در عرصه‌ي ديني - چه نوانديشي و چه سنت‌گرا- چيزي به‌نام گفتمان مطرح نيست. آنچه هست نوعي تبليغ است و نه گفتمان. اصطلاح گفتمان را هنگامی می توان آورد که نوعی دیالوگ میان طرفین پدید آید برای رسیدن به افق تازه ای.

به‌گمان من، در حال حاضر و در جامعه‌ي ما، و با يك نگاه كلي‌نگر، تبليغ ديني را از سوي دو جريان كاملا متفاوت مي‌توان مشخص كرد. يكي همان است كه به نوانديشي، يا روشنفكري شهرت پيدا كرده است. ديگر نحله‌اي كه تبليغ خود را در باره‌ي دين، با رويكردي سنت‌گرايانه يا بنياد گرايانه سامان مي‌دهد. نكته‌ی ‌ديگري را كه از آشكاري شايد نيازي هم به گفتن ندارد اينكه تبليغ ديني از سوي هر دو جريان به هرحال معطوف به قدرت است و اگر چه به‌نام دين است اما سخت با تدبير قدرت در آميخته است.

نوانديشي، همان گونه كه از نامش پيداست طبعاً تلاش مي‌كند تا با معيارهاي امروزي كه از جهان مدرن كسب كرده رويكردي تازه به فرهنگ، دين و تئوري حكومت داشته باشد. اما به‌نظر مي‌رسد كه اين واگويه‌هاي روشنفكرانه، يا نوانديشانه نتوانسته است در سطحي عمومي گسترش يابد. در حالي كه تبليغ ديني با رويكرد سنتي، بيشترين طيف جامعه‌ی ايران را پوشش داده است و ظاهراً به بركت همين تبليغ گسترده توانسته بر كرسي‌هاي لرزان قدرت تكيه زند. احتمالاً همين است كه حالا نوانديشي ديني خود را شكست خورده مي‌بيند. و باز شايد به همين دليل است كه نوانديشي ديني به فكر افتاده تا راهي به سوي مردم بگشايد.

از ميان همة مشكلات و موانع دانسته و ندانسته كه براي اين رويكرد تازه مي‌توان برشمرد يكي هم به گمان من، مشكل زبان است. از اين نگاه، مشكل نو‌انديشي ديني آن است که زبانِ اكثريت مردم را نمي‌داند و اين اكثريت هم زبانِ نوانديشي ديني را.

مبتني بر همين پيش‌فرض، مي‌توان نقد نوانديشي ديني را از اين منظر پي‌گيري كرد كه چرا و چگونه است كه در اين رقابت، نوانديشان ديني مغلوب واقع شده‌اند؟ چرا تبليغات نوانديشي ديني در سطح بخشي از نخبگان باقي مانده و نتوانسته است در سطح عمومي جايي براي خود باز كند؟ چرا نوانديشان فاقد سنگر اجتماعي هستند؟

در این‌که هم زبان نو اندیشان و هم زبان سنت گرایان، هر دو زبانی دینی است یا نه، جای اما و اگر بسیار است اما از نگاه هر دانشجوی مبتدی زبانشناسی هم این نکته آشکار است که زبان - اعم از دینی و غیر دینی- در ارتباط با طبقات گوناگون اجتماعی، نقش‌ها، و معناهای متناسب با همان طبقه را پیدا می کند. در اینجا منظورم از «زبان» صرفا الفاظ نیست. بلکه زبان عبارت است از مجموعة نشانه‌ها، استعاره‌ها، تمثیل‌ها، ایهام‌ها، خاطره‌ها، تداعی‌ها، و همه‌ی گزاره‌هایی که یک فرد یا یگ گروه اجتماعی به وسیله‌ی آن، خود را و جهان پیرامون خود را فهم می‌کند.

اگر آمار نسبتاً روشني از چگونگي توسعه‌ی كلان‌شهرهاي ايران مي‌داشتيم، شايد اين نكته آشكار مي‌شد كه به‌ويژه در سال‌هاي بعد از انقلاب، شهرهاي ما اگرچه به‌لحاظ امكانات زيستي «شهر» شمرده مي‌شد اما به لحاظ باورهاي فرهنگي و ديني، وجه غالب همان فرهنگ نظام ارباب رعيتي بود كه در ساختار جمهوري اسلامي كاملاً صبغة ديني هم پيدا كرده است .

احتمالاً یکی از مهم‌ترین عوامل پر رنگ شدن فرهنگ و زبان نظام ارباب رعیتی مربوط به مسئله‌ي مهاجرت گسترده‌ي جمعيت روستايي به‌شهرها مي‌شود. اوج اين مهاجرت‌ها را مي‌توان بين دهة پنجاه تا اواخر دهه‌ی شصت مورد تأمل قرار داد. اتفاقي كه در اين جابجايي‌ها افتاد يكي هم اين بود كه جامعهه‌ی روستايي با همان پس‌زمينه‌هاي فرهنگ ارباب رعيتي، شهر نشين شد و طبعاً به‌عنوان شهرونداني كه در يك نظام جمهوري حق راي و انتخاب دارند در سياست‌گذاري اجتماعي نقشي مؤثر يافت.

به‌نظر مي‌رسد كه مهمترين وجه مشخصه‌ي چنين جامعه‌اي در امر اصلاحات، رابطه‌ي از بالا به‌پايين ميان حاكميت و مردم خواهدبود. به تعبير ديگر، مفهوم دموكراسي در چنين نظامي، به معناي ارباب خوب انتخاب كردن است و نه توزيع قدرت و دموكراسي و مردم سالاري. درست از همين‌جاست كه مثلاً به موازات طرح مردم‌سالاري از سوي روشنفكران، تبليغات در باره‌ی امام زمان هم از سوي رهبران جناح سنتي موج‌هاي تازه بر مي‌دارد.

اينكه اين باور كهن در جامعه ی امروز موج بر مي‌دارد و اتفاقاً مورد اقبال اكثريت عمومي جامعه ‌هم قرار مي‌گيرد، يكي هم به همين دليل مي‌تواند باشد كه چنين تبليغاتي منطبق با فرهنگ و باورهاي نظام ارباب رعيتي و اعتقاد به اصلاحات از بالا به‌پايين است. همين باور خود به خود يكي از موانع جدي فكري و فرهنگي براي توسعة مفهوم دموكراسي و مردم سالاري است.

روشنفكران ديني، اگر چه راهكارهايي براي توسعه‌ي دموكراسي و مردم سالاري ارائه مي‌دهند اما چنين مي‌نمايد كه اين تئوري‌ها و راه‌كارها بومي شده نيستند و اگرچه مدام اين تئوري‌ها را با نوعي قرائت از دين پيوند مي‌زنند اما بازهم انگار وصله‌هاي ناهمگون با زبان ديني است. زبان روشنفكران ديني بيشتر به زباني غير صريح، پيچيده، مبهم و نارسا مي‌ماند. زباني كه انگار با بسياري از مضامين ديني رودربايستي دارد. به نظر می رسدكه روشنفكر ديني مسئله‌ی خودش را با بسياري از مضامين سنتي دين، به ویژه با چگونگی جایگاه خداوند در هستی را حل نكرده است.

به عنوان مثال، نو اندیشی دینی هنوز نتوانسته است دوپارگی امر قدسی و خرد خود بنیاد را به وحدت برساند. همچنین روشنفكر ديني نتوانسته است باز خواني تازه و مناسبي به صورت نظام‌مند، از مضامين دينی ارائه دهد.

تبليغ سنتي از دين، اگرچه روزآمد نيست و اگرچه با ساختارهاي تازه در جهان معاصر ناهمخواني دارد و به همين جهت در اين ساختار اجتماعي جديد گرفتار بحران مديريت شده است، اما به هرحال براي خودش، و در چهارچوب تفكر سنتي خودش، نظام‌مند است. بحث بر سر درست و نادرستِ تفكر سنتي نيست؛ بحث بر سر اين است كه همين نظام‌مند بودن، چيزي است كه روشنفكري ديني فاقد آن است.

نكته‌ی ديگري كه اخيراً خود روشنفكران ديني هم شايد به آن رسيده‌اند همين است كه در اين سال‌هاي پس از انقلاب، گفتمان روشنفكري ديني، اغلب معطوف به تدبير قدرت بوده است و كمتر به نقد واقعي قدرت پرداخته‌اند. يعني بسياري از نوانديشان ديني، بيشتر خود را رقيب و حتي جايگزين حاكميت موجود تلقي‌كرده‌اند.

به نظر می رسد که نو اندیشان دینی با همه ی ادعای مربوط به مردم سالاری، باز هم از آن جهت رسیدن به ‌قدرت را برای خود مجاز می شمارند که هنوز اعتقاد به اصلاحات از بالا به پایین دارند. یعنی باز هم اصلاحاتی در چار چوب نظام ارباب رعيتي. همین جا این پرسش را می توان طرح کرد که آیا تغییر حاکمیت الزاما به تغییر نظام ارباب رعیتی هم منجر می شود؟

پرسش دیگر این‌که: آيا نوانديشان ديني در اين روزگار كه ما هستيم مي توانند بدون رودربايستي به نقد گفتمان سنتي از دين بپردازند؟ مي‌توانند با زبانی بومی شده و در خور طبقه‌ی متوسط جامعه بازخواني‌تازه‌اي از مضامين ديني داشته باشند كه در تغییر نظام ارباب رعیتی به سوی مردم سالاری موثر باشد؟ می توانند باز اندیشی تازه‌ای از دین از خدا و از قدیسین داشته باشند که هم زندگي ساز و هم براي مردم عادي قابل فهم باشد؟ مي‌توانند زباني مردمي پيدا كنند؟