در کهن‌ترین روایت دینی – از ادیان ابراهیمی – که به داستان پیدایش در تورات باز می‌گردد، خداوند و [بودن] سخت در هم تنیده و یگانه می‌نمایند.[1] منظور [بودن]ی است که بوده و هست و خواهد بود و هرکدام از ما به سهم خود بارقه‌ای از آن یافته‌ایم و از شعله‌ی [او] افروخته‌ایم. در اولین مواجهه‌ی رویاروی هم که موسی با آن شعله‌ی ابدالآباد داشت، خداوند خود را [من هستم] معرفی نمود[2].

اشتیاق سوزان آدمی برای رسیدن به درختِ حیات و خداوندی که زندگیِ ابد را تضمین نماید، سبب جستجوی مدام و خستگی ناپذیر شده است. آغاز این جست و جو همانند نحوه‌ی زیستن انسان‌های نخستین از دست‌رس اندیشه‌ی ما که در این روزگار هستیم دور مانده است و اثر پای این اشتیاق را بیشتر در کهن الگوهایی[3] می‌توان یافت ریشه‌هایش به لحاظ تاریخی، تاریک و ناشناخته مانده است. برخی اسطوره‌های کهن، برخی رؤیاها، و همچنین دغدغه‌های مشترک و همدلانه‌ی ما با گذشتگان است که می‌تواند بازخوانی آن را میسر کند.

شاید داستان بهشت نخستین، روایتی است از هنگامی که هنوز انسان به این هوشیاری نرسیده بود که از بودنِ کرانه‌مند خویش در این هستی آگاهی یافته باشد. ظاهرا آدم هنگامی که مرگ را در برابر خود مشاهده نمود، به جستجوی آن [بودنِ] ابدالآباد روی آورد. در تورات و انجیل و قرآن نیز، همین سهم محدود آدمی از [بودن] و تهدیدِ مرگ، از مهمترین عوامل رویکردِ انسان به خداوند است.

این‌که، خداوند یا همان بودنِ ابدالآباد، در نگاه گذشتگان و حتی برخی از امروزیان، شمایلی انسان‌واره پیدا می‌کند، چندان هم ماحرای غریبی نیست. آدم خود را جاودانه می‌خواهد، یعنی پذیرفته است، یا لااقل بر این گمانه هست که فراسوی این کرانه‌مندی، عرصه‌ای بیکرانه و جاودانه هم هست، بنا بر این باید سنخیتی میان انسانِ کرانه‌مند و خدای بیکرانه پدید آمده باشد تا به آن عرصه راه یابد. این را در همان باب اول کتاب پیدایش هم می‌بینیم که گفت:

و خدا گفت: آدم را بصورت ما، و موافق شبیه ما بسازیم، و...

در عینِ حال که احساس وجودِ قلمرو بیکرانه، در اندیشه‌ی آدم شکل گرفته است، و با آنکه آدم خود را از برخی جهات شبیهِ خداوند می‌شمرد، باز هم راه بردن به آن بیکرانگی و بی‌مرگی، نه تنها راهی ناهموار، بلکه راهی ممنوع و مسدود دانسته شده بود، و خداوند کروبیان خود را با شمشیر‌های آتشبار گرداگرد درخت حیات گمارده بود تا مبادا انسان به آن دست یابد.[4]

تنها راهی که آدم پیش رو داشت، تداومِ حیات در آیندگان ذکر شده است و اینکه وارثانی از جنس خود داشته باشد و در نسل‌های آینده تداوم یابد. هنوز هم این دغدغه در ذهن آدم هست که چه تلخ و ناگوار خواهد بود اگر روزگاری فرا رسد که نسلِ آدمیان به کلی منقرض شود.

درعین حال به تجربه آموخته‌ایم که آدمی دوست‌تر دارد تا فردیت خویش را در عرصه‌ی [بودن] حفظ کند، اما هیچ تضمینی در کار نیست که آیندگان، ما را به‌یاد آورند. تلاش می‌کنیم پیش از آنکه دریچه‌ی جان‌مان به روی مرگ گشوده شود، خطی به یادگار بر دیوار هستی رسم کنیم، اما هستی که بیکرانه‌ای سیال و مواج می‌نماید بسا که یادگارهای ما را به زودی محو کند. کسی چه می‌داند در هزاره‌ای دیگر، این‌جا که اکنون نشسته‌ایم، میزبانِ کدام وقایع و کدام آدمیان خواهد بود؟

احتمالا همین احساس تلخِ غربت در عرصه‌ی بودن است که تلاش می‌کنیم تا بودنِ محدود و شکننده‌ی خویش را با آن بودنِ جاودانه خویشاوند گردانیم. اما [او] یا همان بودنِ جاودانه، رازی سر به‌مهر را می‌ماند که به کمند اندیشه‌ی ما در نمی‌آید، ما تنها به اندازه‌ی سهم اندک خودمان از او، احساسش می‌کنیم بی‌آنکه فرصت رازگشایی‌اش را داشته باشیم.

هنگامي كه آدمي در اشتياق ديدار كسي بيتابي مي‌كند، چه بسا كه هر شبحي را به او نسبت مي‌دهد، و هر آواي ناشناخته‌اي را آواي او مي‌پندارد، به‌ویژه اگر اين اشتياق در هنگامه‌اي باشد كه جهانِ اطراف آدمي ناشناخته و گنگ و تاريك باشد، و انسان همچون گم‌شده‌اي در ظلمتِ بیکرانه‌ی این هستی. شاید همین است که مدام تصویرهای تازه از [او] بر طاق اندیشه‌ی خود رسم می‌کنیم و تلاش می‌کنیم با همین تصویرهای تازه، از آنجا که هستیم گامی فراتر بگذاریم، شاید به او نزدیک‌تر شویم

پس نکته‌ی دیگری هم هست که همراه با «بودن» و گره خورده و در هم تنیده‌ی با آن طرح شده و می‌شود، و آن «شدن» است. اولين پيامي هم كه در داستان موسي و شبان مي‌بينيم، شرحِ دگرگونيِ انديشه‌ي آدم است درخصوص تلقي او از خداوند.

«بودن» برای ما، به همان «شيوا»ي رقصنده می‌ماند که جهان با رقص موزون، متوالي، و نامكرر او مي‌رقصد، و با نيست شدن هر لحظه، جهانِ تازه‌اي را به جهان پيشين متصل مي‌كند، و اگر دست از رقص، و پاي از حركت برگيرد، هستی به ژرفاي نيستي و نابودن پرتاب مي‌شود.

موسي هم برای همیشه در موسي بودن توقف نمي‌كند. موسی، مسیح می‌شود و مسیح در هیأت محمد از حرا می‌آید، و ابراهیم و موسی و مسیح و محمد در جانِ آیندگان کثیر می‌شوند تا دگرگوني نسل‌ها گسترده‌تر  گسترده‌تر و گسترده‌تر گردد. باز هم می‌بینیم برای نجاتِ فردیتِ فرد از ورطه‌ی نابودی و نابودن، راهی نیست مگر  آمیختن با روح جمعی و استعلای حیات معنوی در جانِ آیندگان. 

موسی رسولِ قبیله بود، در مقطعي ديگر كه پوسته‌ي نظام قبيله‌اي در حال ترك برداشتن است در هيئت مسيح ظاهر مي‌شود. اين ظهور تازه، باز هم در خود باقي نمي‌ماند، و همچون جريان سيال و نامرئي، جان ديگران را سرشارمي كند. شايد اين هم از خواص جانهاي آزاد از عادت باشد كه جوهره‌ي حيات را بيش از پيمانه‌ي وجود خود يافته‌اند، و ناگزير سر ريز مي‌شوند، و ديگران را نيز سرشار مي‌كنند.

2- مولوي

در داستان موسي و شبان، علاوه بر اين كه سير تطور و دگرگوني نسل‌ها بيان مي‌شود، و جسارتِ «شدن» و دگردیسی تصوير ميگردد، مولوي به حديث نفس خويش هم مي‌پردازد، و به بهانه‌ي موسي و شبان، اشتياق سوزان خود را در جستجوي مدام حقيقت شرح ميدهد .

زندگي مولوي نيز تا حدودي بيان‌گر اين واقعيت است. مردي كه شريعت را فهميده و درك كرده است، و بنا به رواياتي تا حدود چهل سالگي آن را تبليغ مي‌كرده است. اين بخش از زندگي مولوي شباهت بسياري دارد با راه و روش آيين موسي كه در آن تأكيد بر فقاهت و نظم و شريعت است. برخورد مولوي با شمس، آدمي را به ياد آشنايي موسي با شبان مي‌اندازد. در اين داستان مي‌بينيم كه موسي پس از اين آشنايي، نظم شريعت را پشت سر مي‌نهد و طريقي تازه را آغاز مي‌كند.

احتمالا داستانِ برخورد موسي و يك چوپان گمنام، زاده تفكر قدرتمند مولوي، و نشاندهنده‌ي حال و هواي خود اوست. در خلال اين داستان سير دگرگوني آيين موسي به آيين عيسي را نيز شرح مي‌دهد. هيچ مأخذي را پیدا نکردم كه داستان را اينگونه بيان كند.[5] نه در تورات و نه در هيچ يك از آثار ديگرِ عهد عتيق. همچنين هيچ‌گونه قيد زمان و مكان هم در اين داستان وجود ندارد كه در چه زماني موسي با آن چوپان رو برو شد، يا در چه مكاني آن چوپان براي خداوند سرود گفت. مولوي هم مانند هر هنرمند بزرگ ديگري اسطوره مي‌آفريند.

جلال الدين محمد بلخي اهل قرآن و تفسير و حديث بوده است؛ مرد فقيهي است كه اکنون در سير و سلوك عرفاني به طريقت پرداخته است. نگرش او به پيامبران نگرشي است مبتني بر قرآن، حديث، شريعت و طريقت.

قرآن، موسي را پيامبري از جانب خداوند معرفی نموده است، و آيات بسياري در تأييد رسالت او نازل شده است و رسالت عيسي مسيح را نيز در روند تكاملي دين موسي مي‌داند، اما در عين حال پيروان هر دو پيامبر را به شدت مذمت ميكند. سبب اين مذمتها انحراف اين امت‌ها از پيام اصلي پيامبران ذکر کرده است و بزرگترين انحرافي كه به اين امتها نسبت داده مي‌شود، توقف در« دين » است.[6] و اين كه رسالت ديگري را بعد از رسالت آن پيامبران برنمي تابند.

مولوي بر اين توقف و جمود بر مي‌آشوبد، او هيچ اصراري ندارد كه همه همان كتابي را قرائت كنند كه او قرائت كرده، و همه نام همان پيامبري را تكرار كنند كه او به زبان مي‌آورد، و همه خداوند را با همان اسمي تلاوت كنند كه او تلاوت مي‌كند،[7] بلكه هنديان را همان اصطلاح هند لازم است، مشروط بر آنكه از آيين گذشته لحدي براي مدفون كردن خويش نساخته باشند.

3- شبان

در كوهستانها و دشت‌هاي خلوت و خاموش كه از دامنه‌هاي آن براي آدمي، تنها غربت است كه مي‌رويد، و در زير آسماني كه درخشش و عظمت ستارگانش، حقارت انسان را به ياد مي‌آورد، آن چوپان، سودازده و عاشق‌وار براي خداوندي كه نمي‌دانست كجاست غزل خواني مي‌كرد و ترانه مي‌سرود. او در محراب چشمان گوسفندانش خداوندي از نوع علف را ديده بود، اما خدايي كه به عنوانِ معبود خود در تصور داشت نه شكل و شمايل علفهاي بيابان را داشت و نه مي‌توانست در هيأت گوساله‌اي زرين متجلي شود .

او گوساله را دست‌آموزِ خود، و چيزي فروتر از خود يافته بود و شايد توانمندي خود را در نظمِ امور تجربه كرده بود. از اين رو از پرستش چيزهاي دست‌آموز خود، فراتر آمده و به خود رسيده بود.

به خود رسيدن هم مراتبي دارد. از قلمرو ذهن آگاه كه بسيار سطحي و محدود است، تا اعماق ناخودآگاه و تا آنجا كه «جان» از چشمه‌هايش مي‌جوشد، بسيار حجابها قد كشيده‌اند. هر حجابي پرده‌ي پنداري است كه آدمي را مدت‌ها در خود نگه مي‌دارد. و هر كسي از همان جايي كه ايستاده سخن مي‌گويد:

هست آن پندار او، زيرا به راه  ----   صد هزاران پرده آمد تا اِله

هر يكي در پرده‌اي موصول جوست ---  وهم او آنست كان خود عين اوست.[8]

چندان بعيد نيست كه آدمی، براي خداوند هيأتي همچون خود قائل باشد، خداوندي با دست و پا، سر و چشم، گوش و بيني؛ چيزي شبيه انسان، اما در مرحله‌اي متعاليتر از خودِ كنوني، و در جايگاهي استوارتر؛ به تعبير ديگر همان « منِ ايده‌آل».

 و عاشقانه بخواند كه :

تو كجايي نا شوم من چاكرت   --  چارقت دوزم كنم شانه سرت

دستكت بوسم بمالم پايكت ---  وقت خواب آيد بروبم جايكت

چوپان حاضر است هر چه دارد، حتي عزيزترين چيزهايش را صدقه‌ي اين عشق كند و مصرانه

مي‌گويد:

اي فداي تو همه بزهاي من --  اي به يادت هي هي و هي‌هاي من

اما اين گونه ذكرِ آلوده به تشبيه، از ديدگاه پيامبري كه هرگونه تصويري را درباره خداوند مردود مي‌شناسد، مي‌تواند مايهاي از جدال و كشمكش را ميان موسي و آن شبان ايجاد كند.

پيش از آن، ابراهيم خدا را در جسم و در اشياء جسته بود، و در فرجام گفته بود : « لا احبٌّ الآفِلين» اگر ميگويم ‹ابراهيم› منظورم يك فرد خاص در جغرافيايي مشخص نيست، بلكه پدران امتها را مي‌گويم، كه در اشتياق خداوند براي هر پديده‌اي معبدي ساخته بودند، معبدي براي خورشيد، معبدي براي ماه، معبدي براي ستاره ، و آن سوتر زيارت‌گاهي براي آتش و هزاران معبد ديگر در هزاران جاي ديگر.

موسي در طي سال‌هايي كه سراسر دگرگوني و آزمون بود، توانسته بود بسياري از پرده‌هاي پندار قوم را درباره‌ي چگونگي خداوند از ميان بردارد، و قوم را از بردگي عناصر، اشخاص، و گوساله پرستيها برهاند. در ادامه‌ي راه موسي، روحانيت يهود تلاش كرده بود تا از ره ‌آوردِ وحي پاسداري كند. اين بود كه فقيهان و كاهنان به هيأت موسي و درهم تنيده با رسالت او خود را فقيه ديندار، و مرد خداشناس مي‌دانستند، و بديهي است كه موساي فقيه با ژاژگويي شبان برانگيخته شود، و غيرت ديني‌اش برآشوبد، و برضد چوپانِ دردمند اقامه‌ي دعوي كند. ابتدا براي اينكه از مرد بز چران و بي آداب اقرار بگيرد مي‌پرسد:

تو با كه هستي، و اين نسبتها را به كه ميدهي؟

 و شبان آشكارا :

گفت با آن كس كه مارا آفريد --  اين زمين وچرخ از او آمد پديد

اين اقرار به كفر باعث ميشود تا موسي با تمام قدرت بر ضد شبان حكم خويس را صادر كند، و او را خارج از دين، و مسلمان ناشده كافر بخواند.

گفت موسي: هان بسی مدبر شدی  --- خود مسلمان ناشده كافر شدي

اين چه ژاژست و چه كفرست و فشار  ---  پنبه‌اي اندر دهان خود فشار

گند كفر تو جهان را گنده كرد --- كفر تو ديباي دين را ژنده كرد

گر نبندي زين سخن تو حلق را  --- آتشي آيد بسوزد خلق را

و سپس موسي شرح مبسوطي از چگونگي و ناچگونگي خداوند مي گويد، صفات سلبيه‌ي او را براي بز چرانِ بي آداب بر مي‌شمارد و از صفات ثبوتيه‌ي ذوالجلال ياد مي‌كند، از حادث و محدث مي‌گويد و…

شايد اين هم از خصلت‌هاي بارز آدمي باشد كه هنگامي كه خود را كارشناس در امري مي‌داند اجازه‌ي مداخله و اظهار نظر ديگران را در آن امر نمي‌دهد. اين خصلت را به خصوص در صنف روحانيت يهود و بسياري از متوليان ديگر اديان مي‌توان مشاهده كرد.

اما با همه‌ي ذكر دلائل و آوردن حجت‌هايي كه به هر حال حرف حساب هم هست، از شبان سودا زده دردي دوا نمي‌شود، بلكه چون شيدايي كه خبر مرگ محبوب را شنيده باشد:

گفت اي موسي، دهانم دوختي --  وز پشيماني ، تو جانم سوختي

جامه را بدريد و، آهي كرد تفت  --- سر نهاده اندر بيان و، برفت .

4. موسي

موسي بارها طلب ديدار خداوند را كرده بود، اما جواب شنيده بود كه «لن تراني». او را، با آن همه اعتبار كه در آن درگاه داشت، و با آن همه تلاش و جهاد در دين و دانش، راه ندادند؛ اكنون بز چراني بيابان گرد و دور از آداب براي « او» ترانه مي خواند و سر ديدار با « او » را دارد. اين است كه موسي با اطمينان كامل از اين كه قدمي براي خدا نهاده، و گمراهي را از كفرگويي مانع شده است، به رسالت خود ادامه مي دهد، امّا:

وحي آمد سوي موسي از خدا:

بنده ی ما را ز ما كردي جدا

بنده ی ما را زما كردي جدا

بنده ی ما را زما كردي جدا

آواي خداوند همچنان در و دشت را پر مي‌كند و موسي سر به هر سو كه مي‌گرداند طنين اين آواي سرزنش بار و غم آلود را تجربه ميكند، از آسمان ، از زمين، از ميان دره‌هاي عبوس و گرفته، و از پنهاني ترين لايه‌هاي وجود خودش .

موسي خود مي‌دانست كه آمده است تا خلق را به سوي او بخواند و آدميان را ازغربت تنهايي برهاند، و به آدم، معني «بودن» را نشان دهد. و هيهات كه اكنون چه كرده است !

باز طنين آواي خداوند جانش را فرا مي‌گيردكه :

تا تواني پا منه اندر فراق --  ابغض الاشياء عندي الطلاق

نه عالمي بزرگ و فقيهي عاليقدر از درگاه رانده شده بود و نه نژاده‌اي اشرافي، كه خداوند اين چنين سخن از فراق ميگويد و موسي را مذمت ميكند. متوليان شريعت موسي بر آن هستند كه خداوند «يهوه» خداي ويژه‌ی آنان است.[9] و «بودن» را منحصر به خود مي‌دانند . آنان حصار بلندي بر گرد خداوند كشيده‌اند كه هيچ قومي جز خودشان در اين حصار نمي‌تواند در آيد. از بني اسرائيل تنها «بني لاوي» يا همان روحانيت يهود بودند كه راه به حرمِ امن الهي داشتند. براي ورود به مكان مقدس ناگزير مي‌بايست آدابي و ترتيبي رعايت مي‌شد كه آنان وضع كرده بودند.[10]

احتمال قريب به يقين آن است كه مولوي از اين حصار قوميت بني اسرائيل آگاهي داشت و همچنين با انحصار طلبي‌هاي متوليانِ دين در زمانه‌ي خود نيز آشنا بود . دنباله‌ي داستان به گونه‌اي است كه اين حصار قوميت را در هم مي‌ريزد و خداوندي را كه ويژه و انحصاري قومي خاص و گروهي مشخص بود، ملّي، همگاني و بين‌المللي معرفي مي‌كند، خداوندي كه به جاي قوم و خويش پرستي، و دم زدن با فقيهان و فريسيان، پيامبر خود را در پي شبانان بي‌اصل و نسب و بي‌آداب گسيل مي‌كند.

5- موسي به آيين مسيح

اين فرو ريختنِ حصار قوميت به لحاظ تاريخي به روزگار مسيحيت اتفاق افتاد. اقوام و ملتهاي گوناگون و متنوعي كه زير سلطه‌ي امپراتوري روم بودند و اسارت و بردگي اعتقادات گذشته‌ي آنان را بي‌رنگ ساخته بود، با آواي آن شبانِ شورشي جان تازه گرفتند، هويت انساني تازه‌ای يافتند.

از نظر فقيهان يهود، خداوند را تنها با اصطلاحات «عبري» بايد خواند؛ چيزي كه اقوام و ملل ديگر كه با زبانهاي متفاوت سخن ميگويند از آن بي‌بهره‌اند؛ اما در اين داستان خداوند به موسي ميگويد:

هر كسي را سيرتي بنهاده‌ام  --- هر كسي را اصطلاحي داده‌ام

و ادامه مي‌دهد كه:

هنديان را اصطلاح هند مدح  --- سنديان را اصطلاح سند مدح

در هيچ كجاي تورات، بني اسرائيل دغدغه‌ي هدايت اقوام ديگر را ندارند. اما همين‌گونه سخنان را كه مولوي حكايت ميكند در انجيل آشكارا مي‌بينيم كه:

«مرا گوسفندان ديگر هست كه از اين آغل نيستند، بايد آنها را نيز بياورم، و آواز مرا خواهند شنيد .»[11]

در كتاب اعمال رسولان هم مي‌بينيم كه ياران و حواريون مسيح، به ياري روح القدس قدرت اين را مي‌يابند كه به زبان‌هاي مختلف و گوناگون سخن بگويند، تا اقوام و ملت‌هاي ديگر را به خداوند دعوت نمايند.[12]

فقيهان و فريسيان يهودي، به نژاده بودن سخت معتقد بودند، با آنكه سيطره‌ي امپراتوري روم را بر خود و ديگر اقوام مي‌ديدند اصرار داشتند كه از ميان آنها، خداوند فقط سلاله ابراهيم و يعقوب را گسترش خواهد داد و تنها بني اسرائيل وارث زمين هستند، اما يحيي تعميد دهنده به آنان مي‌گويد:

«اين سخن را به خاطر خود راه مدهید كه پدر ما ابراهيم است، زيرا به شما مي‌گويم خداوند قادر است كه از اين سنگ‌ها فرزندان براي ابراهيم بر انگيزد»[13]

مولوي در اين داستان از كساني ياد مي‌كند كه حتي مسيحي و يهود و مسلمان هم نيستند؛ از هندوها سخن مي‌گويد، از اهالي سند ياد مي‌كند، از كساني كه مسلمانان روزگار مولوي آنها را نجس مي‌دانستند.

در هر آيين كه هستي باش، با هر زبان كه سخن مي‌گويي بگو، و با هر لباس كه آمده‌اي بيا؛ اين‌ها همه «عَرَض » است، مركز ثقل حيات در اين شكل و شمايل ظاهر، و در اين گوناگوني زباني نيست، حتي ربطي به اين دين و آن آيين ندارد، اين مركز در« دل» آدمي است:

زانك دل جوهر بود، گفتن عَرَض   ---  پس طفيل آمد عَرَض، جوهر غَرَض

شايد «دل» را از آن رو مركز ثقل حيات گفته‌اند كه تمثيلي است براي «بودنِ» همراه با دگرگوني و زنده بودني كه هر لحظه‌اش ضربان تازه‌اي مي‌طلبد، ضرباني متناسب با حال و اكنون.[14]

با ضرب‌آهنگ گذشته نمي‌توان به زيستن ادامه داد، و به اميد واهيِ «ويژه بودن» نمي توان ديگران را منكر شد. كدام سرزمينِ كفري هست كه در آن صاحبدلي نباشد؟ براي ادراك قلب بيگانه مي‌بايست بي كلمه انديشيد، از آن هم بالاتر:

آتشي از عشق درجان بر فروز -- سربه‌سر فكر و عبادت را بسوز

آن الفاظ و عبارات مرده و بي‌خاصيت را در آتش بيافكن. چشمه‌اي هست كه از آن «جان» مي‌جوشد، و بي«‌حرف» معني مي‌رويد، آنجا واژگان راهبر و مقتدا نيستند، بلكه كلمات، خود زادهی آن مقام هستند.

اي خدا جان را تو بنما آن مقام -- كاندران بي‌حرف مي‌رويد كلام

هر كلمه‌اي تا هنگامي زنده است كه از آن چشمه‌ي جان جوشيده باشد، و چون در قالب الفاظ ريخته ميشود، رنگ مي‌بازد و بي‌جان مي‌شود. از آن گذشته، در قلمرو خداشناسي الفاظ و قالب‌ها زندان هستند، و خداوند، يا همان «چشمه‌ي بودن» كه هر روزي در شأن تازه‌اي هست، در زندان اين الفاظ نمي گنجد،[15] اين ديوارهاي قراردادي را فرو مي‌ريزد، و از ديروز به امروز مي‌آيد. چه تلاش بی‌هوده‌ای می‌کند آن كه مي‌خواهد خداوند را در قالب الفاظ اثبات كند.

از ديدگاه مولوي، دريافت فيض از آن چشمه‌ي جان، و اتصال به «بودن» و «هستي‌دارشدن» به ياري عشق ممكن مي‌شود. از خصلت‌هاي عمده‌ي «عشق» آن است كه تقواي ستيز براي نماندن را مي‌آموزد، از پلشتي و نكبتِ روزمرگي مي‌رهاند، و جسارت خرق عادت را به آدمي ارزاني مي‌دارد تا قالبهاي قبر گونه را بشكند و بسوزاند . به تعبيري ديگر، «عشق» همچون دريچه‌اي است كه بر ديوار زندان انديشه آدمي تعبيه است، و چون آن دريچه گشوده شود انديشه‌ي آدمي مي‌تواند از آبشخور زنده و زلال «آفرينشِ مدام» برخوردار شود. و چه ناكام است نسلي كه نتواند «عشق» را تجربه كند.

كساني پيدا مي‌شوند كه به رغم همه‌ي تفاوت‌هاي زباني، نژادي، ملي و ديني، كه با هم دارند، در يك چيز مشترك هستند، آن دوست داشتن و حرمت نهادن به یک‌دیگر است، زيرا به خداوندی عشق می‌ورزند که همه‌ی نژادها و ملت‌ها و همه‌ی آنچه هست را او از سر مهر آفریده و به تعبیر سعدی:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست  -- عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست

 در این عشق، آدمیان با وجود همه‌ي گوناگوني كه دارند، يك ملت و يك قوم محسوب ميشوند . و به تعبير مولوي

ملت عشق از همه دين‌ها جداست --- عاشقان را ملت و مذهب خداست

شماتت موسي بر آن شبان از آن بود كه موسي زبان قال را مي‌ديد و از درون و حال غافل بود:

بعد از آن در سر موسي حق نهفت --  رازهايي كان نمي‌آيد به گفت

بر دل موسي سخنها ريختند --- ديدن وگفتن به هم آميختند

چند بي خود گشت و چند آمد به خود --  چند پريد از ازل سوي ابد

بعد از اين گر شرح گويم ابلهيست ---  ز آنك شرح آن وراي آگهيست

ور بگويم عقلها را بركند  ---  ور نويسم بس قلم‌ها بشكند

آن رازها كه به «گفت» نميآيد كدام است؟ آنچه زبان قال از بيان آن عاجز است با كدام وسيله‌ي ديگر مي‌توان بيان كرد؟ چگونه است كه حتي گاهي دانايان و فقيهان توان آن را ندارند كه با برخي حقايق روياروي شوند؟ و اين كدام حقيقتي است كه عقل‌سوز است و چابك‌ترين قلمها در شرح آن شكننده و آسيب‌پذيرند؟

اينكه مولوي از بيان آن رازها طفره ميرود تنها بنا به ملاحظات سياسي و اجتماعي نيست، رعايت ادب هم در كار نيست؛ نگفتني بودن رازها از آن است كه در «گفت» نمي‌آيد. مثل آزادي مي‌ماند كه هر كسي به اندازه‌اي آن را مي‌فهمد كه رنج اسارت را آگاهانه تجربه كرده باشد. پس فهم اين راز بستگي به مخاطب دارد. اين سلسله جبال تفكر، شطحي مي‌گويد، هولي مي‌آفريند و باز خود را در پوسته‌ي داستان مي‌افكند. آن كس كه آمادگي «بودن» در اين مرتبه را داشته باشد پوسته و سطح داستان را مي‌شكافد و به تجربه‌ي تازه‌اي از «چگونه بودن» مي‌رسد.

موساي مولوي اينگونه در كار دگرديسي تازهاي قرار ميگيرد، و «ديگر» مي‌شود. او هنوز از كار منع و ملامت آن چوپان فراغت نيافته بود كه ضربه‌هاي سخت و هول انگيز بر خودش وارد ميشود، تا از آنجا كه هست اين سوتر بيايد، بي‌خود و با خود شود، رنگ ببازد و جان بگيرد، و پروازي را از گذشته به سوي آينده بيآغازد .

اين همه، علاوه بر حديث نفسي كه براي هر كسي مي‌تواند باشد، يادآور آن برخوردها و كشمكش‌هاي خون‌آلودي است كه ميان متوليان آيين موسي با آن جوانان شورشيِ يهود رخ داد، و از درون آن همه جدالها مسيحيت زاده شد.

اكنون خداوندِ هراس‌انگيز و دشمن ستیزِ يهود از عشق سخن ميگويد،[16] حصارِ تنگِ قبيله را مي شكند، و ملت و مذهبي ديگر را ياد آوري مي‌كند كه محبت با همه‌ي زادگان خاك را محور كار خود قرار داده است. شاخ تهديدگر موسي به نگاه مهر آميز مسيح بدل مي‌گردد، و عصاي اژدهاسانش، گلِ دوستي بار مي‌آورد.

از شگفتي‌هاي زندگي موسي اين است كه، هيچ نشاني از مدفن او در دست نيست و براي او گوري وجود ندارد. اين خود ميتواند تمثيلي باشد از اينكه موسي از جسم و خاك تبديل به جان و انديشه شده و جلوتر آمده است؛ از مصر تا صحراي سينا، از سرزمين موعود تا ملك سليمان، و از آنجا تا ملكوت مسيح.

موسي وادي‌هاي بسيار پشت سر نهاده، بيابانهاي قفر و بي‌حاصل را طي كرده، و بر نشانِ پاي آن چوپان شوريده آمده است تا عذر بخواهد، و از دور دستِ بيابان مژده‌اش را فرياد كند كه :

هيچ آدابي و ترتيبي مجو

هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو

و نزديكتر بيايد، نفسي تازه كند، چشم در چشم شبان عاشق بدوزد، و سپس نگاه بدزد، سر به زير افكند، و نگاه به رمل بيابان بگرداند و باز آهسته بگويد :

 هرچه ميخواهد دل تنگت بگو

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

فرجام

همراه با گذر موسي از آن همه وادي‌هاي سخت و شكستن قالبهاي نظام قبيله‌اي و قوانين ارض موعود كه براي ابدلااباد اعلام كرده بودند، شبانِ بيابانگرد بي‌آداب هم مراحل عظيمي را پشت سر نهاده است و چنان مي‌نمايد كه اين بار دليل «بودن» را در جايي يافته است كه فرياد مدح و ذم اين و آن، و تآييد و رد ديگران بر او اثري ندارد :

گفت: اي موسي از آن بگذشته‌ام  --  من كنون در خون دل آغشته‌ام

من ز سدره منتهي بگذشته‌ام -- صد هزاران ساله زآن سو رفته‌ام

تازيانه بر زدي، اسبم بگشت -- گنبدي كرد و ز گردون بر گذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد  ---   آفرين بر دست و بر بازوت باد

پيش از اين، سخن از خاك بود و ارض موعود و بازگشت آدمی به خاک که از خاک بر گفته شده است؛ موسي هم قوم را به سرزميني وعده داده بود كه مادي وخاكي بود. بني اسرائيل در سرزمين مصر به سبب نداشتن جاي پايي براي زيستن به اسارت فرعون در آمده بودند، موسي قوم را به كنعان يا همان ارض موعود رسانيد. قوم با همه‌ي قداست و ارزشي كه براي جان و رهايي آدمي قائل بوده باز هم خاك، ارض و ناسوت در نزدش اعتبار ويژه‌اي داشت. و اين همه براي مردماني كه با نان اسارت زندگي سپري مي‌كنند و در سرزمين ستم سر به بالين مي‌نهند ضروري و لازم به نظر مي‌رسد.

اما در آيين موسي اين گرايش به ناسوت چندان بالا گرفت كه همه ابعاد زندگي آنان را پر كرد. ارض موعود و خاك، قبلهگاه همه‌ي قوم شد، تا آنجا كه از قول خداوند براي داستان آدم نوشتند كه :

تو از خاك هستي وبه خاك خواهي برگشت.[17]

قوانين به گونه‌اي وضع شده بود كه زمين و جسمانيت را بيشتر ارج نهد. روزگار سليمان اوج شادخواري تن و برخورداري از مواهب مادي بود.[18] اين تفكر و نگرش ناسوتي، آدمي را از اسارت فرعونها مي‌رهاند اما به اسارت خاك در مي‌آورد. از اين ديدگاه، دگرگونيهاي «بودن» چيزي فراتر از همان دگرگوني‌هاي آب و خاك و گياه و ماه و خورشيد و ستاره محسوب نمي‌شود. اين گونه است كه آدميان ساليانِ «بودنِ» خويش را از روي چرخش چرخ اندازه مي‌گيرند.

اكنون موسي و شبان، هر دو از ملك سليمان تا ملكوت مسيح آمدهاند. اين، فراتر از صد هزاران ساله‌اي كه مولوي از زبان چوپان مي‌گويد، بيرون از قلمرو چرخش چرخ است و چنين اعتلايي جز با اتصال به غيب و لاهوت ميسر نمي‌شود.

به روزگار خروج بني اسرائيل از مصر، كسي از لاهوت سخن نگفت. عيسي مسيح نيز رسالت موسي را نفي نمي‌كرد و ناسوت را ناروا نمي‌شمرد. هستي مادي وناسوتي نه زشت است و نه پليد، بلكه زيبا هم هست. يكي از رسالتهاي آدمي اين است كه اين زيبايي را زيباتر و دلپسندتر كند، حتي مسكن خداوند مي بايست از چوب وسنگ وخاك همين طبيعت ناسوتي بنياد گردد. چه ظرافتها و زيبايي‌ها كه هنرمندان در ساختن خانه خداوند از خود نشان نداده‌اند.[19]

اگر جانِ عاشقی در كالبد آدمي باشد و بي‌تابي كند، چرا آن كالبد مقدس نباشد؟ و چرا بهترين عطرهاي طبيعت بر چنان كالبدي نثار نگردد؟

و از اين روست كه مي‌گويد: «محرم ناسوت ما لاهوت باد»

آميختگي جان و تن گريز ناپذير است، مهم اين است كه دل به اسارت تن در نیاید، و رابطهی دگرگوني و تحول خود را، نه از قلمرو ناسوت بلكه از غيب و لاهوت طلب كند. دگرگوني و تحول در جهان طبيعت و ماديت چنان است كه حتي نجاسات بدبو سر از گلها در مي‌آورند. چنان مي‌نمايد كه همه‌ي موجودات در مسير آشتي و كمال، و زيباتر شدن هستند، و مولوي اين همه را از بركت همان غيب و لاهوت مي‌داند كه چشمه‌ي حيات از آنجا مي‌جوشد. پس آدمي كه حاصل آفرينش است و آبستن بذر خداوند در دل، چرا « ديگر» نشود؟

در سجودت كاش روي گردانيي --  معني سبحانَ ربي دانيي

كاي سجودم چون وجودم ناسزا -- هر بدي تو نكويي ده جزا

اين زمين از حلم تو دارد اثر  -- تا نجاست برد و گلها داد بر

جايي كه وحي بر موسي نازل شد، و آن آتش مقدس را تجربه كرد، نام «طور»به خود گرفت . براي ديگران كه سوداي ديگر شدن و تجربه نمودن آن آتش را ندارند، آنجا همان جبل يا كوه است. اما آنجا براي موسي «طور»شد، پايگاهي براي تطور، دگرگوني، و طيران . اين «طور» و آتش را هر كس در هر جا مي‌تواند بيابد، چرا كه جان مايه‌اش در پنهان وجود هر كسي نهفته است .

اين جان مايه را مولوي «عيسي» لقب داده و تن را «خر». هنگامي كه از دريچهی چشم عيسي به هستي نگاه كني، هستي را در اشتياق سوزان حيات و «بودن» را در كار نو به نو شدن مي‌بيني، و لاجرم مرتبهی خود را در اين گونه « بودن» در مي‌يابي. ديگر نيازي به دريوزه كردن از اين و آن نخواهي داشت، و خسران حيات و حسرت« نبودن» گريبانت را نخواهد گرفت و آن گونه نخواهي بود كه :

گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب ---  حسرتا، ياليتني كنت تراب .

 

  

ویرایش تازه در شانزدهم اردیبهشت 1391/ مشهد

 



[1] - کلمه‌ی «يهوه» كه ضمير سوم شخص از مصدرِ «بودن» است، به معني: «آن كه بوده و هست و خواهد بود»، مي‌توان كلمه «هستن» را تا حدودي مترادف همين كلمه‌ي «بودن» قرار داد.

[2] - کتاب خروج، باب سوم

[3] - كهن الگوها، خاطرههاي ازلي را می‌گویند كه در عميق‌ترين لايه‌هاي روان انسان وجود دارند، يا همان امكانات فطري‌اند كه بالقوه وجود دارند و از اسلاف به اعقاب منتقل مي‌شوند. طرح اين كهن الگوها، بیشتر توسط كارل گوستاو يونگ انجام گرفت. به عنوان نمونه رجوع شود به آثاري مانند «چهار صورت مثالي» و كتاب «گفت و شنودي با يونگ»، ترجمه دكتر برادران، صص 27تا52

[4] - پیدایش، باب سوم، آیه‌ی 24

[5] - در كتاب مأخذ قصص و تمثيلات مثنوي از فروزانفر به چند حكايت و روايت اشاره شده است، ولي هيچ‌كدام از آن حكايات انطباق چنداني با اين داستان ندارند. رجوع شود به همان مآخذ، ص 59 به بعد

[6] - قرآن، سوره بقره، آيات 120 به بعد، تا آنجا كه از ستم يهود و نصاري ياد مي‌كند و در مورد انبياء سلف ميگويد: تلك امة قد خلت، لها ما كسبت و لكم ما كسبتم، ولا تسئلون عما كانوا يعملون.

[7] - كلمه تلاوت را به معني پيگيري كردن، دنبال كردن، و جستجو كردن گرفته‌ام و با كلمات قرائت و خواندن متفاوت است.

[8] - دفتر چهارم ابيات 3702 و 3703 از مثنوي معنوي تصحيح نيكلسون. همچنين ديگر ابياتي كه در اين نوشتار آمده از همان كتاب است

[9] - در سرتاسر اسفار خمسه تورات و ديگر آثار عهد عتيق، بخصوص در سفر تثنيه از خداوندي ياد مي‌شود كه ويژه اسرائيل است . به عنوان مثال رجوع شود به سفر خروج، باب پنجم. اينكه هر قومي خداوند خاص به خود را داشته، مطلبي است كه احتمالا تا ظهور مسيحيت رواج عام داشته است . در صحنه‌اي از انجمن خدايان كهن يوناني كه لوكيانوس هجانويس آن را تصوير كرده است، خدايان يوناني مي‌خواهند آسمان را از وجود خدايان بيگانه‌اي كه اقوام مهاجر آورده‌اند پاك كنند. رجوع شود به مباني مسيحيت، آكادمي علوم شوروي، ص 190

[10] - رجوع سود به سفر لاويان، بخصوص باب هشتم.

[11] - انجيل يوحنا، باب 10، آيه 17

[12] - كتاب اعمال رسولان، باب دوم.

[13] - انجيل متّي، باب سوم، آيه 9.

[14] - قلب الشي، تصريفُه و صرفه عن وجه الي وجه… رجوع شود به معجم مفردات قرآن از راغب اصفهاني، و لسان العرب.

[15] - اين تعبير را از نيكوس كازانتزاكيس گرفته‌ام.

[16] - در سراسر انجيل‌ها يكي از اصلي‌ترين سخنان در مورد محبت است . به عنوان نمونه:

« شنيده‌ايد كه گفته است همسايه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت كن، اما من به شما مي‌گويم دشمنان خود را محبت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت بطلبيد، و به آناني كه از شما نفرت كنند احسان كنيد، و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاي خير كنيد، تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد.» انجيل متي، باب5، آيه 44 و 45 .

[17] - سفر پيدايش، باب3، آيه 19.

[18] - تالي فاسد اين شادخواري‌ها را در كتاب اشعياء نبي و مراثي ارميا نگاه كنيد.

[19] - در مورد چگونگي ساختن مسكن خداوند و اينكه چه ظرايفي بايد در آن رعايت شود، نگاه كنيد به سفر خروج، باب 26 و همچنين به همه معابد، كنيسه‌ها، كليساها و مساجدي كه آدميان به نام مسكن خداوند ساخته‌اند

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

   
تابلو نقاشی از موزه‌ی آرامگاه فردوسی