اشاره:

آنچه به نقل از تورات و دیگر کتب دینی در باره‌ی آدم و حوا، درخت حیات، و حتی ابراهیم می‌نویسم، بیشتر از منظر وقایع اسطوره‌ای هستند. البته شاهد این ماجرا هم هستیم که در بسیاری موارد، وقایع اسطوره‌ای، وقایع تاریخی را در سیطره‌ی خود قرار می‌دهند، مانند داستان یعقوب و پدید آمدن بنی‌اسرائیل، یا حتی مسیح و شکل گیری مسیحت در تاریخ مستند.

طرح عالم پس از مرگ در تورات:

در باب دوم پیدایش، از دو درخت یاد شده است، یکی درخت حیات، و دیگری درخت معرفت به نیک و بد. و خداوند که آدم را آفریده بود او را منع کرده بود که به آن درخت نزدیک نشود و از آن نخورد. آن‌گونه که از آیات بعدی کتاب پیدایش بر می‌آید، «درخت حیات» در واقع همان درخت جاودانگی و بی‌مرگی است. در قرآن هم از آن درخت با عنوان «شجرة‌الخلد» یاد شده است.

آدم بعد از اینکه از درخت معرفت به نیک و بد خورد، متوجه درخت حیات می‌شود، و خداوند کروبیان را با شمشیرهای آتشبار گرداگرد درخت حیات می‌گمارد تا آدم نتواند به آن درخت نزدیک شود. زیرا آنگاه می‌توانست تغییر ماهیت دهد و همچون خداوند، بی‌مرگ و جاودانه شود. و خداوند به آدم گفته بود:

تو از خاک هستی، و به خاک بر می‌گردی

این شاید اولین و مهمترین تلقی انسان از عالم پس از مرگ باشد که در قالب اسطوره‌ی دینی بیان شده است. بدیهی است که این آگاهی، یا این خبر برای آدم، تلخ و ناگوار و حتی تحمل ناپذیر خواهد بود

گام بعدی در این اسطوره، جستجوی آدم برای پیدا کردن راهی است که بتواند به این گونه مرگ دور باش بگوبد. در این جستجو که بیشتر به جستجویی ناخودآگاه می‌ماند، حوا خانم تا حدود زیادی جای درخت حیات را برای آدم پر کرد و آدم توانست با آمیزش با حوا، نمونه‌ای از خود را تولید کند. به تعبیر دیگر، آدم اگرچه کالبد فرسوده‌ی خود را به خاک می‌سپرد، اما در کالبدهای تازه‌تر به حیات ادامه می‌داد. بنا بر این، فرزندان آدم، تداوم همان آدم شمرده می‌شوند.

هنگامی که حوا اولین فرزند خود را به دنیا آورد، گفته بود:

اکنون فرزندی از یهوه حاصل نمودم[1]

«یهوه» از جاودانان دانسته می‌شد، یعنی او که هست و خواهد بود. کلام حوا در اینجا دو پهلو می‌نماید؛ یکی شاید به این معنا که «خداوند فرزندی به من داد» معنای دیگر که با داستان آدم و حوا و معنای یهوه بیشتر مطابقت دارد، می‌تواند این باشد که: اکنون فرزندی از بودن(جاودانگی) حاصل نمودم. ظاهرا خداوند هم با این روند مخالفتی نشان نداد.

دومین کهن‌الگویی که در تورات طرح می‌شود و ارتباط مستقیم با موضوع زندگیِ پس از مرگ دارد، داستان ابراهیم است. ابراهیم با آنکه شاه شبان بزرگ کنعان و سینا بود و از همه گونه امکانات برخوردار بود،‌در عین حال به دلایلی که در ساز و کار اسطوره تعبیه است، صاحب فرزند نمی‌شد، و این برترین و مهمترین نگرانی ابراهیم بود. همین بود که در واگویه‌هایش با خداوند می‌گوید:

ای خداوند، مرا چه خواهی داد؟ و من بی اولاد می‌روم[2]

جمله‌ی «من بی اولاد می‌روم» در اینجا گلایه‌ای تلخ است و می‌تواند به این معنا  باشد که من بی‌اولاد، به خاک می‌روم، در حالی که اگر فرزندی داشته باشم می‌توانم در آینده تداوم پیدا کنم.

بعد از این واگویه‌ها است که خداوند به ابراهیم وعده می‌دهد که او را همچون ستارگان آسمان کثیر گرداند، و همین مبنای عهد خداوند با ابراهیم قرار می‌گیرد که آغاز عهد قدیم نیز شمرده می‌شود[3]

در ابن جا البته با دو تعریف از «زنده بودن» مواجه هستیم، یکی زندگی اکنونی در همین کالبدی که اکنون داریم، و دیگری زندگی در روان جمعی قبیله و قوم خویش. در این باورها، هر آدمی بعد از به پایان رسانیدن زندگی فردی خویش، در جماعتی که از صلب خود او شمرده می‌شوند، تداوم می‌یابد و عالم پس از مرگ، یا زندگی پس از مرگ، به این گونه توجیه پذیر می‌شود. احتمالا به همین دلیل است که در تورات هنگامی که مرگ ابراهیم را گزارش می‌کند، می‌گوید:

وابراهیم به قوم خود پیوست[4]

همین تعبیر را در باره‌ی مرگ یعقوب نیز مشاهده می‌کنیم با این تفاوت که برای یعقوب «قوم خود» معنایی دو سویه دارد. یک سو، گذشتگانی همچون ابراهیم و ساره و اسحاق و رفقه و لیه هستند که بانیان شکل گیری «قوم» بودند و سویه‌ی دیگر، فرزندان و آیندگان هستند. یعقوب که به هنگام مرگ از سه نفر از فرندان خود ناراضی است و رفتار و اعمال آن سه را شایسته‌ نمی‌داند، بعد از نام بردن از آنان می‌گوید:

ای نفس من، به مشورت ایشان داخل مشو، و ای جلال من، به محفل آنان متحد مباش(...) ایشان را در یعقوب متفرق سازم، و در اسرائیل پراکنده کنم[5]

"قوم" مانند درختی تصویر شده است که پیشینیان لایه‌های تنه و ریشه‌ی این درخت را تشکیل می‌دهند، اصطلاح «شجره‌ی نسب شاید گویای همین درخت باشد که بسا یاد آور درخت حیات نیز می‌باشد.

به‌نظر می‌رسد که لازمه‌ی پیوستن به قوم پس از مرگ، انجام کارهای بزرگ و نمایان در جهت تامین حیات آیندگان است، و آیندگان نیز هویت خود را با هویت او یگانه می‌انگارند؛ مانند اسرائیل که هم لقب یعقوب است و هم نام قومی که به او منسوب‌اند.

بهشت و دوزخ و عذاب آخرت

در متن کتب پنج‌گانه‌ی تورات، هیچ نشانی از عذاب آخرت، یا بهشت و ملکوت برای پس از مرگ دیده نمی‌شود. گناهکاران به شدیدترین وجهی در همین جهان مجازات می‌شوند. علاوه بر مجازات‌های سختی مانند سنگسار زناکار، و مرتد و حتی به آتش سوزانیدن برخی گناهکاران، همچنین منقطع شدن از قوم و ادامه نیافتن در نسل‌های آینده، از مهمترین و برترین عذاب‌ها شمرده شده است.[6] اتفاقی که در این گونه عذاب پدید می‌آید، بازگشت آدمی به خاک است.

در کتاب لاویان و تثنیه، قوانین فراوانی برای زندگی معیین شده است، چندان‌که تورات را کتاب قانون نیز می‌دانند. آنجا که مجازات فردی از افراد قبیله مطرح باشد، تمامی قوم در اجرای آن شرکت می‌کنند مانند سنگسار، و آنجا که تمامی قوم مرتکب خطا شده باشند، خود خداوند دست به‌کار می‌شود مانند داستان طوفان نوح، یا اقوام سدوم و گمورا در داستان لوط.[7]

بهشت هم جایی غیر از همین زمین مسکونی نخواهد بود، سرزمین موعود که شیر و شهد در آن جاری خواهد بود، در همین زمین و در همین زندگی عینی و برای بنی اسرائیل همین سرزمین کنعان خواهد بود.

تردیدها

در قرن‌های بعدی که قوم اسرائیل به اسارت گرفتار شد و دست نشانده‌ی امپراطوری‌های بابل، و سپس ایران و روم گردید، نوعی بد بینی نسبت به تحقق وعده‌های خداوند برای ادامه‌ی حیات در این زمین پدید آمد. نمونه‌ای از این بدبینی‌ها را در کتاب جامعه می‌بینیم.  [8]

در این کتاب، همه‌ی رنج انسان برای رسیدن به نیکبختی و جاودانگی، باطل دانسته شده است. برای همه‌، چه نیکان و چه بد کرداران،  یک واقعه بیشتر نیست. چه آن‌کسی که حکیم باشد و چه آن‌که ابله و نادان، همه در پنجه‌ی مرگ نابود می‌شوند. برای شریران و برای عادلان، یک واقعه بیشتر نیست.[9] اگر چیزی به نام نیکویی و نیکبختی وجود داشته باشد، در همین چند روزه‌ی گذران زندگی است:

اینک آنچه من دیدم که خوب و نیکو می‌باشد، این است که انسان در تمامی عمر خود که خدا آن را به او می‌بخشد، بخورد و بنوشد و از تمامی مشقتی که زیر این آسمان می‌کشد، به نیکویی بهره گیرد؛ زیرا که نصیبش همین است[10]

همچنین:

وقایع بنی آدم مثل وقایع بهایم است، بر ای ایشان یک واقعه است، چنان‌که این می‌میرد، به همان گونه آن می‌میرد. برای همه یک نفس است و انسان بر بهایم برتری ندارد، چون‌که همه باطل هستند، همه به یک‌جا می‌روند، همه از خاک هستند و همه به خاک باز می‌گردند.[11]

در این واگویه‌ها که در کتاب جامعه می‌بینیم، همان تلخی و سنگینی وجود دارد که در آغاز کتاب آفرینش آمده بود، همان هنگامی که خداوند به آدم گفته بود تو از خاکی و به خاک باز می‌گردی. در آن داستان، آدم توانسته بود با آویختن به حوا به جای درخت جاودانگی، روان خود را در آیندگان تداوم ببخشد، اما در تعبیرهایی که در کتاب جامعه می‌بینیم، این نیز باطل است.

عالم پس از مرگ و ملکوت

احتمالا این تردیدها به عالم پس از مرگ، تسلای درد جاودانگی آدمی نبود؛ به ویژه‌ هنگامی‌که احکام شریعت و قانون هم غلام حلقه بگوش کاهنان و قضات شود و نتواند داد مظلوم از ظالم باز ستاند.

به روایت کتاب جامعه، بسا ستم پیشگان که در شادکامی زندگی می‌کنند، و بی آنکه در محکمه‌ای حاضر شوند، می‌میرند و جای خود را به ستم پیشگان تازه‌ای می‌دهند. ظهور مسیحیت می‌توانست پاسخی هم برای این دو مورد بوده باشد.

در این شرایط، سخن مسیح خطاب به انسان فهیم اما غارت شده، رسیدن به ملکوت و دریافت آن بود. حالا که هیچ دادگاه صالحی در زمین پیدا نمی‌شود، و حالا که قضات و کاهنان هم به افعی‌های زهرآگین بدل شده‌اند، تو در هر جا که هستی، عدالت خود را حفظ کن،‌ دل خود را از کینه و حسد نسبت به دیگران پاکیزه گردان، تشنگی و گرسنگی را نه در ساحت نان و آب، بلکه در طلب عدالت تجربه کن، با دیگران اعم از دوست و دشمن مهربان باش، در این شبستان ظلمت همچون چراغی روشنایی بخش باش، و‌ غمگین از ستم جباران مباش، زیرا ملکوت آسمان از آنِ شما خواهد بود.[12]

انگار مسیح تلویحا نوعی اخلاق فضیلت‌گرا را توصیه می‌کند. در عین حال ملکوت آسمان هم به عنوان نتیجه‌ی طبیعی این اخلاق مورد توجه قرار می‌گیرد.

نکته‌ای که بسیار قابل تامل می‌باشد، مفهوم «ملکوت» در کلام مسیح است. به‌نظر می‌رسد مفهوم «ملکوت» در انجیل‌ها به نوعی معنویت درونی برای خود فرد اشاره دارد که سبب اعتلای وجودی هر فرد می‌شود[13] در عین حال فهم این ملکوت برای بسیاری از مردمان چندان آسان نیست، به ویژه درونی نمودن آن به طوری که با جان آدمی یگانه گردد.[14]

هرچه هست، این ملکوت چندان با رمز و راز و حالات درونی‌ آدمیان آمیخته است که از راه بحث و درس، قابل انتقال به دیگری نیست. در این آموزه، شاید رسیدن به «ملکوت آسمان» نوعی دگردیسی روانی است، آسمان پاک و درخشنده، تمثیلی از پاکی و درخشندگی و عظمت برای انسان است، و هرکسی خود باید به آن دست یابد.

دشواری فهم ملکوت سبب شد تا آنچه مسیح در باره‌ی آن می‌گوید، همه به تمثیل باشد.[15] احتمالا به سبب همین دیر فهم بودن ملکوت برای اکثر مردمان و راه دشوار دگردیسی، بعدها مسحیت کلیسایی، توانست مفهوم ملکوت را به عالم لاهوت حواله دهد و در جغرافیایی بریده از واقعیتِ زمینِ زندگی به تصویر بکشاند.[16]

احتمالا نظریه‌ای که راه را برای باور به این‌گونه جاودانگی هموار کرد، طرح تولد مجدد انسان از «روح» بود.[17] در این طرح، انسان که اصل آن از خاک است و طبعا باید به خاک بازگردد، می‌تواند در یک ازدواج معنوی یا جادویی که میان نفس خودش و روح خدا انجام می‌گیرد تولدی دو باره بیابد[18] در این تولد دوباره است که انسان صاحب روح شده و فرزند خدا شمرده می‌شود. طرح این ازدواج معنوی را در باب بیست و پنجم انجیل متی می‌توانیم ببینیم[19]  بنا بر این، ‌مرگ تنها بر جسم انسان واقع می‌شود که ماهیتی از خاک دارد و روح هرکسی که صاحب روح شده باشد به نزد «پدر=خدا» می‌رود[20]

پیش از این، آنچه سبب جاودانگی آدم پس از مرگ دانسته می‌شد و در تورات آمده بود، مبتنی بر تولید نسل بود و عالم پس از مرگ، ادامه‌ی نفسِ فرد در فرزندانش شمرده می‌شد. اما به‌نظر می‌رسد در عهد جدید، نوعی ازدواج معنوی نفس با روح‌القدس، جایگزین ازدواج معمولی با جنس مخالف شد، این ازدواج معنوی سبب تولد مجدد انسان از روح می‌شود. نقل است که مسیح همسری اختیار نکرد، هیچ نشانه‌ای هم در دست نیست که مسیح صاحب فرزند شده باشد.

اتفاق مهمی که در این رویکرد عهد جدید پدید آمد، بی‌اعتبار شدن نظام قبیله‌ای بود، و مفهوم «جماعت» از حصار قبیله و قوم و سرزمین و حتی از شریعت، رها شد[21]

در کتاب «مریم مادر کلمه» نوشته بودم که مریم نمادی از «نفس» می‌تواند باشد که از روح خداوند آبستنِ کلمه‌ی نجات می‌شود، این کلمه‌ی نجات علاوه بر «عیسی= نجات»همچنین لقب روح‌الله را نیز به خود اختصاص داد[22]

در عین حال که ورود آدمی به عرصه‌ی معنویت، تاحدودی تسلا بخش می‌نماید، و با آنکه تداوم «کلمه‌» در نسل‌های آینده چندان دور از ذهن نمی‌نماید.[23] اما باز هم مفهوم جاودانگی پس از مرگ و پر کشیدن روح به آن‌سوی زندگی مادی، همچنان رازی سر به مهر باقی ماند و هیچ نشانه‌ی روشنی در باره‌ی این گونه جاودانگی که در پاره‌ای از آیات انجیل‌ها آمده دیده نمی‌شود جز مضامینی که بیشتر به استعاره و تمثیل راه می‌برد.[24] آیا آدمی با تجربه‌ی وجودی از معنویت می‌تواند راز کلام مسیح را در مورد جاودانگی و حیات ابدی درک کند؟

اشاره‌ای به طرح عالم پس از مرگ در قرآن

در توصیف‌های قرآن از چیستیِ آدم، هیچ‌ آدمی دارای روح مستقلی از خود نیست که پس از مرگ وی آن روح باقی بماند.  واژه‌ی «روح» در این متن، همیشه به صورت مفرد مذکر آمده است. «نفخت فیه من روحی» هم صرفا به معنای صاحب روح شدن آدم نیست بلکه همچون نسیمی توصیف شده است که از آبادی دوری به سوی انسانِ فرومانده در خویش وزیدن می‌گیرد و او را بر می‌انگیزاند تا گامی فراپیش نهد، و به تعبیری آدمی را از «بودن» به «شدن» می‌خواند، همین و بس.

آنچه در بن وجود انسان سبب «بودنِ» انسان است «نفس» نامیده می‌شود. به همین جهت واژه‌ی نفس درست در مقابل «روح» قرار می‌گیرد که هم به صورت مفرد مؤنث برای یک فرد، و هم به صورت جمع مؤنث «انفس» برای جماعت آمده است. با کمی احتیاط می‌توان گفت که «نفس» مادر زندگی است.

همچنین، واژه‌ی «نفس» در قرآن، به مفهوم جسم مادی و هیات ظاهری نیست، بلکه تمامی انگیزه‌های مربوط به زنده ماندن را در خود تعبیه دارد.[25]بنا بر این، قرآن مرگ هر آدمی را، به خاموش شدن نفس آدمی مربوط دانسته است.[26] از تعبیرها و تمثیل‌هایی که قرآن در باره‌ی مرگ بیان کرده است می‌توان این را استباط کرد که انگار این کتابِ بسته شده، در حافظه‌ی بزرگ هستی باقی می‌ماند تا رستاخیز که از نو کالبدِ گیتیانه‌ی خود را باز یابد و در آن کالبد گشوده گردد برای داوری. بنا بر این مطابق آموزه‌های قرآن، کسی که می‌میرد، هیچ درکی از زمان و مکان نخواهد داشت و رابطه‌اش نیز با عالم زندگان از میان می‌رود و هیچ‌گونه آگاهی از وقایع پس از مرگ خویش ندارد.

با توجه به تفاوت بنیادین معنای «روح» با «نفس» در متن قرآن، احتمالا، قایل شدن «روح» برای هر فرد و بقای آن پس از مرگ، شاید نوعی تقلید مسلمانان از مسیحیت کلیسایی بوده است. اگرچه در باره‌ی آن ازدواج پر رمز و رازی که در انجیل آمده و صاحب روح شدن، نمی‌توان به آسانی اظهار نظر کرد.[27] اما این را می‌توان گفت که موضوع صاحب روح شدن به‌گونه‌ای مخدوش و مضحکه‌وار در میان اغلب مسلمانان چنان عمومی شد که همگان بدون ورود به آن شهر پر رمز و راز معنویت، خود را دارای روح فرض کردند. احتمالا تعبیرهای فراوانی که در باره‌ی روح مردگان، رایج شده است، دارای چنین منشأیی باشد. اصطلاحاتی مانند: «برای شادی روح فلانی...» آنقدر بدیهی‌نما شده است که نفی آن از سوی امثال من، به کفر و الحاد و بد دینی تعبیر می‌شود. حتی می‌توان این گمانه را طرح کرد که این باورها قبل از اسلام و در روزگار ساسانیان که مسحیت تا عمق دربار شاهان ایرانی نفوذ کرده بود، به فرهنگی عمومی تبدیل شد.[28] چندان که سنت‌های دینی پس از اسلام را در چنبره‌ی خود گرفت و چنان گیجی پدید آورد که حتی برخی عالمان لغت شناس هم، معنای «روح» را با همان «نفس»ی که در قرآن آمده و امارة بالسوء توصیف شده یکی پنداشتند.[29]

در عین حال، قرآن تنها در مواردی ویژه، بی‌آنکه از بقای روح سخنی گفته باشد، مرگ را برای برخی کسان قایل نشده است. در این موارد، با آنکه پیکر گیتیانه‌ی آنان به خاک باز می‌گردد اما باز هم آنان را زنده خوانده است. مثلا در آیه‌‌ای از سوره‌ی بقره تاکید شده است که:

آنانی را که در مسیر حق بوده‌ و کشته شده‌اند، مرده مپندارید، بلکه آنان زنده‌اند و شما در نمی‌یابید[30]

در مورد این آیه، تاویل‌ها و تفسیرهای متنوع و گاه ضدو نقیضی در تفاسیر اسلامی آمده است که گاهی به خرافه نیز راه می‌برد.[31] ولی این نکته هم در برخی تفاسیر آمده است که:

مراد به حيات ايشان آن است كه، ذكر ايشان و نام ايشان در دنيا بماند، و به مثابت آن باشد كه زنده باشند[32]

در آیه‌ی دیگری آمده است که:

آن کشته شده‌ها را مرده مپندار، بلکه آنان زنده‌اند، و از نزد خداوند روزی داده می‌شوند.[33]

واژه‌ی «رزق» که در این آیه آمده، صرفا به معنای «طعام» نیست، بلکه «رزق» به هر عطایی و هر نصیبی گفته می‌شود که به هرکس داده شود اعم از آنکه مادی باشد یا معنوی.[34] اگرچه در تورات، انجیل و قرآن، زنده ماندن پس از مرگ برای افرادی ویژه، با ابهام و ایهام بسیار همراه است، و اگرچه فقیهان و متولیان دینی این زنده بودن را در عالم لاهوت و بدون ارتباط با جامعه تعریف کرده‌اند، در عین حال ما می‌توانیم حضور برخی از گذشتگان را در آسمان افق اندیشه‌ی خود در یابیم، می‌توانیم زنده بودن آن امید و دغدغه‌ا‌ی را که آنان داشتند در روان جمعی جامعه تجربه کنیم.

خردمندان و بزرگانی که در تولید فرهنگ و اعتلای فهم جامعه گام‌های اساسی برداشتند بر این نکته تاکید دارند که نوعی زنده بودن معنوی در روانِ جمعی جامعه هم امکان پذیر است؛ چرا که جامعه‌ی بشری با همه‌ی نارسایی‌ها، ندانم‌کاری‌ها، خشونت‌ها و ستم‌ها که دارد، با این همه، عشق و علاقه به سوی کمال، صلح، آزادی و آبادی زندگی هم دارد. همین عشق و علاقه است که در جستجوی نمونه‌های اعتلا یافته، روان گذشتگان نیک رفتار و نیک سیرت را در خویش بازخوانی می‌کند.

آگاهی ما در باره‌ی عالم پس مرگ،  جز همین گمانه‌های مبهم نیست، و بهتر است در هنگام داوری در این موارد، کمی هم  متواضع باشیم

علی طهماسبی

ششم تیر ماه 1390 مشهد

 



[1] - کتاب پیدایش، باب اول، آیه‌ی اول

[2] - پیدایش، باب 15 آیه‌ی 9

 

[3] - همان باب

[4] - باب 25 آیه‌ی 9

[5] - پیدایش، باب 49 آیات 3 تا 5

[6] - لاویان، باب 20

[7] 0 همچنین نگاه کنید به کتاب تثنیه باب 32

[8] - کتاب جامعه اگرچه منسوب به سلیمان است اما به‌گمان من، ادبیات این کتاب بیشتر با همان دوران اسارت و دست نشاندگی نزدیک است

[9] - جامعه باب 9

[10] - جامعه، باب 5 آیه‌ی 18

[11] - همان، باب 3، آیه‌ی 19 و 20

[12] - متی، باب پنجم، موعظه‌‌ی کوهستان

[13] - متی باب 13 آیات 31 تا 34

[14] - همان باب آیه‌ی 18

[15] - متی باب 13 آیات 10 به بعد

[16] - همان‌گونه که میان متن قرآن و متن سنت اسلامی، تفاوتی جدی و اساسی قایل هستم، به همان نحو میان آموزه‌های مسیح و مسیحیت نیز همان تفاوت را باور دارم.

[17] - انجیل یوحنا باب 3 آیات 1 به بعد

[18] - شرح مفصل تولد دو باره را هم در کتاب «مریم مادر کلمه» می‌توانید ببینید و هم در کتاب حج نوشته‌ام که در دست انتشار است

[19] - در مقاله‌ی آخرالزمان در کلام مسیح اشاره‌ی کوتاهی به این ازدواج معنوی نموده‌ام

[20] - رساله‌ی پولس به رومیان، باب 8

[21] - یوحنا باب 10 آیه‌ی 16 و متی باب 3 آیه‌ی 9

[22] - نگاه کنید به بخش فرهنگ واژگان، «کلمه»

[23] - به عنوان مثال می‌توانم از بزرگانی مانند مولوی، فردوسی و حافظ در عرصه‌ی فرهنگ خودمان یاد

[24] - لوقا، باب 23، آیات 39 تا 43 و یوحنا باب 14 از آیه‌ی 1 به بعد

[25] - برای توضیح بیشتر نگاه کنید به بخش فرهنگ واژگان، «نفس»

[26] - سوره‌ی سوم(آل عمران) آیه‌ی 185 و سوره‌ی 21 (انبیاء) آیه‌ی 35

[27] - احتمالا یکی از شرایط لازم برای دست یافتن به آن ازدواج معنوی، چشم پوشی از ازدواج معمولی بود، یا به حد اقل رابطه‌ی جنسی اکتفا کردن. در این رابطه مسیح را می‌بینیم که که هیچ همسری اختیار نکرد

[28] - به ویژه می‌توانید ماجرای خسرو پرویز و ازدواج وی را با مریم دختر امپراطور روم، هم در کتب تاریخ مانند طبری، مروج‌الذهب مسعودی، و تاثیر این ازداوج را به روایت فردوسی در شاهنامه ملاحظه کنید

[29] - از جمله نگاه کنید به لسان‌العرب ذیل واژه‌ی نفس

[30] - سوره‌ی دوم(بقره) آیه‌ی 154

[31] - ابوالفتوح رازی، روض‌الجنان و روح‌الجنان فی تفسیر القرآن، ذیل تفسیر آیه‌ی فوق

[32] - همان

[33] - اشاره به‌آیه‌ی 169د از سوره‌ی سوم(آل عمران که نقطه‌ی کانونی در آن سوره، داستان عیسی مسیح است و زنده بودن او در نزد خداوند. اغلب تفاسیر اسلامی شان نزول این آیه را در ماجرای جنگ احد می‌دانند که گروهی از مسلمانان در آن جنگ کشته شدند و بازماندگان آنان از این واقعه اندوهگین بودند.

[34] - و الأَرزاقُ نوعانِ: ظاهرة للأَبدان كالأَقْوات، و باطنة للقلوب و النُّفوس كالمَعارِف و العلوم‏(لسان‌العرب ذیل واژه‌ی رزق، همچنین نگاه کنید به قاموس قرآن، مفردات راغب، و دیگر کتب لغت مربوط به قرآن ذیل واژه‌ی "رزق"

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید