سه داستان درهم تنيده در سوره‌ي كهف

بخش اول:

1- پيش زمينه‌ها

2- نقش راوي

3- باز خواني‏ تازه، يا نقل تاريخ؟

4- ارتباط سه قصه در ژرف‌ساخت سوره‌ي كهف

تمهید

سوره كهف داراي 110 آيه است؛ سه داستان و چند تمثیل در آن طرح شده که عبارتند از داستان اصحاب کهف، داستان موسی و مواجهه‌ی او با مرشدی اسرار آمیز و بی‌نام که در تفسیرها از او به نام خضر یاد کرده‌اند و سوم داستان ذوالقرنین. تنها نامِ مشخصی که در این داستان‌ها طرح شده نام موسی است. 

این سه داستان ظاهرا جدای از یکدیگر می‌نمایند، اما از منظری دیگر و با اندکی تامل می‌توان ارتباط نزدیک هر سه داستان را با هم مشاهده نمود. نقطه‌ی کانونی هم برای هر سه داستان را می‌توان مضمونِ رسیدن به "رشد" دانست.

همچنین شأن نزولِ این سه داستان رابطه‌ای نزدیک با وضعیتِ زمانی و مکانیِ محمدِ رسول و یارانش پیدا می‌کند. نقل است که داستانِ اصحاب کهف و قصه‌ی رمزآلود موسی در مکه نازل شده است.[1] یعنی زمانی که محمد و یارانش هنوز در اوایل راهِ رشد و در کانون توطئه‌ها و فشارهای قریش قرار گرفته بودند اما داستان ذوالقرنین که شخصیتی کمال یافته را تصویر می‌کند در مدینه نازل شده است؛[2] چنان است که انگار بازخوانیِ این داستان‌ها به نحوی بیانِ حالِ خود محمد رسول و یارانش هم بوده است.

به‌گمان من، یکی از ویژگی‌های داستان‌هایی که در قرآن آمده، بیان احوالِ خود و زمانه‌ی خود در حدیثِ دیگران است. بنا بر این راوی، تنها روایت کننده‌ی داستانِ پیشینیان نیست، بلکه خود نیز در این ماجراها نقش آفرین می‌شود. این نکته را در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد.

پیش زمینه‌ها:

 1-  داستان اصحاب کهف مربوط به روزگارِ قبل از بعثت محمد رسول است. اما اینکه این جوانمردان دقیقا در چه زمانی و چه مکانی بوده‌اند روایاتی گونه‌گون نقل شده است که اغلب با مضامین غیر واقعی و اغراق‌آمیز همراه است.

اغلبِ روایات، داستانِ اصحابِ کهف را واقعه‌ای پس از ظهور مسیحیت دانسته‌اند[3] و از آنجا که هیچ نشانه‌ای از این داستان در انجیل‌ها و روایاتِ مربوط به آغازِ مسیحیتِ نخستین دیده نمی‌شود بسی محتمل است که پدید آمدنِ این داستان مربوط به پس از مسیحیت باشد. در عین حال برخی روایات دیگر هست که داستان را به روزگار داود و سلیمان نسبت می‌دهد.[4] در ادامه باز هم به ریشه‌های این داستان در تاریخ مسیحیت اشاره‌ای خواهم داشت.

داستانی هم که در مورد موسی در این سوره آمده، باز هم ربطِ آشکاری با وقایعِ مستند تاریخی ندارد و بیشتر به وقایعی سوررئالیستی می‌ماند. در تورات هم که جزء به جزء قیامِ موسی و زندگی او آمده، نشانه‌ی آشکاری از واقع بودگیِ این وقایع در عینیت دیده نمی‌شود. در عین حال می‌توان این گمانه را داشت که این داستان، نوعی بازخوانیِ تاویل‌گرایانه از مواجهه‌ی موسی با قلمروهای رازآلود غیب و عالم معنا بوده است. اما اینکه پیش از بعثت، داستان به همین گونه که در قرآن آمده وجود داشته یا نه، چندان روشن نیست.

 داستان سوم که به ذوالقرنین مشهور است، بی زمان‌تر و بی‌مکان‌تر از دو داستان دیگر است. این ابهام در مکان و زمان سبب شده است که مکان‌های گوناگون و متفاوتی را به وی نسبت دهند چندان که گاه او را آباد کننده‌ی مرو در خراسان دانسته‌اند[5] و گاه بنا کننده‌ی آبادی‌ها در موصل و اسکندریه.[6] در باره‌ی شخصیت وی نیز ابهام بسیار است. برخی او را همان اسکندر مقدونی دانسته‌اند و برخی دیگر او را پیامبری از سوی خداوند.[7] به هر حال چنین می‌نماید که قبل از بعثت، هرسه داستان به نحوی در افواه عمومی بوده است اگرچه به صورت‌های گوناگون و بسی متفاوت با آنچه در قرآن آمده.

 2- نقش راوی

خواه راوی سوره‌ی کهف را جبرئیل بدانیم که از سوی خدا به محمد رسول القاء نموده و خواه آنکه راوی خود محمد رسول باشد، این نکته را نمی‌توان نادیده انگاشت که هیچ مواجهه‌ی مستقیم و رویارویی میان محمد و خداوند نبوده است؛ به همین سبب جبرئیل را واسطه‌ی میان خدا و پیامبر دانسته‌اند. احتمالا به همین گونه‌ها باید بوده باشد که نخستین آیات این سوره با سپاس و ستایش از خداوند آغاز می‌شود:

ستايش او را، كه نازل نمود اين "كتاب" را بر عبدِ خويش و کژی در آن ننهاد

این جمله‌ی آغازین، به مقدمه‌ای می‌ماند که رسولی در حال آماده نمودن خود و مخاطب است تا پیامی را که بواسطه‌‌ای از غیب دریافت نموده برای دیگران بیان کند و تا حدودی نقش همان جمله‌ی معروف و مشهورِ "بسم‌الله‌الرحمنِ‌الرحیم" دارد که اغلب در آغاز هر کاری و هر سخنی بیان می‌کنند.[8]

بنا بر این اولین نقش راوی این است که پیش از گشودنِ پیامی که از جانب خدا دانسته می‌شود، ابتدا یادی از بزرگی و عظمت خداوند بنماید و ذهن مخاطب را آماده‌ی اهمیتِ پیام و درستیِ آن کند. خواه این راوی جبرئیل باشد در برابر محمد، یا محمد باشد در برابر مردمانِ دیگر.

بعد از این تمهیدِ کوتاه، توصیفی از استواریِ "کتاب"[9] به میان آمده و انذار و بشارت یا بیم و امیدی که برای مردمان در آن است. انذار به کسانی که از دشواری‌های پیش‌ِ رو شاید غفلت ورزیده‌اند؛ و همچنین بشارت به کسانی که کردارهای متناسب با فرجام و عاقبتِ خود دارند.[10]

 بعد هم تعریضی آشکار به کسانی دارد که برای خداوند فرزند قایل هستند:

و انذار به آنانى كه گفتند: خدا فرزند اختیار نموده. به آنچه می‌گویند دانشی ندارند . پدرانشان هم نمى‏دانستند. سخنى بس بزرگ از دهانشان بيرون مى‏آيد، جز دروغ چيزى نمى‏گويند[11]

سخنی که اینجا به نقل از مشرکان بیان شده، این نیست که خداوند از خود فرزندی زاده باشد، بلکه مدعیِ آنند که خداوند کسانی را چندان دوست داشته که آنان را به فرزندی پذیرفته است. مانند آنچه در باره‌ی عزرای کاهن و عیسی مسیح نقل شده است که:

و يهود گفت «عُزَير، پسر خداست.» و نصارى گفت: «مسيح، پسر خداست.» اين سخنى است كه به زبان مى‏آورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شده‏اند شباهت دارد.... [12]

ظاهرا پیش از آنکه یهودیان یا مسیحیان برای خداوند فرزند یا فرزندانی قایل شوند، برخی فرمانروایان هم بودند که نَسَب خود را به خدایان می‌رساندند. همچنین در میان خودِ اعراب هم لات و منات و عُزّی را دختران خدا می‌شمردند.[13]

برای هرکسی فرزندان، عزیزترین کسان بوده و هستند و معمولا پدر تلاش می‌کند تا ملک و فرمانروایی خود را به فرزند بسپارد یا او را در کار خود شریک گرداند. مطابق همین گمانه، کسانی که خداوند را خدایی انسان‌واره می‌انگارشتند و می‌انگارند، بر این باور هم بوده‌ و هستند که خداوند هم مانند همه‌ی فرمانروایانِ بزرگ عزیزانی دارد، و این عزیزان طبعا در کارِ سامان دادنِ جهان و مقدرات هستی و به ویژه در شفاعتِ از مردمان نزدِ خداوند مؤثر می‌باشند.[14] 

... سخنى بس بزرگ از دهانشان بيرون مى‏آيد، جز دروغ نمى‏گويند[15]

حرف بر سر این نیست که عزرای کاهن یا مسیح دروغی گفته باشند، آنان شایسته‌ترین‌ها در روزگار خود بودند؛ بلکه کسانِ دیگری که خود را جانشینان عـزرا یا مسیح می‌شمارند، به دروغ آنان را سوگلی خدا خوانـــده‌انــد،  تا شاید به‌نامِ او مطامع خود را دنبال کنند. بعد از وفات پیامبر نیز، همین رویکرد در میان رقیب‌هایی که داعیه‌ی جانشینیِ او را داشتند پدید آمد؛ و از آنجا که در قرآن  این‌گونه قرابت‌ها شدیدا نفی شده است، ناگزیر شدند تا همان رابطه‌‌ را به نحو دیگری تکرار کنند چندان که در حدیثی از قول خداوند خطاب به محمد نقل کردند که:

لولاک، لما خلقت‌الافلاک[16]

اگرچه برخی از اهل عرفان تاویلی معنوی از این حدیث به دست داده‌اند و کهن الگوی انسانِ کامل را در هیاتِ محمد رسول بازخوانی نموده‌اند؛ در عین حال تالی فاسد این حدیث را شاید در سلطه‌ی متولیان دینی بر مردمان از یک سو و نابالغ ماندنِ هوش و خردِ مردمان از سوی دیگر بتوان جستجو کرد. آدمی هنگامی‌که به‌لحاظ روانی بالغ نشده باشد و توانمدی رویارویی با واقعیت‌های زندگی و حل مشکلات خود را نداشته باشد، ممکن است قدیسین را جای‌گزین والدینِ از دست رفته‌ی خود کند و حل مشکلات خود را از آنان طلب کند. دشواریِ رسالت محمد یکی هم شاید این باشد که اغلب ما مردمانِ عادی، چندان خِرِف هستیم که خرافات را دوست‌تر بداریم، و انذارها را بر نتابیم.[17] احتمالا به همین جهت در آیه‌ی بعدی خودِ محمد مخاطب قرار می‌گیرد که:

شاید این اندوه که ایمان نمی‌آورند، تو را از پای در آورد [18]

 

3- باز خوانی تازه، یا نقل تاریخ؟

بسیار بعید به‌نظر می‌رسد که قصه‌های قرآن صرفا به منظور نقل وقایعِ تاریخی بوده باشد. به ویژه آنکه در هیچ‌کدام از این داستان‌ها نشانه‌ای از زمانِ وقوعِ آن دیده نمی‌شود. حتی بسیاری از داستان‌ها از قیدِ مکانِ خاص و شناخته شده‌ای هم رها هستند.

به تعبیر دیگر، اگرچه هر کدام از این سه داستان نوعی خویشاوندی با حوادث و تاریخِ گذشته هم دارد اما در بیانِ قرآن هیچ‌کدام تکیه‌گاهِ مشخص و مطمئنی در تاریخ ندارد و به‌نظر می‌رسد در قرآن به‌جای نظر به تاریخی بودن و مثلا معلوم نمودن زمان و مکان و دیگر جزئیات مربوط به واقعه، کلیتِ هر قصه دستمایه‌ای شده است برای ارائه‌ی معنایی تازه‌، و همین یعنی بازخوانی تازه از داستانی کهنه. یعنی روی‌کرد قرآن به وقایع تاریخی، رویکردی پژوهشی نیست بلکه بیشتر روی‌کردی هنری است.

این البته کاری است که هر هنرمند و شاعری انجام می‌دهد، اما هنگامی که این معنای تازه، پنجره‌ای به‌ قلمروهای ناخود‌آگاهی جمعی و غیب می‌گشاید علاوه بر بیانِ هنری، کلامی دینی هم شمرده می‌شود.

بنا بر این، شخصیت‌های این قصه‌ها، پیش از آنکه افرادی مشخص با نام و نشان و تاریخ تولد و مرگ باشند، نمادهایی هستند برای معطوف نمودنِ ذهن مخاطب به قلمروی دیگر که اصطلاحا عالَم معنا نام گرفته است. اگر چه بسیاری از مفسرین قرآن تلاش نموده‌اند تا به این وقایع معنوی، تشخّصی عینی و مادی دهند و حتی تلاش کنند تا جای‌ها و نام‌ها و زمانِ دقیقی برای هر کدام بیابند.

ممکن است اصحاب کهف واقعیتی تاریخی هم بوده‌باشند، اما نحوه‌ی بیان داستان از سوی قرآن به‌گونه‌ای است که آن را از واقعه‌ای تاریخی به قصه‌ای معنوی و عبرت‌آموز بدل نموده است.

در ادامه به این نکته بیش‌تر می‌پردازم که به سبب همین بازخوانی تازه است که سه داستان اصحاب کهف و موسی و ذوالقرنین توانسته‌اند در کنار هم قرار گیرند و مفهوم "رشد" نقطه‌ی کانونیِ هر سه قصه شود.

 

4- ارتباط سه قصه در ژرف‌ساخت سوره‌ي كهف:

در روایت قرآن از قصه‌ی اصحاب کهف، اولین درخواستی که اصحاب کهف از خداوند دارند، رحمتی از سوی او، و اینکه کاری که در پیش گرفته‌اند مایه‌ی رشدِ آنان شود. همچنین در داستان موسی نیز همین رویکرد دیده می‌شود. هنگامی که موسی با آن پیرِ بی نام مواجه می‌شود از او می‌خواهد که آنچه از راه و رسم و شرایط رسیدن به رشد می‌داند به او هم بیاموزاند. مهمترین نشانه‌ی رشد یافتگی هم نوعی جهش برای یافتن به ساحتِ دیگری از وجود است، خواه آن ساحتِ دیگر را عالم ملکوت و زندگی جاویدِ پس از مرگ تلقی کنیم یا نوعی تصعید روانی در همین جهان.

در داستان سوم که به نامِ مستعار ذوالقرنین می‌رسیم، او را انسانی تمام و رشد یافته می‌یابیم که مردمانِ بسیاری از وی طلب یاری می‌کنند و او  با دانش خود به حل مشکل آنان می‌پردازد.

به لحاظ ترتیب زمانی، این سه داستان، شاید ربط چندانی به هم نداشته باشند. به ویژه آنکه در نزد مردم آن روزگار اصحاب کهف به هر حال به جوانانی گفته می‌شد که پس از ظهور مسیحت پدید آمده بودند و روزگار موسی بسی کهن‌تر از روزگار اصحاب کهف بوده است و اگر قرار بود در قرآن نقل منظمی از حوادث تاریخی به میان می‌آمد می‌بایست داستان موسی مقدمه‌ای برای داستان اصحاب کهف می‌بود.  اما به‌نظر می‌رسد در این سه داستان بیشترین توجه به مراتبِ پله‌کانیِ رشد است. اصحاب کهف که جوانان(فتیان)خوانده شده‌اند با کناره‌گیری از غوغای جامعه‌ای که آن را مناسب زندگیِ انسانی خود نمی‌دانستند و پناه بردن به خلوتی فارغ از رسم زمانه، طلب رشد می‌کنند و موسی در مصاحبت با جوانی(فتی) و گام نهادن به قلمروهای پنهان و رازآلود عالمی دیگر پیرِ خردمندی را می‌یابد که تعلیم راز رشد را از او می‌طلبد. و در فرجام هم ذوالقرنین به صحنه می‌آید که انگار حاصل اعتزال اصحاب کهف و جستجوی پر رمز و رازِ موسی است.

سوم تیرماه 1392 / مشهد

 



[1] - ابوعبدالله زنجانی/ تاریخ جامع قرآن کریم/ دانشگاه الازهر/ترجمه سید حسام فاطمی

[2] - همان

[3] - طبری چند نمونه از این روایات را نقل کرده است. نگاه کنید به: ترجمه‌ی تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، جلد دوم، از صفحه‌ی 547 به بعد. همچنین نگاه کنید به: البدا و التاریخ، طاهربن مقدسی جلد اول صفحه‌ی 489

[4] - دینوری، ترجمه اخبار طوال، صفحه‌ی 43

[5] - احسن التقاسیم، جلد دوم صفحه‌ی 433

[6] - همان

[7] - تفسیر مجمع‌البیان ذیل آیه‌ی 83 از سوره‌ی کهف

[8] - به ویژه آنکه جمله‌ی "بسم‌الله‌الرحمنِ‌الرحیم" که در آغاز این سوره  و در  سوره‌های دیگر آورده‌اند جزو آیات سوره شمرده نمی‌شود

[9] - قیماَ = هر چیزی که استواری آن سبب

[10] -  قَيِّماً. لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ، وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً ماكِثِينَ فِيهِ أَبَد

[11] - کهف، آیه‌ی 4 و 5

[12] - سوره‌ی نهم(توبه) آیه‌ی 30

[13] - سوره‌ی نجم آیه‌ی

[14] -  سوره‌ی دهم (یونس) آیه‌ی 18

[15] -  کهف، آیه‌ی 5

[16] - تفسير قمي ؛ قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمي، مقدمةج‏1 ؛ ص17و جلد 2، دار الكتاب - قم، چاپ: سوم، 1404ق.

[17] - انذار یعنی هشدار دادن در باره‌ی نتیجه‌ی کاری که انجام می‌دهیم. اين واژه از "نذر" گرفته شده است اما خود واژه‌ی نذر هم اغلب به نوعی واژگونه معنا یافته. مثلا بعضي ها نذر مي كنند كه اگر فلان مقصودشان حاصل شد چیزی در راه خداوند بدهند، در حالی که معنای اصلی این است که مثلا من نذر می‌کنم فلان عمل خیر را انجام دهم تا در نتیجه‌ی آن به مقصودی که در اندیشه دارم برسم. همچنین انذار یعنی به کسی هشدار دادن که فلانی این راه که تو انتخاب کرده‌ای نتایجِ سخت و عذاب‌آوری خواهد داشت.

[18] - کهف، آیه‌ی 6

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید