آنچه پيش رو داريد، گزيده‌‌اي از كتاب جامعة‌بن داود است. منسوب به سليمان پسر داود. اما اگر هم اين متن واقعا از سليمان باشد بازهم به نظر مي رسد در طول زمان، توسط نويسندگان ديگري، چيزهايي بر متن اصلي افزوده شده باشد. متن كنوني و كامل اين كتاب را در مجموعه ي كتاب مقدس(مجموعه‌ي عهد قديم) مي‌توانيد مشاهده كنيد.

من در اين گزيده، سعي كرده‌ام تكرارها را حذف كنم. در برخي واژگان و جمله ها كه در ترجمه هاي موجود به لحاظ ادبي نارسا مي نمود تغييراتي متناسب با معناي كلي متن دادم تا آنجا كه شايد اين گزيده ترجمه ي ديگري از متن محسوب شود زيرا با ترجمه هاي موجود در زبان فارسي تا حدودي متفاوت شده است. جمله‌ها يي را هم كه به‌گمانم با كليت متن همخواني نداشت، ناديده گرفتم. در اينكه چرا برخي سرودهاي كتاب مقدس داراي جمله‌هاي ظاهرا متناقض هستند جاي حرف بسيار است كه در اين مجال نمي‌گنجد. همچنين در پايان اين گزيده، يادداشت كوتاهي هم از خودم نوشته‌ام كه شايد به نوعي مثلا نتيجه گيري، يا اظهار نظر در باره ي اين متن باشد.

*********************************

باب اول

همه چيز باطل است، انسان را از رنجي كه زير آسمان مي‌كشد چه منفعت است؟

آفتاب طلوع مي‌كند و آفتاب غروب مي كند و به‌جايي كه از آن طلوع نمود مي‌شتابد.

بادها به سوي جنوب مي‌روند و به سوي شمال دور مي زنند. دور زنان، دور زنان مي‌روند و به مدارهاي خود باز مي‌گردند.

رودخانه‌ها به دريا مي‌روند، دريا پر نمي‌شود. به آنجا كه رودخانه‌ها آغاز مي‌شد، باز مي‌گردند.

همه‌چيز پر از خستگي است.

آنچه بوده همان است كه خواهد بود، آنچه شده همان است كه خواهد شد.

در زير اين آفتاب هيچ چيز تازه‌اي نيست.

يادي از پيشينيان نمانده، از آيندگان كه خواهند آمد هم، يادي برجاي نخواهد ماند.

من كه جامعه هستم، دل خود برآن نهادم كه در هرچيز، با حكمت جستجو كنم. و تمامي كارهايي كه زير اين آسمان كرده مي‌شود ديدم، و اينك همه‌ي آن بطالت و در پي باد زحمت كشيدن است.

گفتم: اينك من فرزانگي را به كمال افزودم، بيشتر از همگان، كه پيش از من بر اورشليم بودند.

دل خود را به دانستن حكمت و حماقت مشغول كردم، پس در يافتم كه اين نيز در پي باد زحمت كشيدن است.

زيرا در حكمتِ بسيار، اندوهِ بسيار است. هركس دانش را بيفزايد، اندوه را افزوده است.

باب دوم

گفتم خود را به عيش و شادماني بيازمايم، اينك آن هم بطالت بود.

كارهاي بزرگ براي خود كردم، خانه‌ها براي خويش ساختم، تاكستان‌ها پديد آوردم، باغ‌ها و كاخ‌ها ساختم، غلامان و كنيزان، و خانه زادان داشتم، بيشتر از همه‌ی كساني كه پيش از من بودند.

هرچه چشمانم آرزو مي‌كرد از خويش دريغ نداشتم. دلِ خويش را از هيچ نصيبي باز نداشتم.

آنگاه ديدم تمامي آن بطالت و در پي باد زحمت كشيدن بود.

ديدم برتري حكمت بر حماقت، چون برتري نور بر ظلمت است، با اين همه، دريافتم براي مرد حكيم و احمق يك واقعه خواهد بود.

مرد حكيم چگونه مي‌ميرد؟ آيا نه مثل احمق؟

تمامي رنجي را كه زير آسمان كشيده‌ام، نفرت انگيز يافتم، از آن جهت بايد به ديگري واگذارم كه پس از من مي‌آيد. كيست بداند او كه وارث من خواهد بود فرزانه است يا احمق؟ پس اين نيز بطالت است.



باب سوم

براي هرچيز زماني هست و هر مطلبي را زير آسمان وقتي.

وقتي براي تولد، وقتي براي مرگ. وقتي براي كاشتن وقتي براي برداشتن. وقتي براي گريستن، وقتي براي خنديدن. وقتي براي نگاه داشتن، وقتي براي رها كردن. وقتي براي سكوت، وقتي براي گفتن. وقتي براي عشق، وقتي براي نفرت. از اين‌همه براي انسان چه منفعت است؟

مكان انصاف را زير آسمان ديدم كه در آنجا ظلم است. مكان عدالت را كه در آنجا بي‌انصافي است. در باره‌ي امور بني آدم در دل خويش گفتم:

اين واقع مي‌شود، تا آزموني از خدا براي انسان باشد، تا آدميان بدانند كه چون بهايم هستند. زيرا وقايع بني آدم، همچون وقايع بهايم است. همان گونه كه اين مي‌ميرد، به‌همان‌گونه او مي‌ميرد و انسان بر بهايم برتري ندارد. همه باطل هستند. همه به يك وادي رهسپارند، همه از خاك هستند و به خاك باز مي گردند.

كيست بداند كه روح انسان به‌بالا صعود مي‌كند يا روح بهايم را كه به‌پايين؟

كيست كه باز آيد تا آنچه را كه بعد از مرگ بر او واقع شده باز گويد؟[1]

باب چهارم

تمامي ستم‌ها كه در روشنايي آفتاب كرده مي‌شود ديدم، اينك اشك مظلومان، و براي ايشان تسلي دهنده‌اي نبود. زور به طرف جفا كنندگان ايشان بود.

مردگاني را كه قبل از آن مرده بودند، بيشتر از زندگاني كه تا كنون زنده‌اند آفرين گفتم. آن‌كس را كه تا كنون پديد نيامده از هر دوي ايشان برتر دانستم. زيرا كارهاي نفرت انگيز را كه در زير آسمان كرده مي‌شود نديده است.

باب پنجم

هنگامي كه به خانه‌ي خدا بروي، پاي خويش را نگاه دار.

تقرب جستن براي شنيدن، بهتر است از قرباني‌هاي احمقان.

در حضور او كه باشي، براي گفتن تعجيل مكن، زيرا او در افقي برتر است و تو در فروتر.

خواب از بسياري مشقت است، و آواز احمق از بسياري سخنانش.

چون نذر كني، وفا كن. اگر نه، شايسته‌تر آن است كه نذري ننمايي.

چرا خداوند به سبب گفته‌هايت، حاصل دست‌هايت را باطل مي‌سازد؟

زيرا كه اين از كثرت روياها، و اباطيل، و از كثرت سخنان است.

آنكه نقره دوست دارد از آن سير نمي‌شود، و آنكه دولت را دوست دارد از آن سير نمي‌شود

اين بطالت است.

شايسته آن است كه انسان از آنچه به‌او رسيده و دارد، بخورد و بنوشد و از تمامي رنجي كه زير اين آسمان مي‌كشد اين گونه بهره گيرد، زيرا كه نصيبش همين است.

باب ششم

مصيبتي هست، براي آنكس كه دولت و اموال فراوان دارد، اما توان بهره بردن از دارايي خويش ندارد. اين نيز بطالت است.

آنكه صد فرزند آورد، سال‌هاي بسيار زندگي كند، اما جانش نيكويي را در نيابد، كودك سقط شده از او بهتر باشد. زيرا كه به بطالت آمد و به تاريكي رفت و در ظلمت پنهان شد.

چيزهاي بسيار هست كه بطالت را مي‌افزايد. پس انسان را چه فضيلت است؟

انسان در ايام زندگيِ باطل خويش، بطالت را همچون سايه بر خويش مي‌گستراند، كيست كه بداند چه چيز براي زندگي انسان نيكوتر است؟

باب هفتم

نيك نامي از عطر خوشبوتر است، و روز مرگ از روز ولادت.

رفتن به خانه‌ي ماتم از خانه‌ي ضيافت بهتر است. زيرا كه اين فرجام همه‌ي مردمان است. پس چنين فرجامي بايد به ياد زندگان بماند.

اندوه از خنده بهتر است، زيرا اندوه، دل را به اصلاح آورد. دل فرزانگان در خانه‌ي ماتم است و دل احمقان در خانه‌ي شادماني.

عتابِ فرزانگان بهتر است از سرود احمقان.

ستم، فرزانه را جاهل مي‌كند. و رشوه، دل را فاسد مي‌گرداند.

فرجام از آغاز بهتر است، و قلب فرزانه از دلِ مغرور نيكوتر. خشم در دل احمقان جاي مي‌گيرد.

مپرس چرا روزهاي قديم بهتر بود. اين پرسش از فرزانگي نيست.

براي بينندگانِ روشنايي، فرزانگي برترين ميراث است.

به روزگارِ نيكبختي شادمان، و در ايام شقاوت تامل نما، زيرا خداوند اين را به ازاء آن مي‌آورد.

به افراط عادل مباش، و خويشتن را زياده فرزانه مپندار، كه خود را هلاك خواهي كرد.

به همه‌ي سخن‌ها گوش مسپار، مبادا خدمتكار خود را بشنوي كه تو را لعنت مي‌كند. تو خود مي‌داني كه بارها ديگران را لعنت كرده‌اي.

زني كه دلش دام‌ مي‌گستراند و دست‌هايش كمند مي‌شود، تلخ‌تر از مرگ است.

باب هشتم

فرزانگي روي انسان را روشن مي‌سازد.

تو را مي‌گويم: قانون را نگاه دار. جايي كه سخن فرمانروا و قانون است، قدرت نيز هست.

قلب فرزانه، وقت و قانون را مي‌داند. زيرا براي هر مطلبي وقتي و قانوني است.

كسي بر واقعه‌ي مرگ فرمانروا نيست. از اين واقه نيز هيچ‌كس را رهايي نيست. و شرارت صاحب خويش را نجات نتواند داد.

به روشني آفتاب، ديدم كه انساني بر انساني به ستم فرمانروايي مي‌كند. و ديدم كه شريران نيز به گورستان رفتند.

همآنان كه آمدند، در مكان مقدس جاي گرفتند، ستم كردند، رفتند و فراموش شدند. اين گونه بودن، نيز بطالت است. زيرا داوري بر ستمكار، به زودي صورت نمي‌گيرد. از اين جهت دل آدمي براي بدكرداري آماده مي‌شود.

بطالتي ديگر هست كه با عادلان به شيوه‌ي شريران عمل مي‌شود و با شريران به شيوه‌ي عادلان. عادلان، شرير خوانده مي‌شوند و شريران، عادل.

باب نهم

همه چيز براي همه كس مساوي است.

براي عادلان و شريران يك واقعه است. براي پاكان و ناپاكان. براي آنكه قرباني مي‌گذراند و آنكه نمي گذاراند يك واقعه است. آنكس كه قسم ياد مي‌كند و آنكس كه ياد نمي‌كند و مي‌ترسد، مساوي‌اند.

خراب‌تر از همه اين است كه يك واقعه بر همه واقع مي‌شود. دل آدمي سرشار از شرارت است. مادامي‌كه زنده است ديوانگي در دل دارد، و سپس به مردگان مي‌پيوندد.

سگ زنده از شير مرده بهتر است. زندگان مي‌دانند كه مرگ در راه است، اما مردگان هيچ نمي‌دانند.

پس نان خود را به شادي بخور، شراب خود را به‌خوشدلي بنوش، زيرا خدا اعمال تو را قبل از آمدنت پذيرفته است. جامه‌ات سپيد باشد، گيسوانت به روغن معطر، همه‌ي روزهاي باطل خويش را با محبوبه‌اي كه دوستش مي‌داري به بطالت خوش باش. نصيب تو همين است.

باب دهم

مگس‌هاي مرده، روغنِ عطار را فاسد و بد بو مي‌كنند. حماقتي اندك نيز از حكمت و عزت بسي سنگين‌تر است.

قلب فرزانه به سوي راست مايل است. دل احمق به سوي چپ. از اين جهت، احمق چون به راه رود، بازهم عقل او كاهش يابد، و همگان را به حماقت خويش آگاه مي‌كند.

باطلي هست كه به‌روشنايي آفتاب ديده‌ام. خطايي كه از جانب فرمانروا پديد مي‌آيد. ناداني بر مكان‌هاي بلند برافراشته مي‌شود و توانمندان در مكان اسفل مي‌نشينند.

واي بر تو اي زمين هنگامي كه فرمانرواي تو طفل است و نوشانوش سرورانت در صبحگاهان.

خوشا به‌حال تو اي زمين، هنگاميكه فرمانرواي تو مردي نجيب باشد و سرورانت در وقتش به نوشانوش بنشينند.

باب يازدهم

نان خويش را بر آب‌ها بينداز، بعد از روزهاي بسيار آن را خواهي يافت.

به هفت نفر، بلكه به هشت نفر، نصيب‌ها ببخشاي، زيرا كه نمي‌داني بر زمين چه واقع خواهد شد.

روشنايي شيرين است، ديدن آفتاب براي چشمان دلپذير است. ليكن روزهاي تاريكي را به‌ياد آور كه بسيار خواهد بود.

اي جوان، شادمان باش، به خواهش قلب خويش و بر وفق رؤيت چشمانت سلوك نما، ليكن بدان كه به‌سبب اين‌همه، خدا تو را بمحاكمه خواهد آورد. پس غم را از دل بيرون كن، زيرا كه جواني و شباب نيز باطل است.

باب دوازدهم

پس آفريننده‌ی خويش را در روزهاي جواني‌ات به‌ياد آور، پيش از آنكه آفتاب و ماه و ستارگان در نظرت خاموش شوند.

در آن روز دست بلرزد، پاي، تو را بخماند، آرواره‌‌ها از كار بايستند، پنجره‌ي نگاه تاريك شود. درهاي كوچه به‌هر آوازي بسته شود، همه‌ي سرودها و آواها خوار و ذليل شود. هراس در راه كمين كند. زيرا انسان به خانه‌ي جاودانه‌ي خود مي‌شتابد.

باطل اباطيل جامعه مي‌گويد: همه چيز بطالت است.

------------------------------------------------

افزوده‌اي از من:

نسل‌ها مي‌آيند، زندگي را و زيستن را تجربه مي‌كنند، با رنج‌ فراوان تمدني ايجاد مي‌كنند. در فرجام كه فروپاشيِ خود را مي‌بينند از بطالت سخن مي‌گويند، خود را ناكام و برباد رفته مي‌انگارند، آنچنان‌كه انگار با رفتن آنان زندگي هم پايان خواهد يافت. اما برخي از رفتگان، يا آن‌ها كه براي عدالت رنج كشيدند، براي زندگي‌ِ بهتر در اين خارستانِ پر گزند مبارزه كردند، شايد بر اين باور بوده و هستند كه جانشان در جان آيندگان به حيات ادامه خواهد داد. همه‌ي تجربه‌هاشان، پيروزي‌ها و شكست‌هاشان، شادي‌ها و غم‌هاشان، همچون جاني هزاران ساله در جان آيندگان، در لايه‌هاي پنهانِ روانِ ملت‌ها، به‌زندگي ادامه مي‌دهد.

اين جان‌هاي درهم تنيده‌ي هزاران ساله، مثل ريشه‌هاي درخت حيات مي‌مانند كه زندگي را در روي همين زمين، تنومند واستوارتر مي‌كنند. شايد يه‌همين جهت باشد كه آن آتش‌نهاي، آن ويراني‌ِ باز پسينِ زمين و زندگان، آن ملكوتِ آسمانيِ گسسته از زمين، جاي خود را به اميد‌هاي تازه براي زندگيِ بشريت در روي همين زمين مي‌دهد. حالا انسان امروز بيشتر دوست دارد تا ملكوت خداوند را نه در ناكجا آباد كه در همين زمين پديد آيد.

علي طهماسبي/مشهد

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1] - در متن اصلي چنين است: و كيست كه او را باز آورد تا آنچه را كه بعد از او واقع خواهد شد مشاهده نمايد(بند 22) 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید