولد حقيقی "انسان" است. ابليس که از آتش آفريده شده اهتمام ورزيده تا در وادی «امکان» راهی را نشان دهد که از آدمی هيمه‌ای قابل اشتعال به چنگ آورد، و در آن آتش، آرمان يا امکان ديگر آفرينش را که پيدايش انسان تمام و اهورايی و ايجاد جامعه سالم است بسوزاند.

دو امکان متضاد در آدمي، در جدالِ «هستی دار» شدن هستند، که از آن به خدا و اهریمن، بهشت و دوزخ، يا خير و شر می‌توان تعبير نمود. بديهی مي‌نمايد که منظور از «امکان» يا «امکان‌ها» پديده‌ها و اشياء نيستند. هر امکان چون بذری است که از خزانه‌ی غیب در پنهانِ آدمی افکنده‌اند و جسم آدمی چون خاک زراعتي، هر بذری را که آدمی در گل وجود خويش بارور نمايد بعدها «خود» همان خواهد بود. بسته به اين است که اين بذر از کدام اقنوم باشد، «روح‌القدس» يا «ابليس»؟

آدم كه به ثمر رسيده باشد، بذر بارور شده و برآيند نظام يافته‌ای است از مجموع اعمالی که انجام داده و می‌دهد، درخت تناوری است که چاره‌ای از پذيرفتن ميوه‌ی خود ندارد، احتمال برکندن و تعويض نمودنش دشوار می‌نمايد. اعمال ريز و درشت آدمی که به انجام رسيده، نه تنها در حافظه‌ي خودآگاه، بلکه درحافظه‌ي ناخودآگاه، در همه‌ي سلول‌های تن و همه‌ي اجزای روان، به حکمرانی می پردازند و کششی را ايجاد می نمايند که گاه کوشش خودآگاه آدمی را بی اثر می سازد.

دراين ميان آدم‌های «محو» بسيارند، خاک‌های خشکيده‌ي سترون که به عذاب نازايی گرفتارند، لاشه‌های برای ارتزاق کفتارها، بوته‌هایی که هيمه‌ي حکومت‌های دوزخیِ دور ونزديک تاريخ بوده و هستند.

معصوميت و «رويين‌تن» شدن در مقابل آتش، تنها با بي‌گناهی ميسر نمی‌شود. معصوميت در هست شدنِ اهورايی شکل مي‌گيرد.

آدم‌های محوی که درقلمرو آزادي و عدالت هنوز از خود نزاده‌اند، همان قربانيان سوختنی برآتش مذبح می‌باشند. كسي که نمی داند و شعورش را برای دانستن به‌کارنمی‌گيرد و ستم ديگران را به خود روا می‌دارد، خود ستمگر احمقی است که آتشِ بيداد را مستدام نگه داشته است. ازعجايب آفرينش يکی هم همين است که برای جهل و حماقت کمترين اغماضی منظور نشده است.

اما حديثِ آن بوته که در آتش بود و نسوخت در آغاز برای موسی، ماجرايی بس حيرت انگيز بود. او دربارِ فرعون را از نزديک ديده بود، و با همه سياسی کاري‌ها و دسيسه‌هايی که در آنجا جريان داشت آشنا بود؛ سياست‌مدارانی را می‌شناخت که می‌توانستند در مقابل چشم مردم «بيداد» را «عدالت» نام گذاری کنند؛ سياست‌مدارنی که به رغم جهل مردم، از هوشياری موذيانه‌ای برخوردار بودند و زيرکی مار را داشتند. آنان توانسته بودند "عزت" و احترام را از مردم بربايند، مردم را بی مقدار نمايند و به تعبير قران .....فاستخف قومه فاطاعوه...[9]

عزت مردمان در تعريف و تمجيد از آنان نيست. «عزيز» استقلال رای دارد، دارای بينش عميقی است، و مقهور قول ديگران واقع نمی شود[10].

هيچ پيامبری مؤمنانِ به رسالتِ خويش را قهرمان و بی عيب نخواند، هيچ مصلحی مردم را با مجيز خوانی فريب نداد. انبيا نگفتند: «آی ملت عزيز و قهرمان» و آنان را دراقيانوس پر تلاطم واقعيت بر زورق دروغ نشاندند؛ بلکه وضع موجود را با همه‌ي نابساماني‌ها، ضعف‌ها، و نارسايي‌ها برايشان مطرح کردند. گفتند و شناساندند، تا مردم خود بتوانند از خواری و ذلت به کرامت و عزت برسند. عزت داشتن و محترم بودن، خارج از حوزه‌ي «عزيزم گفتن و جانم شنيدن» است[11]

سحره‌ي فرعون، در عين استخفاف مردم، مجيز آنان را نيز می‌گفتند. کسی که مردمان تشنه‌ي کمال و رهايی را فقط در حرف کامل و رها بخواند، و از هوشياری آنان نسبت به ضعف‌هايشان پيشگيری کند، اهريمنی است که در عالم رؤيا به تشنگان آب می نوشاند[12]

موسی سحره‌ي فرعون را ديده بود و می‌شناخت. وی می‌دانست که آنان کمر به قتلش بسته‌اند. اکنون درکوهستان‌های سخت و بلند و آفتاب زده‌ي سينا که هر بوته‌ای منتظر جرقه‌ای برای سوختن می‌باشد، خود را چون يکی از همان بوته‌ها می‌ديد و مصر را کوره‌ای از آتش توطئه‌ها. در زندگی شبانی که پيش گرفته بود هر بوته‌ای را که در اجاق می افکند می‌توانست تداعی سرنوشت خودش را به همراه داشته باشد.

اما مگر می‌شود چشم از مصر فرو بست؟ و مگر می‌شود در کوهستان‌های خلوت و خاموش به هی‌هی چوپانی دل خوش کرد؟ بيش از ششصد هزار نفر از قوم، عملگیِ اشراف مصر مي‌کنند[13]، و در عين حال که تمايل به رها شدن در آنان هست، عزت و شعورِ چگونه رها شدن را ندارند. اين دغدغه‌ها جان موسی را بی‌قرارِ بازگشت به مصر می‌نمود، و او را از"محو بودن" در ميان کوه و خرسنگ و خاشاک به «هستی دار شدن» می‌خواند.

در هنگامه‌هايی چنين، که بی‌قراری، جان آدمی را به تکاپو می‌اندازد، آن بذری که در خاك و گل آدم تعبيه است به شکافتن و شکفتن می‌پردازد؛ بذری که به تعبير عيسی مسيح:

 «چون دانه‌ی خردل از ساير بذرها کوچکتر است و چون برويد، درختي تنآور شود كه مرغان هوا آمده در شاخسارش آشيانه مي كنند»[14]

 آن بذر از همان «هستی» هست؛ همان که انسان را «هستي‌دار» می‌کند، و آدمی از همان بذر زاده می‌شود، تا پيش ازآن نيست، يا دست کم جانوری بيش نيست.

خاصيتی که در آن بذر نهفته است از نوع «پس دانشی» نيست، هوشياری موذيانه و شعبده‌گر هم نيست، از قلمروی ديگر است. «خردِ همه آگاه» را می ماند، که علاوه بر آشنايی با نظام هستی، عشق و اندوه مقدس و زيبايی و سلامت را در سرتاسر وجود آدمی می‌پراکند. ازاين رو، مقهور آتش نمی شود و در دوزخ تحميق‌ها، بی‌حرمتی‌ها، استخفاف و شعبده‌های مسخره نمی‌سوزد.

در آن هنگام موسی درحال دگرديسی و در شرفِ وارد شدن به وادی مقدس بود، جايی که تنها «هستی دار» می‌تواند درآن گام نهد، و برای ورود به آن، حاجت به پای افزارندارد[15]. به محض ورود ناگهان همه چيز دربرابر ديدگانش دگرگون شد، از بوته‌ها و سنگ‌ها گرفته تا عصای چوپانی‌اش. آنگاه نگاهش ازسطح گذشت و عمق و پنهان پديده‌ها را ديد؛ همه‌ي آنچه را تا پيش از آن ديده بود، همه‌ي آن پديده‌های صامت و خاموش، به جوشش در آمدند، همه چيز در شوق حيات و هست شدن، و «کوه در رقص آمد وچالاک شد».

آن بوته که پيش از آن با جرقه‌ای مي‌سوخت و خاکستر می‌شد اکنون در آتش گر گرفته‌ي کوهستان بی آنکه بسوزد و خاکستر شود حديثِ «بودن» و «هست‌شدن» را براي موسي ترنم می کرد و او را به پرسش می‌گرفت که:

ــ‌ به چه کار می آيد اين چوبدستی‌ات؟!

ــ برای گله، گوسفندان را می‌رانم

ــ رهايش کن

اين رها کردن نوعی جان کندن را می‌ماند. اگر تجربه‌ي برتری از آنچه داری به سراغت نيايد، رها نخواهی کرد تا مرگِ محتوم به ناگريز از تو بگيرد. اين چوبدستی تنها ابزار چوپانی موسی بود، اما رهايش کرد. در اين رها کردن است که ابزارها تغيير ماهيت می‌دهند و کارآيی برتری پيدا می‌کنند.

ــ ببين چگونه می تواند راه گريز سحره‌ي فرعون را فرو بندد! اين هوشياری بزرگ ارزانی توباد، حالا می‌توانی آن را برداری[16].

«حقارتی متبرک»[17] از آنچه می ديد وجودش را فرا گرفت. با ترسی آميخته به تمين چوبدستی را برداشت، محتاط و آرام زمزمه کرد که:

ــ اکنون من نامختون لبم، چگونه با فرعون سخن گويم که مرا بشنود؟!

ــ نمی‌بينی که در تو شکفته‌ام؟ بيم مدار، پای در آتش بگذار، هرجا بروی با تو هستم، هر جا لازم آيد بر زبانت جاری می‌شوم.

مبهوت از اين تجربه‌ي تازه، بيهوش از چند و چون ابن کنم يا آن کنم، تنها سر آن دارد تا نامی برای آنچه تجربه کرده است پيدا نمايد و آنگاه راهیِ راه شود.

ــ اگر بپرسند چه کسی تو را فرستاده چه بگويم ؟ تو که هستی که مرا شورانده‌ای؟

ــ بگو: «من هستم»[18]

ــ همين؟!

ــ آی موسی، مگر «بودن» و «هست بودن» آن هم در هنگامه‌ای که آتش بيداد خلق را در کام خود کشيده برترين دليل بعثت نيست؟

ــ آری خداوندا، آری.

ــ راستی موسی، دستت؟

ــ دستم چه خداوندا؟

ــ دستت را از گريبانت بيرون آر، بازش کن و به همه نشان ده، تو که اهل پنهانکاری نيستی؟ روشنايی دستت شعبده را از ميان خواهد برد[19]

و به اين‌گونه، هوشيار همچون مار و ساده همچون کبوتر، پای درآتش مصر نهاد.

*************

ویرایش جدید در فروردین 1392

 



[1] - اين قسمت آيه را اغلب بدون قسمت اول آن مي خوانند. براي مثال عنصرالمعالي در كتاب قابوسنامه همين قسمت آيه را در داستاني آورده است كه امير ثروتمند بخارا به عرب پا برهنه‌اي ايراد مي‌گيرد كه چرا نا فرماني خدا كرده و بي ساز و برگ لازم به حج مي‌رود و اینکه خداوند حج را به توانگران فرمود و باز ازقول خداوند به او ميگويد كه مگر نخوانده‌ای که: لاتلقوا بايديكم الي التهلكه

اگر به قسمت اول آيه توجه كنيم خواهيم ديد كه مخاطب اين آيه اغنيا و دارندگان هستند كه انفاق نمي‌كنند و نه فقرا، اصل آیه چنین است : و انفقوا في سبيل‌الله و لاتلقوا بايديكم الي‌التهلكه ……( بقره , آيه 195)

درمورد داستان مزبور و چگونگي واژگونه شدن معناي آيه، نگاه كنيد به قابوسنامه باب چهارم , در فزوني طاعت از راه توانش

[2] - معادل عبري واژه‌ي «غريب»، «جرشون» است و اين نامي است كه موسي بر فرزندش مي‌گذارد، زيرا در سرزمين بيگانه متولد شد. نگاه كنيد به قاموس كتاب مقدس تحت واژه «جرشون» و همچنين سفر خروج، باب دوم

[3] - « سرزمين دشمني» معادل عبري آن «مديان »است . جايي كه موسي فارغ از غوغاي مصر به چوباني مي گذرانيد. نگاه کنید به قاموس كتاب مقدس تحت واژه‌ی «مديان » و همچنين سفر خروج، باب دوم.

[4] - ظاهرا داستان درآتش افكندن ابراهيم مربوط به اساطير يهود نيست. در سفر پيدايش تورات هيچ اشاره‌اي به اين داستان نشده است اما دركتاب دانيال نبي باب سوم مشابه همين داستان در مورد سه نفر خدا پرست آمده است كه توسط نبوكدنصر به آتش افكنده شدند و نسوختند. همچنين داستان ابراهيم در قرآن ياد آور اسطوره‌ی سياوش نيز مي باشد.

[5] - در محاجه‌‌ی شجاعانه‌‌ی ابراهيم باخداوند در مورد نازل شدن آتش عذاب برشهر سدوم و گمورا، خداوند مي پذيرد كه اگر ده نفر عادل در شهر وجود داشته باشد آتش عذاب را نازل ننمايد. سفرپيدايش، باب18

[6] - در تورات (مجموعه عهد عتيق) ، انجيل و قرآن و همچنين در اوستا تمثيل‌هايي در اين مورد آمده است كه نشان مي‌دهد شرارت و پليدي، خودِ آدمي را به بوته‌اي قابل اشتعال تبديل مي‌نمايد:

«….زيرا كه شرارت مثل آتش مي سوزاند (…)و قوم هيزم آتش گشته‌اند »(كتاب اشعياءنبي ،باب نهم، آيه18و19 ).

«…,و الحال تيشه بر ريشه‌‌یِ درختان نهاده شده است، پس هر درختي كه ثمر نيكو نياورد بريده و در آتش افكنده شود (…) و او شما را به روح القدس و آتش تعميد خواهد داد» (انجيل متي ، باب سوم )

ان الذين كفروا لن تغني عنهم اموالهم و لا اولادهم من الله شيئا، و اولئك هم وقودالنار(قرآن ، سوره آل عمران ،آيه 10).

درمورد اوستا نگاه كنيد به كتاب ويسپرد گزارش پور داود بخش آزمايش ايزدي در اوستا و آزمايش ايزدي درنوشته هاي پهلوي .

[7] - «يهوه»، خداي قوم بني اسرائيل، در بعضي آياتِ عهد عتيق همراه آتش مطرح شده است ،مثلأ دركتاب اشعياء نبي، باب66. هنگامي كه اميد بهبودي و شرارت زدايي به قوم داده مي‌شود مي‌گويد: « زيرا اينك خداوند با آتش خواهد آمد...»آيه15.

در انجيل متي «روح القدس» و «آتش» را با هم و همراه هم از قول يحيي تعميد دهنده مي خوانيم. همچنين درقرآن باكلمه‌ی «نارالله » آشنا مي‌شويم. در متون مذهبي به جا مانده از يهود، مسيحيت، زرتشتي و اسلام، وعده‌ي بهروزي و رهايي ازشرارت جز با آتش افروختن به خرمن شرارت و سوزانيدن فساد و تباهي، ميسر نمي‌شود.

[8] - «آدم» از ريشه «اَدَمه » به معناي برگرفته ازخاك زراعتي است. (قاموس كتاب مقدس)

[9] - سوره 43 آيه 54

[10] - «عزت »حالتي است كه از مغلوب بودن انسان مانع مي شود رجوع شود به قاموس قرآن

[11] - بر گرفته از شعر «آواز گرگها و سگها» اخوان ثالث

[12] - مفرد «سَحَره sahareh » «ساحر» است، كسي كه «سِحر sehr » انجام مي‌دهد. واژه «سَحر sahar » با «سِحر sehr » از يك خانواده است . سَحر( sahar ) به تاريكترين نقطه‌ي زمان گفته مي‌شود ، نوعي تاريكي كه همه چيز را درخود پنهان مي‌كند. سِحر sehr )) به كاري گفته مي‌شود، كه حقيقت امر را از چشم مردم پنهان كند. قاموس قرآن به نقل ازطبري مي نويسد: «سحر» و كهانت و حيد نظير هم هستند، ازجمله سٍحر تصرفي است كه در چشم ديگران واقع مي‌شود تا بيننده گمان كند كار همان طور كه مي‌بيند انجام گرفته، حال آنكه آنطور نيست .»

[13] - اين رقم را به نقل ازتورات آورده ام، رجوع شود به سفراعداد، باب اول، آيه 46 

[14] - انجيل لوقا، باب 13 آيه19

[15] - «هستي دار» حالت مفعولي آن - كه بنا به ترجمه از« existant »براي آن قائل شده اند نيست، زيرا اگر«هستي‌دار» را تنها ترجمه و معادل آن درنظر بگيريم چيزي شبيه به « موجود» خواهد بود، كه در قلمرو فلسفه بيشترحالت مفعولي دارد.

دراين نوشتاراصطلاح «هستي دار» و «هست شدن» را اصطلاح مستقل پارسي در نظر گرفته‌ام و از آن بيشتر حالت فاعلي را مراد كرده‌ام كه شايد ربط چنداني با « existant » ندارد. از اين رو اگرچه اين اصطلاح در حوزه فلسفه مطرح شده است ومن از آنجا وام گرفته ام اما منظورم مسائل فلسفي كه پيرامون آن مطرح مي باشد نيست . 

[16] - درتورات و انجيل، «مار» نشانه و تمثيل هوشياري است. قرآن در مورد دگرديسي عصاي موسي يك بار واژه‌ي «مار» (حيه ) را آورده است و در دو مورد ديگر واژه «اژدها»(ثعبان) را، كه مي‌توان آن را تعبيري از همان «هوشياري بزرگ» تلقي نمود. اينكه چرا «مار» تمثيل هوشياري قرار گرفته نمي‌دانم، اما اين هست كه «مار» با حمله به هريك از اعضاء، تاثيري عمومي بجا مي‌گذارد و همه‌ي سيستم حیات انسان را از كار مي‌اندازد مانند گرگ و برخي جانوران ديگر نيست كه آسيب آنها تاثير موضعي داشته باشد. عيسي مسيح هنگامي كه مي خواهد شاگردانش را براي تبليغ به ميان مردم بفرستد با توجه به فضاي توطئه آميز جامعه، به آنها توصيه مي‌كند كه :«مثل مار هوشيار و همچون كبوتران ساده باشيد» رجوع شود به انجيل متي ، باب دهم

[17] - «حقارت» اغلب احساس زهرآگين و كشنده‌اي است، در جامعه‌اي كه درآن روابط اجتماعي مبتني بر تفرعن طبقه‌ي ممتاز و استحمارِ طبقه زير دست است، محرومان زمين‌گير و چسبيده به موقعيت ِموجودِ خود كه هيچ مفري در پيش چشم نمي‌بينند، در مقابل طبقه‌ی ممتاز، همان حقارت زهرآلود و كشنده را دارند. در اين حالت آدم‌هاي حقير مانند حشره‌ها و كرم‌هايي هستند كه له شدن خود را زير پاي آدم‌هاي غول‌آسا احساس مي‌كنند.اما منظور من از اصطلاح «حقارت متبرك» بيان حالتي است كه آدمي در همان حال كه خود را ناچيز و كوچك مي‌بيند، جايگاه و حرمت خود را نيز در هستي در مي‌يابد. در چنين حالتي است كه مثلاُ مورچه هم با سليمان به محاجه برمي‌خيزد

[18] - «يهوه» كه در سرتاسر تورات و عهدعتيق به عنوان نام خداوند آمده ضمير سوم شخص مفرد- از «هستن»- است. «يهوه»، بودنِ خداوند به صورت استمراري است. ترجمه‌ی آن به پارسي تقريبا معادل است با «او هست»، اما در اين گفتگو به جاي «يهوه» از كلمه‌ی «اهيه »استفاده شده است، كه ضمير اول شخص مفرد از «هستن» مي‌باشد و ترجمه‌ي پارسي آن «من هستم» است. نگاه كنيد به سفر خروج، باب سوم، آيه 15

[19] - « يدبيضا» يا «روشنايي دست» تعبيري است كه هم در تورات آمده و هم در قرآن. اگر به موقعيت موسي در برابر سَحَره توجه شود مفهوم آن آشكار تر خواهد شد (در مورد سحر sehr نگاه كنيد به پي نوشت 12)

« يدبيضا» مي تواند در روشنايي قرار گرفتن انديشه‌ها و كردارهاي كساني باشد كه داعيه‌ي خدمت به خلق، رهبري و انجام امور اجتماع را دارند.

اينكه لرزش خفيف و پنهان قلب انسانيِ يك پيامبر در رابطه با علاقمندي به زني بايد برملا شود نشانه‌ي همين شفافيت انديشه و عمل است. هنگامي كه اعمال و كردارِ رهبران از زير شلاق نگاه مردم به پستو و پنهان بگريزد، راه فساد و تباهي بيشتر باز مي‌شود

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید