فایل پی دی اف:  خرد در شاهنامه‌ی فردوسی

«خرد» و روزگار فردوسی

 پیش از آنكه فردوسی پای به جهان بگذارد، خراسان حوادث بزرگی را تجربه كرده بود. خاطره‌ی بسیاری از قیام‌ها ـ كه یكی پس از دیگری در موج خون فرو می‌نشست، جان را بی حرمت كرده و چشم خرد را با خونابه‌ی خود پوشانده بود.

 تركانِ به ظاهر نومسلمان[1]، از شمال شرقی، و اعراب مدعی مسلمانی، از جنوب غربی توانسته بودند در این سرزمین یكدیگر را ملاقات كنند، و دست همكاری بفشارند. این اتحاد و همكاری برای مردم خراسان بسیار شوم و نامیمون بود.

 به روزگار فردوسی. اتحاد تركان ماوراء‌النهر و دارالخلافه به بالاترین مرتبه‌ی خود رسیده بود، آنقدر كه محمود غزنوی:

  از بهر قَدَر عباسیان انگشت در كرده و قرمطی می‌جست، هرچه یافته می‌آمد بردار می‌كشیدند[2]

 به‌نظر می‌آید كه هر دو قوم ترك و تازی به یكدیگر سخت نیازمند بودند. این یكی از ماوراء‌النهر آمده‌ بود، وارث آنان كه بر «زین» زیسته و با شمشیر درو كرده بودند، و اكنون غلام زر خرید اعراب بودند، و اعراب خود را متولی بی چون و چرای دین می‌دانستند. این به توجیه شرعی آن، و آن، به تیغ و كوپال این نیازمند بود.

 خراسان اینگونه بود، و فردوسی در توس نه زرخرید خلیفه بود و نه در جمع تیغ زنان ترك. دهقان بود، و شاهد غارت سرزمین خود، و مدام چشم در چشم هیز تركان داشت. هر بار كه سر به بالین می‌نهاد، سم كوبه‌ی اسب بیگانه را لمس می‌كرد و می‌شنید و مصیبت دیگر، همراهی و هم‌قدمی بسیاری از هموطنانش با اتحاد ترك و عرب بود.

 در چنین شرایطی، توجیه‌ها، تلقی‌ها و تعریف‌های متفاوت و حتی متناقضی از "دین" و دین‌داری پدید می‌آید. چندان‌که مضامین دینی، زمینه‌های بسیار متنوعی برای بازی قدرت فراهم آورده بود. و به تعبیر فردوسی:

 زیان کسان از پی سود خویش      بجویند و دین اندر آرند پیش[3]

 تحقیق در این مورد می‌تواند پژوهشگر را به پیچ وخم‌هایی ببرد كه گاه امید بیرون آمدن از آن نخواهد بود. به‌گمان من فردوسی هوشیارتر از آن بود که بخواهد خود را در این پیچ و خم‌ها گرفتار کند و به جای این همه، "خرد" را دستورِ کار خویش قرار داد.

 سال‌هایی كه فردوسی حماسه‌ی خود را می‌سرود، سال‌های اغتشاش، ناامنی، هراس و خشك‌سالی بود. رواج فساد و رشوه ‌خواری و خیانت در میان فرماندهان نظامی و طغیانهای گاه و بیگاه، فضای هول و اضطراب را دامن می‌زد و هزینه‌ی همه‌ی این نابسامانی‌ها بر شانه‌های تكیده‌ی مردم سنگینی می‌كرد، بخصوص دهقانانی كه هنوز مزرعه‌ی آنان به تاراج نرفته بود.

  در همین روزگار خراسان « روزبازار» تصوف بود[4]. صوفیان با مریدان و معتقدان بسیار، به وجد و رقص و سماع مشغول بودند، اگر چه گه‌گاه علما و فقهای عصر، به قصد جانشان توطئه می‌كردند،[5] اما مطلوب اینان در زمین نبود، دل در گرو «ناكجاآباد»[6] و «عالم بالا» داشتند، و این برای درآمد خلیفه در بغداد و محمود در خراسان زیانِ چندانی نداشت. اینان بیشتر به مبارزان خلع سلاح شده‌ای شبیه بودند كه در مقابل ستم و  زورگویی، خراج و غارت، به مبارزه منفی می‌پرداختند.

 برای عارفانِ قلندرخو، و درویشِ راه نشین، فضای هول، دشواری چندانی نداشت. زیرا آنان هیچ تعلق خاطری به زمین و هیچ چشم‌داشتی از ابر آسمان نداشتند. اگر شهری گرفتار هجوم تركان می‌شد به آسانی به دیار دیگر می‌رفتند و در زاویه‌ی خانقاهی یا گوشه‌ی مسجدی به اعتكاف می‌گذرانیدند.

 اما فردوسی دهقان بود، ریشه در خاك موطن خویش داشت، و هر تكه‌ای از این خاك خاطره‌ی پهلوانی‌ها و جوانمردی‌های اجداد او را در خود مدفون داشت. از این رو فردوسی آن گونه كه از تصوف و عرفان مراد می‌شد، صوفی و عارف نیست. عارفان با اشعریان بیشتر كنار می‌آمدند تا با خردگرایان.

 فردوسی حكیم است؛ لقب«حكیم» صله‌ی شاهان و درباریان نیست، مرتبه‌ای است كه خود به آن رسیده است. حکمت فردوسی حتی از جنس حکمت متالهین و متکلمین هم نبود همان‌گونه که خردگرایی وی با عقل‌گرایی معتزله نسبتی نداشت. به تعبیر دیگر، خردگرایی فردوسی برای استدلال عقلانی در علم کلام نبود بلکه بیشتر برای فهم و حل مشگلات همین زندگیِ زمینی بود.

 فردوسی شاعر بود، نه شاعری كه موزون و مقفی سخن می‌گفت، بلكه بیشتر به عنوان وجدان مغفوله‌ی اجتماع بود. از نظر او آنچه می‌توانست جامعه‌ای خود باخته را از غفلت رهایی بخشد، نگاه ژرف و خردمندانه‌ به امور بود. به سخن دیگر آنچه مورد غفلت قرارگرفته بود و حتی در تخطئه‌ی آن سخت می‌كوشیدند، ارزش جان و خرد بود. فردوسی با  درك ژرفی كه از اوضاع زمانه خود داشت، اثرِ حماسی خود را با نام خداوندی آغاز كرد كه «جان و خرد» را به آدمیان ارزانی داشته است. در میان همه‌ی نعمت‌هایی كه خداوند به آدمی ارزانی داشته، خرد بهترین دانسته است. چنان كه می‌گوید:

 خرد بهتر از هرچه ایزد بداد         ستایش خرد را به از راه داد[7]

 خداوند خرد را به آدمی ارزانی كرده و راه را نیز به او نموده است، اما بی‌خرد هدیه‌ی زندگی را از راه چه حاصل خواهد كرد و به كجا خواهند رسید؟ مگر نه این است كه مردمان بی‌خرد در مسیر عمر خود باركش جباران می‌شوند؟

 تكیه بر «خرد» از سوی شاعر، خوشایند دستگاه عریض و طویل خلافت و سلطنت نبود. در عوض، هر سئوال انحرافی برای دور كردن اندیشه‌ی آدمیان از واقعیت‌های زندگی مورد حمایت حكومت بود.

 كرامیان وابسته به دربارِ محمود، درشرق ایران كارشان بیان شكل و شمایل خداوند شده بود. می‌گفتند خداوند بر عرش نشسته است، از آن بالا زمین و خلق را نظاره می‌كند، و روز قیامت در صحرای محشر بر كرسی می‌نشیند و مؤمنین با وی مصافحه خواهند نمود.[8] این اندیشه‌ها و هزاران بحث وجدال پیرامون آن، اذهان ساده‌ی مردمان را از واقعیت‌های موجود زمین دور نموده و به اوهام آشفته گرفتار كرده بود. مردمی كه گرفتار دردها، رنج‌ها، اسارت‌ها، و ستم حاكمان زمین بودند، اندیشه‌هایشان سخت در پیچ و خم آسمان افتاده بود.

 فردوسی با طرح «خرد» به شكستن این بت‌های ذهنی پرداخته و درباره‌ی خداوند می‌گوید: 

زنام‌ و نشان‌و گمان برتر است       نگارنده‌ی بر شده پیكرست 

به بیـننـدگان، آفریـننـده را              نبینی، مرنجان دو بیننده را9]

 وی سخت پرهیز دارد كه مبادا چنان گرفتار لاهوت شود كه واقعیت زندگی را از دسترس اندیشه دور كند. این است كه به جای تفكر در پنهانِ آسمان، اندیشه را متوجه ظاهر و باطن روابط اجتماعی كرده و ظلماتی را كه بر راه آدمی سایه گسترده مطرح می‌كند. برای شكستن این ظلمات است كه «خرد» را پیشنهاد می‌كند و می‌گوید: 

همیشه خرد را تو دستور دار          بدو، جانت از ناسزا دور دار[10]

 در ادبیات مذهبی ایرانیان «دستور» به مفهوم «پیشوای دینی » و «موبد» و «هیربد» آمده است، و نیز كسی كه در تمشیت مهمات به او اعتماد كنند[11]. نام « دین دستوران» به عنوان مراجع دینی و روحانیان در آثار دوران ساسانیان به فراوانی به كار رفته است.            فردوسی «خرد» را به عنوان «دستور» مطرح كرده و جایگزینِ فقیهان و عالمان و پیشوایان دینی نموده است. یعنی فهم دینی را به «خرد» خود آدمی واگذار می‌نماید.

 "خرد" کلید و گشاینده‌ی دروازه‌های آسمان و چراغِ عالم پس از مرگ نیست، بلكه به پیشواییِ خرد می‌بایست در همین زندگی جان را از ناسزاها و زشتی‌ها دور نگه داشت. 

اما مردمان آنچنان در حضیض تفكر به سر می‌برند كه از نظر مفتیان دینی:  

عامی را مذهب نیست و مذهب وی همان مذهب مفتی است كه از او مسئله پرسیده است[12]

 بدین سان فردوسی "خرد" را از مجلس مفتیان و صحنه‌ی جدال اشاعره و فلاسفه و متكلمان به میدان واقعیت­های عملی و گزنده‌ی روزگار می‌كشاند. این كار می‌توانست كینه و دشمنی دست اندركاران دین و حكومت را علیه فردوسی برانگیزاند که بر انگیخت.

 در گیر و دار جدال مدعیان مذهب، محمود غزنوی نیز حضور دارد. او اهل رزم و كشورگشایی است و به تبع آن می‌بایست از منظومه‌های رزمی استقبال نماید، اما چگونه است كه شاهنامه را پذیرا نمی‌شود؟ حاكمانی چون محمود برای تبلیغ و گسرش سیطره‌ی خود، ناگزیر بودند از شاعران حمایت كنند.

 احتمالا نفوذ كلام شاعر در میان مردم آن چنان زیاد بود كه محمود از بیم این نفوذ كلام نمی‌توانست فردوسی را به صراحت تخطئه كند. گذشته از دسیسه‌ها و تضریب‌های شاعران درباری درمورد فردوسی، چیز دیگری كه محمود را از شاهنامه بیم‌ناك می‌نمود، «خرد»ی است  كه در پهلوانان شاهنامه  در اوج است.

  محمود رستمی می‌خواست كه مقلدِ كور و مطیعِ محض اوامر سلطان باشد، در حالی كه رستم شاهنامه دست به بند شاه نمی‌دهد، و حتی تا پای جان هم بر آن پای می‌فشارد.[13]

 محمود به زور و شمشیر، خود را بر ایرانیان تحمیل نموده بود، و خلافت جور عباسیان در خدمت این تحمیل قرار گرفته بود.

 فردوسی بر این مسئله كاملا واقف است كه ترس از آن چنان چشم و دل مردم روزگار را پر كرده است كه حتی اگر او هم جرات كند و از جان و خرد بگوید، كسی را یارای شنیدن نیست. او به صراحت می‌گوید:  

خرد را و جان را كه یارد ستود     و گر من ستایم كه یارد شنود[14]

 محمود غزنوی، «خرد» خردمندان را به بهای زر خریداری می‌كند. آنان كه حاضر به معامله نمی‌شوند یا همچون ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی دربدر و فراری می‌شوند یا در قتل عام‌هایی همچون قتل عام ری از دم تیغ گذرانده می‌شوند، و یا به اتهام قرمطی بودن به دار آویخته می‌شوند. زیرا در حكومت محمود "جان" را نیز حرمتی نمانده است. 

توده‌های مردم در روزگار فردوسی مانند همه‌ی روزگارانِ دور نزدیك، هنوز "محو" و كمرنگ هستند. جنگ‌های پیاپی و غارت‌های مدام، فقر و حقارت را ارزانی این انبوهِ محو كرده است. وقتی كه ملتی فقیر می‌شود، حقیر هم خواهد شد. این روی‌دادِ فقر و حقارت، خردی برای خردمندان باقی نمی گذارد، چه رسد به توده‌های محوِ جامعه.[15]

 در این حال و هوای بیداد و غارت و هراس و دلهره چه بسیار اندك‌اند مردانی كه در عین بی‌چیزی عزت نفس خود را حفظ نمایند، و چون فرخی و عنصری به بوی پس مانده‌ی غارت محمود، مدح او را نگویند، و خود را در حمایت جلاد مردمان نگیرند.

 در نظر برخی از شاعران و برخی از دانشمندان و فقیهان، خردمندی آن است كه آدمی مصلحت كار خویش را چنان تدارك ببیند كه در نزد قدرتمندان منزلتی پیدا نماید، یا دست كم از خشم وغضب آنان در امان بماند. ابوالفضل بیهقی با آنكه خود از خردمندان زمانه است در سراسر تاریخ خود، خواننده را به خرد اندرز می‌دهد، اما وقتی از سرنوشت برمكیان یاد می‌كند یا آنجا که داستان حسنك وزیر را نقل می‌نماید، سفارش می‌كند كه:

  چاكران و بندگان را از زبان نگاه باید داشت با خداوندان كه محال است روباهان را با شیران چخیدن.[16]

 نمونه اینگونه خردمندی بی خطر و بی زیان را در نزد بسیاری از شاعران، ناصحان و مورخان از جمله ابن‌خلدون نیز می‌توانیم ببینیم كه می‌گوید:

 فروتنی وچاپلوسی از موجبات به دست آوردن جاه است، و جاه مایه سعادت و وسیله روزی است، چنان كه بیشتر از توانگران و سعادتمندان بدین خوی متصف اند..[17]                      

 این‌گونه خردمندی، نه جرات می‌خواهد و نه جسارت، نه دلیری و نه شیردلی. نوعی زیرکی است برای نان به‌نرخ روز خوردن. اما خردی كه فردوسی به آن سفارش می‌كند از مقوله دیگری است، و مردی چون رستم را طلب می‌كند، كه در برابر زورگویی، غارت، بی‌حرمتی و بیداد شاهان می‌ایستد، اعتراض می‌كند، می‌جنگد، تا رفع ستم و بیداد كند، و وضعِ موجود را به نفع وضع مطلوب تغییر دهد.

 روی دیگر سخن فردوسی در مقابله با مذهب حاكم این است كه سعادت یا شقاوت آدمیان، چندان خارج از حوزه قدرت آدمی نیست، شادی و غم، فرجام زیبا و فرجام زشت، زیستن در نعمت و زیستن در فقر و تنگدستی، همه در گرو خردمندی و بی‌خردی آدمیان است، و نمی‌توان آن را به چرخ و حتی به خداوند حواله كرد: 

خرد رهنمای و خرد دلگشای       خرد دست گیرد به هر دو سرای

 ازو شادمانی و زویت غمیست       و زویت فزونی و زویت كمیست

 كسی كو خرد را ندارد ز پیش     دلش گردد از كرده‌ی خویش ریش[18]

 

اولین نوبت انتشار بهار 1379 در کتاب «بودنِ دشوار آدمی» ویرایش بعدی در فروردین 1390 و شهریور 1394

  

مشهد/ شهریور 1394

 

 

 



[1] - منظور از واژه‌ی «ترك» هم در شاهنامه و هم در این مقال، ساكنان ماوراءالنهر خراسان بودند و نه تركان آذری كه امروزه به نام ترك مشهورند.

[2] -  ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح علی اکبر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد1350 /صفحه 227

 [3] - فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه بر پایه چاپ مسکو، چاپ سوم 1386، تهران انتشارات هرمس. جلد دوم ص: 1865

[4] - زرین كوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، تهران، امیر کبیر 1378/  ص68.

[5] - همان

[6] - - اصطلاح «ناكجاآباد» از كی و كجا در عرفان بعد از اسلام پدید آمد نمی‌دانم،اما در قرن ششم این اصطلاح احتمالا جا افتاده بود، كه سهروردی در رساله فی حقیقة العشق این اصطلاح را به كار می‌برد. رجوع شود به مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تصحیح سید حسن نصر،

[7] - شاهنامه، جلد اول، ص: 1

[8] - حكایت می‌كنند شیخی از آنان(اهل تجسیم) گفته است:« فقط از من درباره ریش واعضای تناسلی خدا پرسش نكنید، آن وقت درباره هرچه جز این دو به نظر شما می‌رسد، بپرسید. »مقدمه ابن خلدون، ص961

[9] - شاهنامه جلد اول، ص: 1

[10] - همان/ و ظاهرا این بیت در شاهنامه‌ی چاپ هرمس حذف شده

[11] - - برهان قاطع، و لغت نامه دهخدا ذیل همین واژه

[12] - شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم،  توضیح الملل، تحریر نو: خالقداد عباسی، انتشارات اقبال، 1361/ ج1، ص281

[13] - شاهنامه، صفحه 999

[14] -  «یارد» از ریشه « یارستن» در شعر فردوسی قبل از آنكه معنی توانستن را القا نماید، بیشتر به معنی جرأت و جسارت داشتن است، در لغت نامه دهخدا تحت عنوان كلمه « یارستن» شواهدی دیگر از ابیات شاهنامه به همین مفهوم جسارت و جرأت آمده است

[15] - « محمود برای لشكركشیهای خویش به پول نیازمند بود، پیش از یكی از این لشكركشیها محمود فرمود در طرف دو روز مبلغ ضروری را گرد آورند، و این فرمان مجری شد، و به گفته مورخ درباری  مردم را به خاطر آن همچون گوسفند پوست كندند.» ب‍ارت‍ول‍د، واس‍ی‍ل‍ی‌ولادی‍م‍ی‍رووی‍چ‌، ترکستان نامه، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات بنیاد فرهنگ 1352/صفحه 607

[16] - ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح علی اکبر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد1350/ ص223

[17] - مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359/ ص774.

[18] - شاهنامه جلد اول، صفحه 1 و 2

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

   
تابلو نقاشی از موزه‌ی آرامگاه فردوسی