چکیده: 

 نامهای خداوند، بیان چیستی خداوند نیست، بلکه تلقی انسان را از خداوند مینمایاند، از آنجا که همهی این نامها، همچون میراثی از گذشتگان به ما رسیده است، بدیهی خواهد بود که خدا شناسی ما نیز بیشتر مبتنی بر تلقی پیشینیان باشد و نه تجربهای مستقل. این در حالی است که جهان شناسی و انسانشناسی امروز نسبت به گذشته تغییر نموده است، بهنظر میرسد اکنون به‌جاي آنكه سخن خود را از آسمان و از خدا شروع كنيم، بايد از زمين و از انسان آغاز كنيم.

 

فصل اول

"اسم" در لغت، عبارت است از تشخيص حد و مرز پديدهها و چيزها در ذهن كسي كه اسمی را بیان میکند.[1] اسم از ريشه «وسْم» يعني حد و مرز نهادن. هنگامي كه ما حدود چيزي را در ذهنِ خود ترسیم میکنیم به‌اين معنا است كه اسمي را آموخته‌ايم. اعم از آنکه آن حد و مرزی که ما ترسیم کردهایم با واقعیت بیرون از ذهن مطابق باشد یا نباشد. آنگاه براي اينكه بتوانيم آن چيز را براي خود يا ديگري به دستگاه زبان بياوريم لفظي را به عنوانِ "نشانه" برای آن چيز اختصاص مي‌دهيم تا با بيان آن لفظ، آن چيزِ مورد نظر که ذهن داریم برای مخاطب تداعي شود. بنا براين الفاظ نشانهها يا علايمي قراردادی بيش نيستند كه به خودي خود داراي مقصودي معيين نمي‌توانند باشند، يعني نام هر چیزی غير از نشانه بودن، هیچ ربط دیگری با خود آن چیز ندارد.

هنگامي كه بتوانیم حدود و مرزهاي يك چيز یا یک واقعه را در ذهن خود تصور كنیم و آن را از وقایع و چيزهاي ديگر متمايز نمايیم، بهمعناي آن است كه آمادگی آن را پیدا کرده‌ایم تا نامی یا نشانه‌ای هم برای آن چیز ابداع کنیم. یا نامی را که قبل از ما دیگران برای چیزگاه زبان بياوريم لفظي را به عنوانِ "نشانه" برای آن چيز اختصاص مي‌دهيم تا با بيان آن لفظ، آن چيزِ مورد نظر که ذهن داریم برای مخاطب تداعي شود. بنا براين الفاظ نشانهها يا علايمي قراردادی بيش نيستند كه به خودي خود داراي مقصودي معيين نمي‌توانند باشند، يعني نام هر چیزی غير از نشانه بودن، هیچ ربط دیگری با خود آن چیز ندارد.

هنگامي كه بتوانیم حدود و مرزهاي يك چيز یا یک واقعه را در ذهن خود تصور كنیم و آن را از وقایع و چيزهاي ديگر متمايز نمايیم، بهمعناي آن است كه آمادگی آن را پیدا کرده‌ایم تا نامی یا نشانه‌ای هم برای آن چیز ابداع کنیم. یا نامی را که قبل از ما دیگران برای چیزها ابداع کرده‌اند فهم کنیم.

به عنوان مثال: ظاهرا كودك در ابتداي ورود به اين جهان، همه هستي را يك كليتِ درهم تنيده و يك‌پارچه مي‌بيند، اندك اندك مي‌تواند ميان مادرِ خود و اين هستيِ درهم تنيده و سیال تفاوت بگذارد. اين تفاوت و تميز، به معناي آن است كه كودك توانسته است مادر خود را از میان این همه وقایع و چیزهای دیگر اين هستي جدا كند و او را مستقل از هستي بشناسد. در چنين وضعيتي خواه كودك لفظي را براي مادر به‌كار ببرد يا نبرد، به هرحال حدود و مرزهاي نسبتا مشخصي به عنوان مادر در ذهن او شكل گرفته است و همين يعني آمادگی برای فهمِ يك نشانه، یا فهمِ لفظِ "مادر" در حوزه‌ی زبان. بنا بر این برای کودکی که مادر خود را در تجربه‌ای زیستی فهم کرده است، لفظِ "مادر" نشانه‌یی می‌شود برای معطوف نمودن ذهن او به مادر خود. در عینِ حال زنی که او به عنوان مادر می‌شناسد، در تلقی و نگاهِ دیگران نام و نسبت دیگری دارد.

با اين مقدمه‌ی كوتاه اكنون اين پرسش مي‌تواند طرح گردد كه:

1- آيا اسم هر چيزي میتواند بیان کنندهی چيستيِ آن چيز هم باشد؟

2- آيا اسم هر چيزي بیان کنندهی نوع رابطهی ما با آن چيز است؟ 

3- يا آنكه اسم هر چيزي تنها بیانگر تلقي ما از آن چيز است و ربطی به چیستیِ آن ندارد؟

براي برخي كسان ممكن است گزينه اول مورد قبول باشد و در اين پندار باشند كه اسم هرچيزي، واقعا چيستيِ آن چيز را هم بيان مي‌كند. مثلا وقتي كسي نام «خورشيد» يا نام يك حشره را بيان مي‌كند،   ممكن است فكر كند ذات و چيستيِ خورشيد، يا آن حشره یا هرچيز ديگري را كه اسم آن را می‌داند، خود آن را هم فهم کرده است. اما با گذشت زمان و متوجه شدن به برخي رازهايي که در هرچيزي نهفته و پنهان است، به‌اين نتيجه رسيده‌ايم كه نامها معرف چيستيِ یدیدهها نیستند. به تعبير ديگر، نام يك چيز نمي‌تواند معرف چيستيِ آن چيز باشد. خواه نامِ يك درخت، يك سنگ، يا هرچيز ديگر باشد.

گزينهی دوم اين بود كه آيا نام هرچيزي معرفِ نوع رابطه ما با آن است؟ «نوع رابطه» يعني اينكه من وقتي نام خورشيد را به‌كار مي‌برم كاري به شئيّت(چيستيِ فيزيكي) خورشيد ندارم بلكه خورشيد را در محدوده‌ی تجربه‌ای که از آن دارم فهمیده‌ام. در اين تعريف هم عناصر هستي به وسیلهی نامها قابل شناخت و معرفي قرار نمي‌گيرند. در واقع ما خورشید را فهم نمی‌کنیم بلکه رابطه‌ی خودمان را با خورشید فهم کرده‌ایم. بنا بر این، لفظ خورشید، بیانگرِ چیستی خورشید نمی‌تواند باشد بلکه حد اکثر بر نوعِ رابطه‌ی ما با خورشید استوار است.

گزينه سوم كه پذيرفتنِ آن قطعي‌تر به‌نظر مي‌رسد اين بود كه اسم هرچيزي، بیان کنندهی نوع تلقي ما از آن چيز است. من واقعا نمي‌دانم كه حشره‌اي به‌نام «پشه» در ذات خود و در چيستي خود چيست؟ اما  مي‌دانم وقتي نام پشه به ميان مي‌آيد، علاوه بر شكل و ساختمان ظاهريِ اين موجود، همچنين احساس گزند و آسيبي كه تا كنون از پشه داشته‌ام، همراه اين اسم در ذهنم بيدار مي‌شود. در این صورت اسم پشه، هم نوع رابطه من را با آن چيز به‌یادم می‌آورد و هم تلقي‌من را از آن. این را هم اغلب آموخته‌ایم که تلقي ما از يك چيز، در زمان‌ها و مكان‌هاي متفاوت ممكن است تغیير كند. دراين باره ممكن است همه متفق‌القول باشيم كه خورشيد همان گوي زرین و نوراني است كه هر بامداد طلوع آن را می‌بینیم. اما این را هم فهمیدهایم كه تلقي ما آدم‌ها از خورشيد متفاوت است. كسي كه در بيابان‌هاي حجاز یا کویرِ ایران زندگي مي‌كند با كسي كه در شمال اروپا زندگي مي‌كند ممكن است دو تلقي متفاوت از خورشيد داشته‌باشند. اين تلقي‌هاي متفاوت گاه چندان آشكار و چشمگير است كه مي‌توان بر آن انگشت نهاد و گاهي چنان پنهان و ناپيدا است كه به سادگي نمي‌توان نشانش داد.

اگرچه با بيان اسم‌ها نمي‌توانيم چيستيِ اشياء را بيان كنيم، اما میتوانیم بسیاری از وقایع و چیزها را از یکدیگر تفکیک کنیم و جهانِ یکپارچه و سیال و درهم تنیده را به اجزاء گوناگون تقسیم نماییم. این را "تفصیل" هم می‌توانیم بگوییم.

 

اسم‌های معنوی

از منظری دیگر، اسمها را میتوان به دو بخش تقسیم کرد. یکی اسمهایی که ذهن ما را به‌چيزهایي معطوف مي‌كنند كه آن چيزها علاوه بر تصويري كه در ذهن ما پيدا كردهاند، همچنين در عالم واقع، واقعا هستند، داراي مصداق عيني میباشند و ما مي‌توانيم بودنِ آن را با حواس خود ببينيم، لمس كنيم، ببوئيم، يا بشنويم. اما گاهي اسم‌هايي را به‌كار مي‌بريم كه داراي مصداق مشخص عيني و بيروني نيستند مانند «هوش»، «عقل»، «شعور»، «عزت» كه اگرچه نمودي مادي و عيني ندارند اما مي‌توانيم برای این نام‌ها معنايي در ذهن فهم كنيم و تاثير اين معنا‌ها را در زندگي خود و در رابطهی خود با ديگران ببينيم. 

هنگامي كه نامي داراي مصداق عيني باشد، با آنكه تلقي از آن چيز ميان افراد متفاوت است اما به‌هرحال نمي‌توان اسم خورشيد را بيان كرد و ذهن مخاطب را به سوي درخت كشانيد و چنين گفت كه اين(درخت) همان خورشيد است. اما در باره اسم‌هاي معنا به‌دليل اينكه مصداق عيني ندارند اين اتفاق ممكن است بوجود آيد. يعني ممكن است كسي كلمه «علم» را به‌كار ببرد و از آن «شعور» را اراده كند يا آنكه در ذهن گوينده معناي شعور چيزي باشد و در ذهن مخاطب چيز ديگري كه شايد هيچ ربطي به‌شعور نداشته باشد.

ریشه شناسی برخی واژگان نشان می‌دهد که معمولا هر اسم معنا دارای یک جفتِ عینی و مادی هم بوده. مثلا شَعر(=موي) كه نامی برای یک چیز عيني و مادی است و براي ديدن یک تار آن بايد بسيار دقيق بود، استعاراي مي‌شود براي فهم معنای «شعور» كه  از امور غير مادي است. به تعبیر دیگر "شَعر" نمادی است برای فهم ما از "شعور". ( اين مورد را در بحث زبان ديني مفصل توضيح داده‌ام) اما امروزه رابطه‌ی این نمادهای عینی با مفاهیم معنایی فراموش شده است.

هنگامي كه در محاورات خود از يك شئ نام مي‌بريم، اگر شنونده منظور ما را درك نكرد مي‌توانيم مصداق عيني آن را نشان دهيم. اما در ارتباط با اسم‌های معنا گاهي با مشكلاتِ عدم فهمِ نسبتا دقیق از يك نام مواجه هستيم. 

اگر اسم «خورشید» را بيان كرديم و مخاطب منظور ما را نفهميد مي‌توانيم خورشید را به ‌او نشان دهيم. اما هنگامي كه اسم‌هايي مانند عقل، شعور، کفر، ایمان، تقوی، و امثال آن را به‌كار مي‌بريم نياز به توضيح و تشريح بيشتري داريم. این توضیح و تشریح را با واسطه‌ی جفت‌های مادی آن می‌توانیم تا حدودی مشخص‌تر کنیم. مثلا می‌توانیم از واژه‌ی "شَعر" که نام چیزی مادی و عینی است برای فهمِ معنای "شعور" کمک بگیریم و میدارای جفتی مادی به نام "شَعر" بوده است،  و اگر رابطه‌ی آن اسم معنا با نمادِ مادی آن فراموش شده باشد گرفتار سردرگمی می‌شویم.

از میان اسم‌های معنا، در نام خدا(الله) هيچ مصداق عيني و ماديِ که قابل دركِ حواس ما باشد وجود ندارد كه بگوئيم منظور اين است و همچنین اسم الله مانند اسم‌های معنا هم نیست که دارای جفتی عینی و مادی باشد. به‌ویژه آن‌که در سوره‌ی توحید تاکید شده است که نام "الله" در قالب هیچ تصویر و تصوری نمی‌گنجد. 

در مضامينِ خداشناسانه‌ی سنتي، یکی از راه‌هایی كه براي حل اين مشكل پديد آمده بود اين بود كه انسان مي‌تواند جهانِ واقعي و عيني را ببيند و اين جهانِ عيني، همچون اثري هست كه به‌تاثير از خداوند شكل گرفته است. مفهوم «آيه» به معناي "نشانه" نيز معطوف به همين نوع تلقي بوده است. يعني همهی اين چيزهاي عيني و محسوس، نشانه‌اي از وجود خالقي است كه خودِ او به عقل و حواسِ انساني در نمي‌آيد. در اين تعريف، جهان عيني و مادي، نمادي و استعاره‌اي از خدا نيست بلكه مخلوق، اثر و صنعتِ او دانسته شده است. توجه به‌اين نكته ضروري است كه ميان استعاره و نماد، با اثري كه صنعتِ خالقي محسوب مي‌شود تفاوت زيادي است. از استعاره و نماد مي‌توان به معنا راهي پيدا كرد اما هيچ معلوم نيست كه بتوان از مخلوقِ مادي به خالقي غير مادي يقين پيدا كرد. در تعبير ديگر، اين اصطلاح معروف كه مي‌گويد از اثر پي به موءثر مي‌بريم، آیا واقعا قطعیت دارد؟ اين گونه‌استدلال كه برپايهی روابط علت و معلولي بنا نهاده شده اگرچه در پاره‌اي موارد مي‌تواند راه‌گشا باشد اما به‌نظر مي‌رسد كه برخي مشكلات تازهی ديگر نيز پديد مي‌آورد.

مهمترين مشكلات در استدلال فوق را شايد بتوان در دو مورد مشخص بيان كرد. اول اينكه مضموني يا معنايي كه از حواسِ آدمی غايب باشد و هيچ‌گونه تجربهی ظاهری و باطني از آن نداشته باشيم چگونه مي‌تواند داراي "اسم" باشد؟. يعني هر اسمي در اين مورد بي‌معنا و حداقل مبهم به‌نظر مي‌رسد زیرا در نظامِ انديشگيِ ما، اسم حتما بيان‌كننده حدود چيزي، يا معنايي است كه به‌نحوي با آن در ارتباط هستيم. و دوم اينكه جهانِ عيني و مادي ممكن است به‌تاثير، يا به‌علت چيزهاي ديگري پديد آمده باشد كه آن چيزها هنوز براي ما ناشناخته هستند. 

در اين‌جا اين گمانه پيش مي‌آيد كه شايد آنچه را به‌عنوان نام‌، يا نام‌هاي خداوند در اختيار داريم، صرفا ميراثي كلامي از دوره‌هاي گذشته باشد. ممكن است گذشتگان به‌نحوي معنايي قابل توجيه براي نامِ خداوند داشته‌اند، اما به‌نظر مي‌رسد كه ما امروز تلقي روشني از آن نام داريم. به همين جهت اين نام‌ها چندان قابل درك نمي‌نمايد. 

نكته ديگري كه اشاره به‌آن ضروري مي‌نمايد، تغیير ساختارهايي در نظام اجتماعي و همچنين تغيیر در نظام انديشگيِ ما نسبت به‌گذشتگان است كه ممكن است همين تغيیرات سبب شده باشد كه ما امروز نتوانيم آن‌گونه خداشناسي را كه گذشتگان داشتند داشته‌باشيم. از مهمترين اين تغيیرات در عرصهی روابط ‌اجتماعي، تغير نظام ارباب رعيتي و پديد آمدن طبقه متوسط اجتماعي است كه نه ارباب است و نه رعيت.

به تعبیر دیگر، بهنظر میرسد در نظام ارباب رعیتی، خدا در هیأت قدرتمندترین و برترین اربابی تصور میشد که افراد باید او را بندگی کنند. تغیير دوم نيز مربوط به نوع كيهان‌شناسي و انسان‌شناسيِ امروزیان و تفاوت آن با تلقی گذشتگان از انسان و جهان مي‌شود. اكنون هيچ دليل قانع كننده‌اي در دست نيست كه آسمان قدسي باشد و زمين پست و غیر قدسی. واژگان «حقيقت» و «مَجاز» در زمانِ ما درست واژگونهی آنچه قبلا تعريف مي‌شد تعريف مي‌شود و اين دگرگونيِ كمي نيست.

تا پيش از مشروطه و در ادبيات ديني و عرفاني ما «حقيقت» عبارت بود از عالم ديگري كه غيب است. مفهوم "مینو" در آیین مزدایی، "مُثُل" در فرضیه‌ی افلاطون، "ملکوت" در آیین مسیحیت، همه به عنوانِ حقیقتی تلقی می‌شد که در فراسوي اين جهانِ عيني قرار دارد. همچنين «مَجاز» عبارت بود از همين جهان عيني و مادي كه اكنون مي‌بينيم. اما در دوران معاصر، وقتي مي‌گوئيم «حقيقت» بيشتر نظر به شناخت درستِ واقعيتِ اكنون داريم نه عالمي كه فراسوي اين هستي باشد.

اگر بر آن پيش‌فرض وفادار باشيم كه نام‌ها معرف چيستيِ چيزها نمي‌توانند باشند و بپذيريم كه هر نامي معرف نوع رابطه ما و همچنين معرفِ تلقي ما از چيزي يا معنايي مي‌باشد بنا براين مي‌توان گفت كه اكنون بدون توجه به دانش و باورهای امروز، نمي‌توان به همان شیوه‌ی پیشینیان به‌ تعریف نام‌هاي خداوند پرداخت. به‌تعبير ديگر، اكنون به‌جاي آنكه سخن خود را از آسمان و از خدا شروع كنيم، به‌نظر مي‌رسد كه بايد از زمين و از انسان آغاز كنيم.

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید