اشاره:

 

اين گفتگو، مدتي پيش در تهران صورت گرفت. آقايان دکتر فرامرز معتمدي و دكتر غلامعلي صفاريان طرح سوال مي‌كردند و من هم تلقي خودم را از مسئله مي‌گفتم. عنوان پرسش و پاسخ هم اين بود: «الله و دنياي مدرن». غير از گفتگو با من همچنين با ديگراني هم اين گفتگوها انجام گرفته و در مجموعه‌‌ای به نام "چالش‌های زیست اخلاقی" از طریق انتشارات قلم چاپ و منتشر شده است.

  

گفتگويي  در باره‌ي خدا: 

س- مفاهيمي مانند الله كه در بستر خاصي از تاريخ و جامعه ی بشري محوريت يافته و در متن ديني ما نقطه‌ي كانوني است امروز چگونه مي‌تواند با خرد و عقلانيت مدرن قابل فهم و درك باشد؟ 

طهماسبي: اجازه مي‌خواهم قبل از ورد به بحث، جايگاه الفاظي را كه به تعبير شما نقطه كانونيِ اين گفتگو هستند مشخص كنم. در اين بحث واژه «الله» را كه در قرآن آمده معادل با لفظ «الوهيم» در تورات، و لفظ «خدا» در زبان پارسي و لفظ God در زبان لاتين دانسته‌ام. اما لفظ «رب» را معادل كلمه «يهوه» در تورات، «خداوند» در زبان پارسي، و Lord در زبان لاتين مي‌دانم. تفكيك اين دو گروه واژگان به سبب وجود دو حوزه معنايي نسبتا متفاوت و اساسي است كه در طول بحث اهميت آن روشن‌تر خواهد شد. 

الله= (الوهيم، خدا، God):  حوزه معنايي اين لفظ كه در سه متن قرآن، تورات، و متون فارسي آمده، براي معطوف كردن ذهن مخاطب به فراسوي زمان و مكان، يا بيرون دروازه‌ی هستی است، به تعبيري ديگر، براي به چالش گرفتن ذهن آدمي در ارتباط با پرسشي بنيادين از سوي خود انسان است كه آدمي خود نمي‌تواند پاسخي بسنده براي آن پيدا كند، همچنين قادر نيست تا اين پرسش بنيادين را از ذهن خود دور كند. 

رب= (يهوه، خداوند، lord) حوزه معنايي اين الفاظ در همان متون، براي معطوف كردن ذهن مخاطب به سامان دهنده‌اي است كه درك حضورش با درك هستي يگانه است، و حضورش را مي‌توان تجربه كرد. 

با اين مقدمه و پذيرش اين پيش فرض مي‌توانم بحث خود را در مورد سوال شما آغاز كنم.  

مقدمتا به اشاره مي‌گويم كه ظاهرا قبل از بعثت هم لفظ الله براي اعراب لفظي شناخته شده بوده است. دقت كنيد كه مي‌گويم لفظي شناخته شده نه معنايي مشخص و شناخته شده. اگر درست باشد كه نام پدر پيامبر «عبدالله» بوده است مي‌توانم بگويم حد اقل حدود شصت سال قبل از بعثت هم مردم اين لفظ را با همين صورت آوايي، در گويش‌هاي خود و در نام‌گذاري‌هاي خود داشتند. همچنين در اشعار به‌جاي مانده‌اي كه به معلقات سبع مشهور شده است و مربوط به روزگار پيش از بعثت هست باز هم نام الله را مي‌بينيم به‌ويژه در اشعار منسوب به زهير. 

بنا بر اين لفظ «الله» در قرآن، لفظي تازه و نو نبوده است اما به نظر مي‌رسد كه اين لفظ با قرار گرفتن در متن آيات قرآن تحول معناييِ تازه‌اي پيدا مي‌كند، به‌اندازه‌اي كه انگار در درون اين پوسته‌ي لفظ، تولد معناي تازه‌اي اتفاق افتاده است. در اين تولد تازه‌ي معنا است كه لفظ «الله» از حاشيه به متن مي‌آيد و نقطه كانونيِ متن مي‌شود. اما اين تحول معنايي، يا اين تولد تازه‌ي معنا به آساني و به سادگي اتفاق نيفتاد. اگر آيات قرآن را نه آن‌گونه كه الآن هست، بلكه به ترتيب شأنِ نزول آيات مورد مطالعه قرار دهيم، متوجه سنگيني و دشواريِ اين تحول معنايي خواهيم شد. 

در اولين گروه از آياتي كه بر پيامبر نازل شد هيچ نشاني از لفظ «الله» ديده نمي‌شود، بلكه در آن آيات مدام از واژه «رب» استفاده شده است. در آيات بعدي هم به‌همين ترتيب بازهم از لفظ «رب» استفاده شده است. لفظ «رب» داراي معنايي نسبتا ملموس و قابل تجربه بود. علماي يهود كه سمت استادي پيدا مي‌كردند و داراي شاگرداني بودند و علوم ديني را مي‌آموختند با لفظ «رب»، «ربي» و «ربوني» ناميده مي‌شدند. بنا براين هنگامي كه واژه «رب» در اولين آيه از «سوره اقرأ» بر محمد نازل مي‌شود، هم خود پيامبر و هم ديگران مي‌توانند معناي آموختن و تعليم و تعلم را از اين لفظ دريافت كنند. يعني اين واژه معنايي داشت كه آن معنا براي ذهنِ مخاطب قابل فهم و تجربه پذير بود زيرا هركسي به‌هرحال تجربه‌اي از آموختن يا آموزاندن را داشته است. اما چيزي كه معناي اين لفظ را از ربي‌هاي يهود يا از هر آموزنده ديگري جدا مي‌كند اين است كه در اين آيه‌ي «اقرأ باسم ربك الذي خلق» تنها يك آموزش ساده يا انقال دانش از معلم به شاگرد نيست بلكه موضوع آفرينش و سامان‌دهيِ هستي و گرداننده‌ي اين جهان هم به همان رب نسبت داده شده است. 

 در اين اولين آيه كه از آفرينش سخن به ميان مي‌آيد يك نكته ديگر هم هست و آن اينكه در اين آيه  سخن از آفرينش آسمان‌ها و زمين نيست بلكه بلافاصله بعد از آيه اول كه موضوع آفرينش را در يك كلمه‌ي «خلق» مطرح مي‌كند آمده است كه «خلق الانسان من علق» يعني از آفرينش انسان شروع مي‌كند، آن‌هم نه آدمي كه در قصه‌هاي آفرينش و اسطوره‌ها آمده، بلكه همين آدم‌هايي كه مدام از هم‌آغوشيِ زني و مردي تولد پيدا مي‌كنند. همين انساني كه الآن هست و همه‌ي مردم هم تجربه‌اي از اين نوع آفريده شدن را دارند. يعني لازم نيست ذهن مخاطب به قصه‌هاي  دور و مبهمِ باغ‌هاي اسطوره كشيده شود.   

شروع اولين آيات قرآن از اين منظر، كاملا بر عكس شروع تورات است. در اولين باب و اولين آيه‌ي تورات، ابتدا نام «الوهيم»(الله) عنوان مي‌شود و بعد هم از آفرينش آسمان‌ها و زمين و جانوران مي‌گويد و در آخر كار به آفرينش آدم مي‌رسد، آن هم آدم نخستين كه در حوزه‌ي مفاهيم اسطوره‌اي قابل طرح است. اما بعد از آنكه كار آفرينش به سامان رسيد و هر چيزي سرجاي خودش قرار گرفت، آنگاه واژه‌ي «يهوه» ظاهر مي‌شود و بعد هم اندك اندك لفظ «الوهيم» كاملا به حاشيه مي‌رود و يهوه (به معناي هستن، بودن) نقطه‌ي كانونيِ متن تورات مي‌شود[1]. 

اما همانگونه كه گفتم، سير نزول آيات قرآن كاملا برعكس است. بعد از دو آيه اول، مي‌گويد: 

 «اقرأ و ربّك الاكرم» (بخوان و رب تو گرامي‌تر است)  

اما به جاي اينكه بگويد از چه و از كه گرامي‌تر است مي‌گويد: 

«الذي علّم بالقلم، علّم الانسان مالا يعلم» 

 شايد به‌اين معني كه اين رب گرامي‌تر از آن است كه آدم را در جهل و ناداني رها كند. او انسان را به‌قلم تعليم داد و آموخت انسان را آنچه نمي‌دانست. اين تمامي آياتي است كه محمد در نخستين مواجهه‌‌اش با وحي دريافت مي‌كند.  

در اين‌جا مهمترين نكته‌ همين است كه اين آيات مخاطب را به شكل گيري و تولد خود مخاطب توجه مي‌دهد، به واقعه‌اي از آفرينش كه هر انساني مي‌تواند از آن آگاهي لازم را داشته باشد، نه به آن آدم اسطوره‌اي كه تورات مي‌گويد. آفرينش هم همان گونه كه گفتم در اين آيات ربطي به اسطوره‌ي آفرينشِ نخستين ندارد. بعد هم از اين صحبت هست كه اين آدم مي‌تواند چيزهايي را بياموزد و ياد بگيرد. هر كسي اعم از زن و مرد داري اين تجربه هست. فراموش نكنيم كه ياد گيري و آموختن، به‌عنوان يك نياز انساني، چيزي هست كه آدمي را از دايره‌ي بسته‌ي غريزه كه خاص حيوانات است بيرون مي‌آورد و در صيرورتي به سوي تعالي يافتن سوق مي‌دهد. 

بنا براين، سير نزول آيات قرآن، دقيقا عكس آن سيري است كه در تورات آمده، و مخاطب به‌جاي اينكه ذهن خودش را به عرصه‌هاي مبهم و اسطوره‌اي آفرينشِ نخستين مشغول كند، به عينيتِ ملموس و قابل درك وجود خودش معطوف مي‌شود[2]. 

به تعبير ديگر، سير نزول آيات قرآن نشان مي‌دهد كه براي فهميدن، ابتدا بايد از خود انسان شروع كنيم. به‌جاي آسمان بايد از زمين آغاز كنيم، به جاي هستيِ بيرون از خود بايد از هستيِ خويش شروع كنيم. ياد گيري و آموختن از نزديكترين و خودي‌ترين هستي آغاز مي‌شود. 

بعد از پنج آيه‌ي اول سوره‌ي علق، آياتي كه در نوبت‌هاي بعدي بر محمد نازل مي‌شود باز هم در باره‌ي انسان و رب او است و در هيچكدام از اين آيات نامي از «الله» ديده نمي‌شود تا گروه هفتم يا هشتم از آيات كه به سوره اخلاص مي‌رسد و نام «الله» براي نخستين بار در آن طرح مي‌شود. حتي در گروه آياتي كه در آغاز سوره‌ي مزمّل آمده و نزول آن مربوط به قبل از سوره اخلاص مي‌باشد، می بينيم كه کلام وحی محمد را به نوعي آماده‌‌گی دعوت می کند که به زودی قولي سنگين بر او نازل خواهد شد و به‌نظر من اين قول سنگين(انا سنلقي عليك قولا ثقيلا) مقدمه‌اي است براي بيان همان نام الله كه بعدا در سوره اخلاص نازل مي‌شود. يعنی از آغاز شروع وحی در غار حرا تا نزول سوره ی توحيد، هيچ نامی از «الله» ديده نمی شود.  

اگر به‌اين پيش فرض‌ها وفادار باشيم و سير نزول آيات را در نظر داشته باشيم مي‌بينيم كه فهم كلمه‌ي «الله» هم در زمان بعثت، چندان آسان نبوده است. يعني تمهيداتي لازم بوده ونوعي آمادگيِ باطني از سوي مخاطب لازم بوده تا بتواند اين كلام سنگين را درك كند.  

از اين منظر كه گفتم،  لفظ «الله» سنگين‌ترين و پيچيده‌ترين نامي است كه در قرآن مطرح است و لزومي هم ندارد كه ما در همان اول ورود به بحث خداشناسي به چالش با اين لفظ بپردازيم بلكه مي‌توانيم نام‌هاي ديگري را كه معناي آن‌ها براي ما قابل فهم هست مورد تامل قرار دهيم. مثلا ما مي‌دانيم كه براي خداوند در قرآن حدود نود ونه نام ذكر شده است  (برخي مفسرين از اين نام‌ها به عنوان صفت ياد مي‌كنند) مانند عزيز، كريم، عالم، رحيم، و... در خود قرآن هم تاكيد شده است كه: 

« نام‌هايي نيكو براي «الله» هست، او را به آن نام‌ها بخوانيد. وكساني را كه در آن نام‌ها به‌الحاد روي آورند رها كنيد، به زودي جزا داده مي‌شوند به آنچه مي‌كنند.»(سوره اعراف، آيه 180) 

اگر دقت كنيم همه‌ی اين نام‌ها چند ويژگيِ بسيار جدي و اساسي براي هر آدمي دارد. 

1-   همه‌ي اين نام‌ها(غير از نام «الله») داراي معنايي قابل تجربه براي هر آدمي هستند. دقت كنيد كه مي‌گويم قابل تجربه، يعني همه‌ي ما مي‌توانيم عزت داشتن را در زندگي خودمان و در ارتباط با ديگران تجربه كنيم، همه‌ي ما مي‌توانيم دانش را و عالم شدن را تجربه كنيم. قدرت را مي‌توانيم در خود تجربه كنيم. و همه‌ي نام‌هاي ديگر نيز به همين‌ نحو براي هر انساني قابل تجربه است اما به‌گونه‌اي نسبي. 

2-   همه‌ي اين نام‌ها، كه قابل تجربه هستند همچنين توسعه يابنده هم هستند. يعني تجربه معنايي از يك نام مثلا «علم» در هر مرحله‌اي از عمر يك فرد، و همچنين در هر مرحله‌اي از تاريخ بشري، داراي فرايندي رو به‌توسعه است. اگر مثلا كلمه‌ي آزادي را در امروز كه ما زندگي مي‌كنيم نسبت به‌پانصد سال پيش مقايسه كنيم مي‌بينيم كه توسعه‌ي معنايي بسيار بيشتري يافته است.  من اگر كلمه‌ي «آزادي» را هم در كنار نام‌هاي ديگر خداوند مي‌آورم دلايلي دارم كه بعدا به‌آن خواهم پرداخت. 

3-   بازهم همه‌ي اين نام‌ها با توجه به‌اينكه هم به‌طور نسبي به‌تجربه در مي‌آيند و با توجه به‌اينكه توسعه پذير هم هستند، آرمان‌ها و آروزهاي متعاليِ انسان هم به‌شمار مي‌روند. يعني هر آدمي، در هر مرحله‌اي كه از تجربه اين نام‌ها باشد، باز هم مراحل ناگشوده‌اي را در افق انديشگيِ خويش پيدا مي‌كند و تلاش مي‌كند تا خود را به آن برساند. نمونه‌اش را در عزت طلبي، قدرت طلبي، دانش طلبي، و ديگر نام‌ها مي‌توانيم ببينيم. 

4- هرگاه انسان خود را به افق بالاتري مي‌رساند، باز آن مفهومي كه تحقق آن از  آرزوهاي او بوده و تا اين مرحله به تجربه‌ي او درآمده، به افق بالاتري مي‌ايستد. به تعبير ديگر، اين نام‌ها را انگار نهايت و سقف  مشخصي نيست  و درك ما از اين نام‌ها در هرمرحله‌اي كه باشيم نسبي است.  

از ميان ويژگي‌هايي كه برشمردم، مخصوصا ويژگي سوم (اين نام‌ها آرزوهاي متعالي هر انساني محسوب مي‌شود) مي‌تواند پاسخي به پرسش شما باشد. مشروط به آنكه ما شناختي نسبي از خودمان پيدا كنيم. يعني متوجه اين نكته باشيم كه هر انساني، تصويري ايده‌آل از خودش در ذهن ترسيم مي‌كند كه آن تصوير ايدآل، با واقعيت اكنونش فاصله دارد، در اين تصوير ايدآل همه‌ي آن نام‌ها كه ياد كردم، يا بخشي از آن نام‌ها، كانون توجه انسان قرار مي‌گيرد تا خود را به آن برساند و آن نام‌ها را درونيِ خود كند. بنا براين، چنان نيست كه معناي نام‌هاي خداوند براي ما قابل درك نباشد. حتي اين مهم نيست كه ما مذهبي بيانديشيم يا غير مذهبي، پيرو اين دين باشيم يا فلان آئين ديگر. مهم اين است كه به جاي بحث خداشناسي اول از خود شناسي شروع كنيم. 

س- در آن فضا هم مفهوم «رب» آشنا بوده و هم معناي ارباب بودن و مربوب بودن را داشته و مفاهيم يا اين اسامي مطلوب برانگيزاننده آدم به سوي آن مفاهيم بوده است، اما آنچه امروز براي ما چالش ايجاد مي‌كند اين است كه بشر نمي‌تواند كلمه «الله» را براي خود معقول كند، همان طور كه در قرن دوم وسوم ديگر نمي‌تواند با آن مفهوم خدا كه در صدر اسلام بوده روبرو شود. اين است كه اين مفهوم را در سيستم ديگري گذارد، يعني نوعي عقلانيتي كه مفهوم «الله» در آن انتزاعي‌تر شد. مثلا با طرح رابطه‌ي علت و معلولي آن را در قالب تفكري منطقي قابل پذيرش كرد. اما انسان امروز نه با عقلانيت و نه با هيچ استدلال ديگري نمي‌تواند با آن «الله» ارتباط برقرار كند. مسئله اين است كه اكنون چه بايد كرد؟    

طهماسبي:  در اينجا بازهم ناگزيرم به چند نكته‌ي حاشيه‌اي اشاره كنم. اول اينكه عقلانيتي كه شما از آن سخن مي‌گوييد بايد مشخص كنيد منظورتان كدام عقلانيت است. اين مفهوم عقلانيت هم در دوره‌هاي مختلف تاريخي معنا‌هاي متفاوتي داشته است. مثلا در متن قرآن هيچ‌گاه واژه «عقل» به صورت اسم يا مصدر نيامده است بلكه هميشه به صورت فعل به‌كار رفته است. يعني در متن قرآن تعقل نوعي كنش انساني است نه يك گوهر ويژه‌اي كه مثلا در جايي از عالم بالا وجود داشته باشد. همچنين اين كنش فقط در مورد انسان آمده و يك كنش انساني است نه در مورد الله. يعني شما در قرآن نمي‌توانيد نشان دهيد كه مثلا خدا تعقل مي‌كند يا خدا داراي عقل است. اما از قرن‌هاي دوم و سوم به بعد كه نهضت ترجمه‌ي آثار يوناني آغاز مي‌شود و منطق و فلسفه شكل مي‌گيرد مي‌بينيم عقل به‌صورت اسم و به عنوان يك گوهر آسماني مطرح مي‌شود و خدا هم به‌عنوان عقل كل معرفي مي‌شود. 

 

س- تفاوت اين دو رويكرد در چيست؟ 

طهماسبي: عقل در اصل به معناي بستن و حبس كردن است. در انسان نيروهايي تعبيه است كه براي بقا و ادامه‌ي حيات وي ضروري است، از اين نيروها به عنوان تمايلات نفساني هم نام برده‌اند. مثل جاه طلبي، يا به‌طور ملموس‌تر مانند نيروي جنسي. اما اين نيروها اگر به خود واگذاشته شود سر از آشوب‌هاي خانمان برانداز در مي‌آورد كه نمونه‌هاي آن در تاريخ و در اكنون ديده مي‌شود. هيچكس نمي‌تواند رابطه‌ي سكس بي ضابطه را با خشونت و بي‌عدالتي وجنگ انكار كند. از طرفي ديگر، نمي‌توان اين نيروها را انكار يا حذف كرد، بنا براين راهي كه باقي مي‌ماند اين است كه اين نيروها به نحوي مهار شود كه هم وجود داشته باشد و هم ويرانگر نشود. در اين‌جا تعقل، دقيقا به معناي مهار كردنِ اين قبيل نيروها است. يعني مثلا بچه‌هاي ما در ارتباط با انبوه تبليغات سكسي بايد خودشان خود داري و كنترل خويش را بياموزند تا از رشد انساني و تعالي يافتن باز نمانند. اين كاري است كه هركسي فقط خودش مي‌تواند به‌آن اقدام كند و هيچ‌كس ديگري هم نمي‌تواند به‌جاي ديگري در اين باره تصميمي عملي بگيرد.  

حالا اگر تعقل را نه به عنوان يك كنش انساني بلكه به عنوان يك گوهر خدايي در نظر گرفتيم كه خود خدا هم عقل كل باشد آنگاه من خودم نيستم كه بايد خودم را كنترل كنم بلكه خدا و بعد جانشينان خدا هستند كه بايد مرا كنترل كنند. يعني من به عنوان انسان آزاد نمي‌توانم مطرح شوم. در متن قرآن عقلانيتي مطرح است كه هركسي بايد خودش خويشتن را كنترل كند اما در متن سنت عقلانيت ربطي به اين چيزها ندارد. در آنجا عقل گوهر مقدسي است كه اصل و كل آن نزد خدا است و همه‌ي چيزها هم به‌واسطه‌ي همان عقل كل آفريده شده است، و  بعد هم علما و حاكمان از آن عقل كل بارقه‌اي دارند، و براي كنترل آدم‌ها هم حكومتي وجود دارد. در متن سنت، آدم‌هاي معمولي رعيت خوانده شده‌اند يعني چهارپا كه همه‌ي رويكردهاي ديني‌شان بايد چيزي باشد كه فقيه و عالم مي‌گويد. اين سخن مشهور را شايد شنيده باشيد كه مي‌گفت رعيت را دين نيست الا آنچه مفتي گويد. در سنت تاريخيِ ما هم چنان بوده كه فقيهان و عالمان معمولا در كنار حاكمان بوده‌اند. بنا براين طرح «الله» در يك سيستم عقلاني در سنت، مي‌تواند ترفندي سياسي براي مقاصد سطله‌گرانه هم بوده باشد. 

 

س- حالا تكليف ما چيست، يعني ما با اين عقلانيت امروزي كه خود بنياد هم دانسته مي‌شود چگونه مي‌توانيم به شناختي قابل قبول از «الله» دست پيدا كنيم؟ 

طهماسبي: من اتفاقا به عقل خود بنياد بيشتر باور دارم. در اينجا باز هم بايد اشاره كنم كه در فرهنگ و زبان كنوني ما «عقل» نه صرفا آن مفهوم قرآني را دارد و نه آن مفهوم سنتي را. عقلانيت امروز بيشتر به نوعي خردورزي راه مي‌برد كه ويژگي‌هاي روزگار خودمان را پيدا مي‌كند و در جاي خودش نياز به بررسيِ دقيقتري دارد. حالا مي‌توانيم مفهوم الله را با رويكردي به اين خردورزيِ امروزي مورد تامل قرار دهيم.   

نكته‌ديگري كه براي فهم اين مسئله ضروري به نظر مي‌رسد، اين است كه بايد تعريفي مشخص از خود انسان داشته باشيم. به‌گمان من بدون اين تعريف هر نوع تلاشي براي فهم نام‌هاي خداوند و فهم كلمه «الله» بي‌ثمر و ‌بيهوده خواهد بود. امروز طبقه متوسطي در همه‌ي جوامع بشري پديد آمده است كه نه مثل گذشته رعيت است و نه ارباب. اين طبقه متوسط مي‌خواهد تلقيِ ديگري از خودش پيدا كند كه با تلقيِ پيشينيان متفاوت است. 

اصطلاح «پيشرفت» براي انسان، چيز بديع وتازه‌اي است كه در سنت تاريخي كمتر مي‌توان ديد. وقتي مي‌گوييم پيشرفت انسان، پيشرفت جامعه، پيشرفت جهان، به چه‌چيزي نظر داريم؟. به تعبير ديگر حالا مردم جهان منتظر ويرانيِ نهايي و قيامت به مفهوم سنتي آن نيستند. در تفكر سنتي، انساني كه به دنيا مي‌آمد مسافر بود تا خود را از اين جهان به جهان ديگري كه بهشت در آن تعبيه است برساند. اين انسان فقط مي‌بايست رنج سفر را تحمل كند و از شدائد و ناملايمات نهراسد تا اين انتقال فيزيكي از اين جهان به جهان ديگر صورت گيرد. همه چيز هم از قبل معين شده بود. اما حالا انسان مسافر ناكجا آباد نيست. ساكن همين زمين است و فرجامش هم در همين زمين خواهد بود. اگر بهشتي و ملكوتي باشد در همين زمين بايد پديد آيد. 

تصور بهشت و عالم پس از مرگ و مسائل ديگر مربوط به متافيزيك زماني پاسخِ رنج و غربتِ انسان را مي‌داد كه هنوز تكنولوژي ساختن بهشت در اختيار انسان نبود، حالا انسان مي‌خواهد بهشت را در همين زمين ايجاد كند، ابزار ساختن آن را هم را فراهم كرده است. يعني كارهاي سخت‌افزاري آن در حال تكميل شدن است. اما يك چيزهاي ديگري هم بايد باشد تا آن بهشت سامان واقعي بگيرد، آن‌هم معنويتي است كه همه‌ي جوامع بشري و همه‌ي آدم‌ها را كه معمولا با هم سر جنگ و خصومت دارند، به‌هم نزديك كند و عواملِ روانيِ خصومت‌هاي ويرانگر را شناسايي و روز به‌روز كمرنگ‌تر كند تا زمين زيستگاهي مطلوب براي انسان شود. اينهم چيزي هست كه زمزمه‌هاي آن را از گوشه و كنار اين جهان مي‌بينيم و من فكر مي‌كنم نام‌هاي خداوند كه تعالي بخش روان انسان است در اين زمان بيشتر از هميشه مي‌تواند اين مهم را برآورده كند.

  

س: اين نام‌ها براي اقوام و تفكرات مختلف يعني بين‌الاذهاني معنايي دارد؟ 

طهماسبي: بله، نام‌هايي مانند عالم، عزيز، رحيم، كريم و يا هركدام از نام‌ها را مطرح مي‌كنيم براي همه‌ي ملت‌ها قابل فهم و مطلوب هستند. تنها اين نكته را بايد در نظر داشته‌باشيم كه خداوند و نام‌هاي او ويژه‌ي ملتي و قوم خاصي نيست. در آموزه‌هاي ديني هم بر اين نكته تاكيد شده است كه خدا، خداي همه جهانيان است نه خداي گروهي خاص.

 

س – با محتوا(در مقام نظر) مي‌توانيم به اين مفاهيم برسيم، اما در عمل مي‌بينيم مصداق‌هايي كه در تاريخ وجود دارد خلاف اين را بيان مي‌كند و مبتني بر همين مصداق‌ها و تجربه‌هاي تاريخي به يك چيز يونيورسال نمي‌رسيم 

طهماسبي: احتمالا يكي از مشكلات ما همين است كه هميشه مي‌خواهيم مشروعيت خودمان را از گذشته بگيريم و كمتر جرات و جسارت اين را پيدا مي‌كنيم كه به باز خواني و نو سازيِ مفاهيم بپردازيم. من در بسياري از نوشته‌هايم و سخنراني‌هايم بارها نوشته‌ام و گفته‌ام كه اسلام و قرآن مبداء است و نه مقصد. به تعبير ديگر، لازم نيست كه ما به‌زمان رسول و به هزار و چهارصد سال پيش برگرديم، ما مي‌توانيم نقطه‌ي عزيمت خودمان را قرآن قرار دهيم اما با توجه به توسعه‌ پذير بودنِ نام‌هاي خداوند، و تحول انسان در طول تاريخ، بازخوانيِ تازه‌اي متناسب با شرايط انسان امروز از آن نام‌ها داشته‌باشيم. آنچه شما به‌عنوان مصداق‌هاي تاريخي مي‌گوييد، شايد ربط زيادي به قرآن نداشته باشد. مثلا آنچه در دوران بني‌عباس به‌نام اسلام شكل مي‌گيرد، بيشتر ترفندي سياسي است براي توجيه نظام خلافت.

 

س – اگر ما نيازها، و روابط جمعيِ خودمان را بر اساس آن نام‌ها تنظيم كنيم نتيجه‌اش دنيايي مي‌شود، يعني در پي چيزي دنيايي هستيم. آقاي بازرگان مي‌گويد: هدف بعثت انبياء خدا و آخرت است، به نظر تواضع نمي‌كند و دارد  فراگيري كارش را در زندگي انسان بيشتر مي‌كند. ايشان از يك موضوع بالاتري سخن مي‌گويد، يعني رفتار جمعي‌تان فقط به‌خاطر خدا باشد، فقط به‌خاطر آنكه آخرت را داشته‌باشيد، مهندس بازرگان چه درك و مفهومي از اين قضيه دارد؟ 

طهماسبي: احتمالا آقاي بازگان درست مي‌گويد اما آنچه ايشان مي‌گويد مرحله‌ي بعدي است.  من در طرح نام‌هاي خداوند، دو گونه نام براي خداوند بر شمردم، يكي نام‌هايي كه زير مجموعه‌ي نام «الله» است و ديگري خود لفظ «الله». گفتم آنچه در ذهن ما مي‌تواند حضور معنايي پيدا كند، يعني آنچه ما مي‌توانيم معنايش را بفهميم و در زندگي فردي و اجتماعي خود از آن بهره بگيريم همان نام‌هايي هستند كه زير مجموعه‌ي نام «الله» شمرده مي‌شوند. اما خود لفظ «الله» با نوعي غيبت معنا همراه است. يعني ما لفظي را داريم كه معنايش را نمي‌فهميم. اين مشگل از نام «الله» نيست بلكه پارادوكسي است كه ذهنِ خودمان به‌آن گرفتار است. اين هم از ويژگي‌هاي انسان است كه مي‌تواند به چيزي بيانديشد كه نمي داند چيست. مثلا همه‌ي ما از همان دوران كودكي، هميشه اين سوال را از خودمان و از ديگران كرده‌ايم كه قبل از آغاز آفرينش چه چيزي بوده است؟ يا بعد از اين جهان چه خواهد بود، يا اينكه بعد از اين آسمان‌ها چيست؟ به‌تعبير ديگر، من در اين جهانِ كنوني، يا همينكه شما دنيا مي‌ناميدش، هستم، زندگي مي‌كنم، و به‌فرض كه همين دنيا را هم تبديل به بهشت كنيم، اما بالاخره نقطه‌ي پاياني براي زندگي من هست، بعد از اين نقطه پايان چه خواهم شد؟ نه‌تنها من، بلكه اين جهان هم به فرض آنكه مليون‌ها يا ميلياردها سال عمر كند باز هم احتمالا نقطه پاياني خواهد داشت، بعدا چه خواهد بود؟    

مي‌بينيم ذهن ما مدام در جدال با چيزي‌ هست كه چيستيِ خود آن چيز را نمي‌تواند درك كند. حالا مي‌توانم  بگويم اين چيزها كه نمي‌دانيم چيست، با لفظ «الله» سنخيتي غير قابل انكار دارد. همين لفظ الله را با همين رويكرد در تورات به صورت «الوهيم» مي توانيم ببينيم. الوهيم هنگامي در تورات طرح مي‌شود كه هنوز آفرينشي شكل نگرفته است. يعني الوهيم از بيرون دروازه‌ي هستي كار خود را آغاز مي‌كند اما همينكه آفرينش شكلي به خودش گرفت و هستي پيدار شد، الوهيم هم ناپديد مي‌شود. همچنين زروان در آيين‌هاي كهن ايراني باز هم به خداي بيرون از ‌زمان گفته مي‌شود. 

 از مهمترين عواملي كه سبب مي‌شود فهم ما از معناي اين نام‌ها با دشواري و شايد با بن‌بست روبرو شود، نوع تعريفي است كه براي اين نام‌ها آمده. در اين تعريف‌ها، نامحدود بودن، چه‌به‌لحاظ زماني وچه به‌لحاظ مكاني طرح شده است. نه‌تنها اين، حتي معناي اين نام‌ها بيرون از مكان و زمان توصيف شده است واين مسئله‌اي است كه خود به‌خود با هرگونه نام‌گذاري در تناقض قرار مي‌گيرد. زيرا نام‌ها بيان كننده معناها، حدود ومرزهاي چيزها هستند وهنگامي كه چيزي در قلمرو زمان ومكان نباشد، وهيچ حدودي را برنتابد، طبعا نامي‌هم كه معرف او باشد نمي‌توان براي او پيدا كرد.  

از همين‌جا است كه به يك واژه متناقض‌نماي ديگر به‌نام «مطلق» مي‌رسيم. معناي اين واژه، به ويژه به‌عنوان توصيفي براي معناي امر متعالي  نيز چندان براي ذهن ما روشن نيست. در واقع ما نمي‌دانيم «مطلق» دقيقا يعني چه؟ فهم اينهم براي ذهن ما مردمِ‌ معمولي وعادي، نه‌تنها دشوار بلكه ناممكن مي‌نمايد. اما درعينِ‌حال مي‌توانيم به‌ نيمه‌اي پنهان و مرموز در بخشي از ذهن خودمان اعتراف كنيم. به‌تعبير ديگر، اين درست است كه ما نمي‌توانيم معنايي برتر از زمان ومكان را در ذهن خود تصور كنيم، اما اين را هم نمي‌توانيم انكار كنيم كه ذهن ما باچيزي كه نمي‌دانيم چيست درگير است. اين‌چيزي كه نمي‌دانيم معناي آن چيست، سبب مي‌شود تا به‌ نوعي، غيبتِ «معنا» را در نام‌هايي مانند الله يا الوهيم،  بپذيريم. 

 از منظري ديگر كه نگاه كنيم، مي بينيم اين تناقض در نوع انديشه خودِ ما هست. به‌هرحال اين ذهن ما است كه دائم تلاش مي‌كند تا معنايي را در باره‌ي فراسوي زمان ومكان، به كمند فهم خويش درآورد واگرچه معمولا توفيقي در اين باره پيدا نمي‌كنيم وهمچنان با غيبتِ اين معنا مواجه هستيم اما هيچ‌گاه از اين تلاش فرو ننشسته‌ايم. يعني ما اين استعداد را داريم كه به‌ فراسوي آنچه هست بيانديشيم. يا مي‌توانيم اين پرسش كودكانه اما بنيادي را طرح كنيم كه پيش از آفرينشِ اين هستي، چه بوده است؟ يا پس از انتهاي اين هستي، چيست؟ و همين مي‌تواند نشانه‌اي از «غيبتِ معنا» براي امري باشد كه ذهن ما را به‌واديِ حيرت مي‌كشاند. 

در قرآن كاربرد ضميرهاي دوم شخصِ مفرد «تو» براي «رب»(خداوندِ حاضر در ذهن)، و ضميرسوم شخصِ «او» (هو)  براي «الله» تا حدود زيادي مي‌تواند نشانگرِ همين حضور و غيابِ معناهاي نام خداوند باشد. منظورم حضور وغيابي است كه در ذهن ما براي معناها اتفاق مي‌افتد. معمولا معناي «رب» (خداوند) در ذهن ما حضور پيدا مي‌كند اما معناي «الله»(خدا) همواره غايب است. احتمالاَ به همين سبب در قرآن كمترديده مي‌شود كه كسي توانسته باشد «الله» را با ضميرِ «تو» خوانده باشد. يا آنكه هميشه از «الله» با ضمير غايب ياد شده است و به‌جز يك مورد كه در باره‌ي داستان موسي است[3]. در همه‌ي موارد ديگر واسطه‌اي ميان «او» ورسولان ديده مي‌شود وهميشه اين واسطه است كه به‌نقل از «او» سخن مي‌گويد. مخاطب قرآن، خواه محمدرسول باشد، خواه ديگراني كه ما باشيم، هميشه با غيبتِ «الله» در متن مواجه هستيم. اما در همه‌ي واگويه‌هايي كه رسولان به‌گونه‌اي مستقيم وحضوري با خداوند داشته‌اند، بيشتر از نام «رب» استفاده شده است[4]. 

با اين توضيح مختصر، مي‌توانم بگويم، ما اكنون در دنيايي هستيم كه مي‌توانيم اين دنيا را لمس كنيم، تجربه كنيم، و دگرگونش كنيم. متناسب با همين زندگي در اين دنيا، نام‌هايي از خداوند را هم در اختيار داريم(مثل عزيز، عالم، خالق، رحمان و...) كه مي‌توانيم معناي آن را در خويش تجربه كنيم و هويت خود را با آن نام‌ها اعتلا ببخشيم همچنين مي‌توانيم همين نام‌ها را در زندگي اجتماعي به‌كار گيريم و جامعه را به سوي معناهاي متعالي دگرگون كنيم. اين سهم ما از نام‌هاي خداوند در زندگي دنيا است. هم دنيا براي ما حضور دارد هم معناي اين نام‌ها. حالا اين پرسش مطرح مي‌شود كه اين تعالي يافتن تا كجا؟ سقفي دارد يانه؟ ما جايي براي توقف در اين معناها داريم؟  يا هر نسبتي از معناها را كه در عينيت به تحقق برسانيم باز اين معناها ما را به افق‌هاي بالاتري مي‌كشاند؟ اگر اين معناها توسعه پذير هستند آخر كار به كجا مي‌رسد؟ 

در ست از همين‌جا است كه مي‌بينيم  همه‌ي نام‌هاي خداوند، با رشته‌هاي معنايي خود، به نام «الله» راه مي‌برند. يعني همه اين نام‌هاي قابل فهم و قابل حس،‌ نام‌هايي هستند كه اگر درست و به موقع فهم شوند و در ما فعال شوند ما را به سوي آن نامي كه معنايش غيب است مي‌كشانند. به همين جهت مي‌گويم كه رشته‌هايي معنايي ميان دنيا و آخرت پديد مي‌آيد. لفظ «الله» در حوزه معنايي آخرت و معاد قرار مي‌گيرد اما بدون توجه به نام‌هاي مربوط به اين دنيا نمي‌توانيم به آن سو متوجه شويم.  

اما اين روش به جز در متن اصلي، يعني قرآن، در متون ديگر ديني رعايت نشده است. به‌تعبير ديگر، بسيار اتفاق افتاده است كه نه‌تنها ما آدم‌هاي معمولي، حتي عالمان ديني نامِ «الله» را به‌گونه‌اي در گفتار ونوشتار خود آورده‌اند كه انگار پرده غيب را به‌يكسو زده و روياروي با او همكلام شده‌اند. تركيبات لفظي در «ياالله»، «الهي» و امثالهم در بسياري از مناجات‌ها، دعاها، اشعار و مدايح، شاهدي از اين مدعا هستند. به‌نظر مي‌رسد در اين گفتارها ونوشتارها، كشفِ معنايي تازه‌اي اتفاق نيفتاده باشد، بلكه به سبب عدم توجه به جايگاه الفاظِ «رب» و «الله»، اين دو واژه با هم خلط شده‌اند. اين خلط ودرهم آميختگي، مي‌تواند به نحوي نشان از خلط معناها درذهن ما باشد و نتيجه‌اي كه از اين آشوب حاصل مي‌شود سردرگمي، ابهام افزايي،  هذيان گويي و توهم در باره‌ي امر متعالي يا همان لفظ «الله» خواهد بود.

 

س – حالا اگر آخرت را فراسويي بدانيم كه الآن به‌لحاظ ذهني نتوانيم آن را درك كنيم فكر مي‌كنيد با پياده كردن اسامي خداوند در جامعه  و در روابط بين انسان‌ها در مراحل اوليه، بعدا به آن آخرت يا به آن بهشت غير قابل درك خواهيم رسيد؟ 

طهماسبي: فهم اين نكته بستگي به تلقي ما از خودمان دارد. آيا انسان خود را كامل مي‌داند يا ناقص؟ چرا ما آدم‌ها دوست داريم خود را از آنچه اكنون هستيم زيباتر، عالم‌تر، قوي‌تر، و... نشان‌دهيم؟ يعني هميشه ميان «منِ اكنون» و «من ايده‌آل» فاصله‌اي را حس مي‌كنيم. همچنين ميان جامعه‌ي اكنون و جامعه‌ي ايده‌‌آل هم فاصله‌اي را حس مي‌كنيم. همين حس فاصله سبب مي‌شود تا ما از آنجا كه اكنون هستيم گامي فراپيش بگذاريم و خودمان را به آنچه فكر مي‌كنيم ايده‌آل هست برسانيم. اگر درست حركت كرده باشيم و درست جلو آمده‌باشيم، هنگامي كه به آن ايده‌آل رسيديم، آن وضعيتي كه قبلا ايده‌آل محسوب مي‌شد به «منِ‌اكنون» تبديل مي‌شود و باز به‌سرعت «منِ‌ايده‌آل» با توسعه‌ي معنايي بيشتري در افق انديشگي‌ِ ما مي‌ايستد و ما را به سوي خود مي‌خواند. در اين روند چه اتفاقي افتاده است؟ اين «منِ‌ ايده‌آل» يا اين «جامعه‌ي ايده‌آل» كه حالا در افق انديشگي ما پيدا شده قبلا كجا بوده و چرا قبلا نمي‌توانستيم آن را بفهميم؟ انگار آن «منِ ايده‌آل» هميشه يك پله از «منِ اكنون» بالاتر مي‌ايستد و به محض اينكه من يك پله بالاتر مي‌آيم و او را در خود و با خود يگانه مي‌كنم باز او در شمايلي برتر روي پله‌اي بالاتر پيدايش مي‌شود. و اين داستان مرتب ادامه پيدا مي‌كند تا افق‌هاي دوري كه الآن از آن هيچ تصوري نمي‌توانم داشته باشم جز اينكه به تعبير آيه‌‌اي در سوره‌ي نور، مثل ستاره‌اي درخشنده در آسماني دور سوسو مي‌زند و همه‌ي اين روندِ نو به‌نو شدن را به سمت و سوي خود سامان مي‌دهد. 

نكته‌ديگري كه فكر مي‌كنم در اين مورد بايد توضيح دهم اين است كه خدا(الله) يا آخرت و معاد، در عين‌حال كه دور مي‌نمايد اما با تحقق نسبيِ نام‌هاي زير مجموعه در انسان و جامعه، باور پذير مي‌شود. براي فهم بيشتر اين نكته مي‌توانم از تفاوت معناي «صيروت» و «سفر» استفاده كنم. در اصطلاحات قرآني انسان مسافري به سوي خدا نيست بلكه صيرورت انسان به سوي خدا است. مسافر كسي است كه از نقطه‌اي به نقطه‌‌ي ديگر سفر مي‌كند و فقط موقعيت جغرافيايي‌اش تغيير مي‌كند، مسافري كه به قصد شهري ديگر راهي سفر مي‌شود، هنگامي كه وارد دروازه‌ي شهر مقصد بشود، به مقصد رسيده است، اما در صيروت اتفاق ديگري مي‌افتد، خودِ راه، مقصد هم هست. در اين اتفاق، هر گامي كه انسان در صيروت به سوي او بر مي دارد، چيزي از او را در خود محقق كرده است. اما اين شرط واقعا هست كه تا وقتي نام‌هاي زير مجموعه درك نشود و به عمل در نيايد نمي‌توان از لفظ «الله» سخني گفت.

 

س – پس الله به مفهوم يك شخص نيست، يعني به‌دنبال personal و غيره نباشيم؟ يك معنا است يا يك دغدغه؟ 

طهماسبي: مي‌توانيد اين نام را يك فرضيه بدانيد كه در عمل جواب مي‌دهد. مي‌توانيد يك معناي فروبسته و ناگشوده بدانيد كه ذهن انسان را به چالش مدام گرفته است، وچون بسياري از ما آدم‌ها نمي‌توانيم غيبِ معنا را برتابيم برايش ويژگي‌هاي قابل فهم خودمان را قايل مي‌شويم. به تعبير ديگر، در قرآن با خدايي نامتعّين مواجه هستيم اما چون نتوانسته‌ايم جدال ذهني خود را با اين خداي نامتعين برتابيم برايش حدود قايل شده‌ايم و انسان‌واره‌اش كرده‌ايم.

 

س – بنا براين از يك مواجهه‌ي عقلاني با قضيه برخوردار نيستيم؟ 

طهماسبي: آيا چيزي به‌نام فراسوي هستي ذهن شما را به چالش نمي‌گيرد؟

 

س – بله به چالش مي‌گيرد 

طهماسبي: همين كافي است، اين دغدغه را گرامي بداريد، از همه‌ي امكانات عقل هم استفاده كنيد، اما توجه داشته باشيد، چيزي كه بودنش را مي‌فهميم اما چيستي او را نمي‌فهميم نفي نكنيم. با نفي كردن ما اين دغدغه از ميان نمي‌رود.

 



[1] - لفظ «يهوه»  را ضمير سوم شخص مفرد دانسته‌اند كه ظاهرا از مصدر «بودن، هستن» مي‌باشد. اين لفظ در تورات هنگامي ظاهر مي‌شود كه آفرينش انجام گرفته و  «هستي» آشكار شده باشد

[2] -  در اينجا نكته‌هاي ديگري هم هست كه اگرچه كمي از بحث دور مي‌شود اما گمانم بيان آن لازم باشد. هركسي شكل گيري نطفه و تولد خودش را از آميزش پدر و مادر خويش با هم مي‌داند. به همين دليل در آن روزگار و هنوز هم پدر خود را مالك فرزند مي‌دانست. اين گونه مالكيت در ارتباط با «جد» اعلاي قبيله، با خداوند در هم مي‌آميخت، يعني نيا پرستي و خدا پرستي يك حوزه معنايي مشترك پيدا مي‌كرد. مانند آنچه براي بني اسرائيل پديد آمد. در تورات مي‌بينيم كه بني اسرائيل فرزندان خداوند هم دانسته مي‌شوند. شايد اين رويكرد در بني ‌اسرائيل به همين سبب بوده تا خداوند برايش قابل درك ونزديك‌تر شود.

 

[3] -  نگاه كنيدبه سوره‌ي طه آيه‌ي 14، در اين آيه خطاب به موسي آمده است: انني اناالله، لااله الا انا، فاعبدوني و اقم‌الصلوة لذكري. اين آيه در واقع نوعي بازخواني تازه از داستان موسي و مواجهه‌ي او با خدا است كه در كتاب خروج تورات آمده است اما در تورات به جاي الوهيم يا الله از لفظ «اهيه»(هستم) استفاده شده است كه ضمير اول شخص از همان يهوه است(سفر خروج باب سوم آيات 13 تا15). همچنين به همين دليل كه موسي مستقيما با «خدا» مواجه مي‌شود و با او گفتگو مي‌كند كليم‌الله لقب گرفته است.

[4] - در قرآن پنج بار از لفظ «اللهم» استفاده شده است. در تعبيرها وتاويل‌هاي رايج، اين لفظ را « يا الله» معنا كرده‌اند. اما واقعيت اين است كه در باره اين لفظ ابهامات بسياري وجود دارد كه  نمي‌توان به آساني در باره آن اظهار نظر كرد.

 

دیدگاه‌ها   

0 #1 حمید 1396-08-08 08:32
خدا در دنیای مدرن و جدید همواه جایگاهی کوچکتر از دنیای سنتی و قدیم دارد. دین سنتی از خدای سرنوشت ساز دست بر دار نیست و علاوه بر آن او را به گونه ای پیچیده برای انسان مطرخ ساخته که پیروان دین سنتی همواره در آوردن خدا به دنیای حاضر با اشکال مواجه اند. به همین جهت نیز آنان "خواستِ خدا" را برای دین داران اجباری می کنند.
برای دین دارانی که به این تناقض پی برده اند، راه رهایی از این تناقض کنار گذاردن مفاهیمی از خداست که ذهن انسان را به تناقض وامی دارد و یافتن به خدایی که در دنیای مدرن دستکم تاجایی که درکِ ما قد می دهد قابل استفاده عملی باشد، نه خدایی که برای توضیح غیر قابل توجیه بودن پدیده های موجود با خواست خدا مجبور باشیم به خدای جادویی روی کنیم.

خدای جادوگونه ای که برای باریدن باران در ایام خشکسالی باید نماز باران به درگاهش بگذاریم، نه خدایی که همه دنیا را مطابق قوانین طبیعی آفریده و برای خشکسالی نیز در همان چارچوب قوانین خلقت علت هایی کذارده که با فهم آنها می توان در درازمدت از بلای خشکسالی با بلایای دیگر مانند جنگ خود را رها ساخت
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید