پیش از این به  سه  نمونه از مفهوم "پدر" در کتب مقدس اشاره شد که عبارت بودند از : پدر=والد، پدر= رئیس قبیله و کاهن یا پادشاه و در نهایت: پدر= خدا

آنچه سبب شده است که به هر سه نمونه "پدر" گفته شود، احتمالا برخی ویژگی‌هایی است که در "پدر= والد" به چشم می‌آید. ظاهرا این ویژگی‌ها، نخستین تجربه‌هایی هستند که کودک در آغاز فهم خود از چیزهایی مانند قدرت و اقتدار پیدا می‌کند، یعنی نقطه‌ی عزیمت برای "پدر" خوانده شدن رئیس قبیله یا کاهن و پادشاه و سپس پدر خوانده شدن "خدا"، از همین "پدر= والد" آغاز می‌شود در اینجا همچنین از نقش جنسیت در فهم کودک نمی‌توان چشم پوشید. به تعبیر دیگر، به‌نظر می‌رسد تلقی دختر از "پدر"، با تلقی پسر از "پدر" متفاوت باشد. شاید بتوان گفت اغلب، پسران هستند که "پدر" را به عنوان سرمشق برای شکل گیری هویت آینده‌ی خویش بر می‌گزینند. و پدر نیز معمولا پسر را جانشین خود و میراث‌بر خود تلقی می‌کند. انعکاس این تفاوت جنسیتی را در نظام‌های دینی سلسله‌ی ابراهیمی می‌توان مشاهده کرد. (بعدا بیشتر به این مورد خواهم پرداخت)

اما مهمترین ویژگی‌هایی را که هر فرزندی از پدر خود(پدر= والد) به عنوان نخستین تجربه‌ها در می‌یابد، شاید بشود به این صورت بیان کرد

قدرت و اقتدار پدر

تکفل نیازهای مادی فرزند

رویکرد تربیتی پدر نسبت به فرزند

تمکین مادر از پدر

تجربه این ویژگی‌ها تا حدودی برای هر فردی آشکار است و شاید نیازی به آوردن نمونه نداشته باشد. اما به گمان من آنچه نیاز به کنکاش دارد این است که چگونه کاهن، رئیس قبیله، یا پادشاه، و سپس خدا جای "پدر=والد" می‌گیرد. آیا این روندی استعلا جویانه در انسان بوده است که از حصار خانواده و پدر شخصی خود عبور کند و به پدر ایده‌آل و فراگیر برسد؟ یا آنگونه که در تحلیل‌های روانشناسانه‌ی فروید آمده نوعی بازگشت به باورهای دوره‌ی کودکی است؟[1]

داوری در این مورد، در حال حاضر و با محدودیت علمی که ما داریم، تقریبا غیر ممکن به‌نظر می‌رسد. اما در عین حال شاید بتوان گفت که از هردو گروه آدمیان در عرصه‌ی دین داری و ایمان به خدا حضور داشته باشند. ممکن است برخی کسان در مواجهه‌ی با مسائل ابتدایی زندگی و عاجز بودن از حل آن مسائل، به دوران طفولیت بازگردند و کاهن، شاه، و در نهایت خدا را جایگزین پدر دوره‌ی کودکی گردانند، اما این پرسش نیز در میانه هست که  آیا همه‌ی ایمان آورندگان به خدا، واقعا از حل مسائل ابتدایی خود ناتوان هستند؟ احتمالا خواننده این متن هم با من موافق است که مردان بزرگی که گره‌های ناگشوده‌ی بسیاری را گشودند، ایمان به خدا هم داشته‌اند اما بسی محتمل است که نوع تلقی اینان از خدا با تلقی دیگرانی که در حل مسائل ابتدایی خویش فرو مانده‌اند بسیار متفاوت باشد. انعکاس این دو گونه تلقی را در متون دینی هم می‌توانیم ببینیم.

به عنوان مثال بخش عظیمی از قوم موسی که خود را پسران برگزیده‌ی خدا هم می‌انگاشتند، از خدا همان انتظاری را داشتند که کودکی درمانده از پدر خود دارد. داستان‌هایی که در باره‌ی بهانه‌های بنی‌اسرائیل در کتاب خروج تورات آمده این نکته را نشان می‌دهد. این نوع تلقی از خدا را می‌توان با چند ویژگی مشخص آشکارتر نشان داد که عبارتند از: ۱- فروکاستن خدا از بی تعیینی و بیکرانگی به تعیین پذیری. داستان گوساله‌ی زرین، تمثیلی از این فرو کاستن است. ۲- خدای معجزه‌گر، خدایی که برای هر امر بشری باید در زندگی انسان دخالت ‌کند و مشکل وی را حل نماید. برای اثبات این منظور، ایمان آورندگان به خداوند انواع معجزات عجیب را برای خداوند قایل می‌شوند و بسیاری از گزارش‌های متن مقدس را که شاید با زبانی استعاری بیان شده و به رمز و تمثیل راه می‌برد، حمل بر واقع بودگی عینی می‌نمایند از قبیل داستان من و سلوی، شکافتن نیل و عبور بنی اسرائیل و غرق شدن فرعونیان.

 

تلقی استعلاجویانه از خدا

اگر چه در متن تورات و در مسیحیت منظور از "پدر= خدا" در اصل " پدر= والد" نبوده است، اما به هرحال جنبه‌ی پدری برای خدا قایل شدن، می‌تواند ادامه‌ی همان باوری باشد که به دوران کودکی انسان باز می‌گردد. به تعبیر دیگر اصطلاح "پدر" برای خدا، از یافته‌های همان "پدر= والد" هم می‌تواند باشد زیرا در این باور،‌ هر چهار مشخصه‌ای که برای "پدر= والد" اشاره شد دیده می‌شود. خدا دارای قدرت و اقتداری از همان نوعی  است که کودک در دوران کودکی از پدر خود فهم نموده است. خدا روزی ده انسان تلقی شده است این همان نقشی است که پدر برای کودک خویش به عهده دارد. برای تربیت انسان به همان اوامر و نواحی، و همچنین به همان تنبیهاتی دست می‌یازد که باز هم مشابه آن را قبلا فرزند از پدر خود تلقی کرده است و چهارم این که خداوند نقش شوهر قبیله را به عهده دارد. این مورد را اخیر را در کتاب‌هایی چون کتاب حزقیال رسول به روشنی می‌بینیم

در گزارش انجیل متی از کلام عیسی مسیح، نقش "پدر= والد" کمرنگ شده است و مهمترین مشخصه‌ی مسیح همین است که خود او تقریبا فاقد "پدر=والد" معرفی شده و به دیگران نیز توصیه می‌کند تا "پدر= والد" را رها کنند. این رها سازی، بیشتر به معنای عبور از باورهای دوران کودکی و مواجهه‌ی با معناهای والاتری هم می‌تواند باشد. تمثیلی که در باب پنجم[2]  و هشتم انجیل متی آمده نشانه‌ی آشکاری از این رها کردن است.[3]  در مورد "پدر=کاهن" یا "پدر= پادشاه" و هر نوع پیشوای دیگری نیز همین رویکرد در کلام مسیح دیده می‌شود و کاهن و رئیس را به عنوان "پدر" برای قبیله نفی می‌کند[4]  و خداوند جای این دو گونه پدر را پر کرده است.

بعید به نظر می‌رسد که بتوان رها نمودن "پدر=والد" را با نظریه‌ی فروید از عقده‌ی اودیپ تحلیل نمود. زیرا این رها کردن به معنای درگیر شدن و انتقام گرفتن از پدر نیست. در عین حال این که در مسیحیت هنوز هم از خدا به عنوان پدر یاد شده است، می‌تواند مبتنی بر باورهای پیشین در آیین یهودی بوده باشد اما با این تفاوت که در آیین یهودی نقش پدرانی همچون ابراهیم و اسحاق و یعقوب با خداوند یگانه شده بود و ناگزیر آیین یهودی، آیینی مرد سالارانه و نژادی بود و خدا در انحصار قومی ویژه، اما در مسیحیت با کمرنگ شدن آباء اسرائیل، خدا نقشی جهان شمول پیدا می‌کند و پدر همه‌ی آدمیان شمرده می‌شود.[5]  همچنین با نقش پر رنگ تری که به زنان داده می‌شود، اقتدار و غیور بودن پدر و تمکین زن از شوهر نیز کمرنگ‌تر شده است. تقدیس زنانی همچون مریم مجدلیه که پیش از آن فاحشه بود، شاهدی بر این ماجرا است.

طرح پدر یگانه برای همه‌ی مردم جهان، اگر چه یادگاری تغیر شکل یافته از دوران پیش بود اما با جهان شمول شدن خدای پدر، کاربرد آن هم تغییر یافت و مرزهای خودی و بیگانه را درهم ریخت و این به هرحال نوعی توسعه‌ی انسانی و مواجهه‌ی صلح آمیز هر قبیله با قبایل دیگر شمرده می‌شود.

اتفاق مهم دیگری که در مورد فهم از خدا در آیین مسحیت رخ داد، موضوع قربانی فرزند است. به روایت تورات، مهمترین آزمونی که خداوند "یهوه" برای ابراهیم در نظر گرفته بود این بود که فرزند یگانه و محبوب خویش را قربانی کند. اکنون نقش ابراهیم به عنوان "پدر=والد" کمرنگ شده است و همچنین نقش هر پدر دیگری که والد فرزند خویش است تقریبا از میان رفته  و خود خداوند به عنوان پدر معنوی همه‌ی انسان‌ها مطرح شده است، در این صورت موضوع قربانی فرزند هم به گونه‌ای دیگر طرح می‌شود و دیگر انسان برای خدا قربانی نمی‌شود بلکه این خداوند است که برای انسان قربانی می‌دهد. بنا به گزارش متون عهد جدید، خداوند محبوب ترین فرزند خویش یعنی عیسی مسیح[6] را به قربانگاه می‌فرستد تا فدیه‌ای باشد برای گناهان هرکسی که به او ایمان آورد.[7]

ظاهرا این تغییرات در فهم از خدا، به سادگی اتفاق نیفتاده است. اینکه خدای خودخواه، سخت گیر، غیور  و قوم و خویش پرست به خدایی دلسوز حتی برای دشمنان خویش تبدیل می‌شود شاید در سلسله‌ی انبیاء ابراهیمی پیش زمینه‌ای چند صد ساله داشته باشد که بخشی از آن را در کتاب ایوب می‌توانیم ببینیم

بر این نکته باید افزود که با همه‌ی این تغییرات، در عین حال خداوند هنوز خدایی تعیین پذیر و قابل تعریف بود از این جهت، خطر فرو کاستن یهوه"هستن" به اشیاء و "هستنده"‌ها موضوعی دور از ذهن نمی‌نماید.

 

پسران دیگر خدا

خداوند که با نام "پدر" هم خوانده ‌شود، و همه‌ی جهانیان به نحوی فرزندان او دانسته شده باشند، دور نیست که فرزندان ناباب هم داشته باشد. در کتاب ایوب از شیطان به عنوان یکی از پسران خدا یاد شده است.[8]  و اتفاقا این پسر همچون چشم خداوند توصیف شده است که مدام روی زمین را تفحص و جستجو می‌کند و به این سبب مورد مشورت با خدا نیز قرار می‌گیرد.[9]

از مجموعه‌ی کتاب ایوب چنین بر می‌آید که لفظ "شیطان" استعاره‌ای است برای نشان دادن شرارت کسانی که خود را نزدیک‌ترین کسان به خدا می‌دانند و به سبب حسادتی که نسبت به دیگران دارند از نزدیک شدن دیگران به خدا بیمناکند. جدال سهمگین ایوب با خدا، به دسیسه‌ی همین فرزند شرور خداوند آغاز شده بود.

نام شیطان تا پیش از کتاب ایوب، چندان به چشم نمی‌آید. آن موجودی هم که در باغ بهشت حوا خانم را فریفت و سبب بیرون افکندن آدم و حوا از بهشت شد، به وضوح شیطان نامیده نشده بود بلکه از او به نام "مار" و به عنوان باهوش‌ترین جانور زمین یاد شده بود. اما این باهوش‌ترین جانور زهرآگین زمین، در کتاب ایوب به صورت یکی از فرزندان خدا و با نام شیطان ظاهر شده است.

بعدها هم در انجیل متی می‌بینیم که یحیی تعمید دهنده خطاب به  فریسیان و صدوقیان آنان را افعی زادگان می‌خواند. این نسبتی است که اشاره به شرارت کاهنان در روزگار مسیح دارد.

در عین حال که ایوب در آن جدال سهمگین با خدا، یا به تعبیری در جدال با شیطان، پیروز می‌شود، باز هم چنان نبود که دست شیطان از شرارت بر زمین کوتاه شود. پیدا شدن ملکوت آسمان به جای ملک سلیمان در عهد جدید و همچنین اشاره به پادشاهی شیطان در زمین که در نامه‌های پولس از آن یاد شده، نشانه‌های آشکاری از فهم عمیق‌تر انسان از مفهوم پسران خدا دارد. پسرانی که گاه در کسوت کاهن و دوستان نزدیک خداوند ظاهر می‌شوند، و گاه در کسوت فرمانروایانی که جانشین خدا در زمین معرفی شده‌اند.

 



[1]- دیوید ام، وولف/روانشناسی دین/ ترجمه‌ی دکتر محمد دهقانی/ انتشارات رشد/ فصل هفتم

[2] - باب پنجم متی آیات ۲۱ تا ۲۳

[3] - گفتگوی عیسی با یکی از شاگردانش آیات ۲۱ و ۲۲ از باب هشتم

[4] - متی باب ۲۳ آیه ۹ و ۱۰

[5] - اولین خطابه‌های عیسی مسیح در باب ششم و هفتم انجیل متی

[6] - آنگاه خطابی از آسمان در رسید که: این است پسر حبیب من که از او خشنودم" متی باب سوم آیه ۱۷

[7] - رساله پولس به رومیان باب سوم آیات بیست به بعد

[8] - باب اول کتاب ایوب آیات ششم به بعد

[9] - همان ماخذ

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید