PDF نور و ظلمت، فصل دوم، فایل

 

در این نوشته، ابتدا اشاره‎ای گذرا به تحولات تاریخی در روایات مزدایی است و در ادامه بحث آفرینش و پدیدار شدن نور و ظلمت در فرهنگ مزدایی و سپس از دوآلیزم نور و ظلمت در مطلق‎گرایی دینی یاد شده است.  این مقاله اگر چه حدود 16 صفحه است در عین حال مطالب بسیار به اجمال نوشته شده است و آشنایی پیشین خوانند با متون مزدایی، البته از نقایص این نوشته خواهد کاست.

 در چگونگیِ شکل‎گیریِ متون مزدایی، مباحث مناقشه بر انگیز بسیار است، زیرا فاصله‎ی متن مکتوب اوستا با روزگار زرتشت را بیش از هزاره سال دانسته‎اند. همچنین در مجموعه‎ی اوستای کنونی، تنها بخش کوچکی به نام گات‎ها منسوب به زرتشت است. حتی در باره‎ی زمان ظهور زرتشت و شخصیت وی هم همان اختلاف نظرها هست. گاهی به‏نظر می‎رسد که وی اصلاح‎گر دینی بوده، و گاهی پیامبر.  در این باره، ظاهرا هیچ متن مکتوبی که از روزگارانِ پیش از ظهور اسلام بوده باشد در دست نیست.

ادیان، اغلب ریشه در اساطیر کهن دارند. احتمالا به همین جهت فهم زوایای تاریک آن برای پژوهش‎گرِ امروزی، اگر نگویم ناممکن، لااقل بسی دشوارتر است. اما اسطوره‌ها این ویژگی را داشته‌اند و هنوز هم دارند که بن‌مایه‌ای برای سرایندگان و شاعران و حتی رسولان بوده باشند تا بتوانند طرحِ آیینی خود را با بهره گرفتن از اسطوره‌ها شکل دهند. زیرا جوهره‌ی بنیادین اسطوره‌ها با دغدغه‌های وجودیِ انسان سر و کار دارند.

به تعبیر دیگر، اسطوره‌ها، بی‌زمان، بی‌مکان، و سیال هستند در حالی که ادیان، پایی در زمان و مکان دارند و پایی در اسطوره.

کسانی که آثار مزدایی را مورد تامل و پژوهش قرار داده‎اند بر این گمانه هستند که این آثار، در طول زمان و طی تحولات اجتماعی و سیاسی، دگرگونی‎ها و افزونی‎های بسیار یافته است[1] و به‎نظر می‎رسد که در طی این دگرگونی‎ها و تحولات البته والایش‎های تازه هم یافته و مراحل کمال را پشت سر نهاده است چندانکه در آیین‎های بعدی تاثیر گذار بوده و بسا تاثیر پذیر نیز بوده است. اگرچه آیین مزدایی یکی از موثرترین آیین‎ها در تاریخ دینی بوده است؛ در عین‎حال همچون هر متن مقدس دیگری، مورد سوء استفاده‎هایی هم قرار گرفته و بسا خرافات که در آن راه یافته باشد. بنا بر این، مفهوم نور و ظلمت، پیش از آنکه به روایت از متن باشد، در باره‎ی خودِ متن هم هست.

در اغلب متونِ تاریخی-ادبیِ پارسی، عربی و پهلوی، ظهور زرتشت به روزگار اساطیری گشتاسب و اسفندیار نسبت داده شده است.[2] این نسبت دادن‎ها معمولا مبتنی بر روایات شفاهی بوده است که به روزگاران در خاطره‎های نسل به نسل راه آمده و اغلب آن آثار از حدود قرن سوم هجری به بعد مکتوب شده است.

در کتاب ارداویرافنامه(از روایاتِ نسبتا معتبر دوره‎ی ساسانی) آمده است که این دین زرتشتی، سیصد سال پیش از هجوم اسکندر بنیان نهاده شده است.[3] اگر موقتا درستی این روایت را بپذیریم، می‎توان گفت که از هنگام ظهور زرتشت تا مکتوب شدنِ روایاتِ موجود مربوط به زرتشت و اوستا، حدود هزار و ششصد سال فاصله بوده است.[4]

در کتب تاریخ بعد از اسلام مانند طبری و به‎ویژه در ارداویراف‎نامه آمده است که همه‎ی اوستا و زند در استخر بابکان نگهداری می‎شد؛ اما با هجوم اسکندر به پارس، تمامی آن گنجینه نیز توسط اسکندر به آتش کشیده شده و از آن هیچ باقی نمانده بود. اینکه این روایت تاچه اندازه درست و دقیق باشد جای اما و اگر بسیار دارد. نه می‎توان آن را رد کرد و نه اثبات نمود اما مورد تایید و تاکید موبدان و شاهانِ دوره‎ی ساسانی بوده است           به هر حال ارداویراف نامه، کارنامه‎ی اردشیر بابکان و بسیاری متون دیگر مزدایی، منسوب به دوره‎ی ساسانیان هم هست.

این روایت که همه‎ی اوستا و زند در هجوم اسکندر نابود شده است، شاید از دو جهت برای موبدان و شاهان ساسانی فرصتی مغتنم بوده است؛ یکی برانگیختن حس انتقام‎گیری ایرانیان از روم که می‎توانست پشتوانه‎ای برای نبرد باشد و دوم راحتیِ خیال و گشاده دستی ساسانیان و موبدان که بتوانند به صلاح کار خود روایتی تازه از دین را تدارک ببینند و شاید آیین زرتشتی را به آن‎گونه که مورد پسندشان بوده بازآفرینی کنند. این بازآفرینی تا آنجا پیش رفت که بتوانند نسبنامه‎ی اردشیر و ساسان را به اسفندیار برسانند که نقل است نظرکرده‎ی زرتشت بوده[5]  و در گسترش دین جهاد نموده و شمشیرها زده بود.

 مطابق روایاتی که از دوره‎ی ساسانیان برجای مانده بود، شاهان ساسانی، خود را وارثانِ گشتاسب و اسفندیار میشمردند و دربارِ گشتاسب را مأمن و پناهگاه زرتشت معرفی نمودند. در این روایات، جایگاه زرتشت و گشتاسب پهلو به پهلوی هم‎اند و در بهشت، همنشین هرمزد می‎باشند .[6] حتی جاماسب که وزیر گشتاسب بود داماد زرتشت هم دانسته شده است.

اگر مطابق همان روایات فاصله‎ی زرتشت تا آغاز حکومت ساسانیان را محاسبه کنیم، حدودا بیش از هشتصد سال می‎شود. و بسی دشوار می‎نماید که بتوان نسب نامه‎ای روشن برای ساسانیان تا اسفندیار پیدا کرد.

ظاهرا پادشاهان ساسانی که صفت "بغ"[7] بر خود نهاده بودند، شاید واقعا دین‎دار هم بوده‎اند و شاید پس از هجوم اسکندر و در آن دوران فترت، نسل اندر نسل نگهبانان دین هم بوده‎اند، اما اینکه نژاد خود را با مقدسینِ و خدایان و اسطوره پیوند زدند چندان قابل اعتماد نمی‎نماید و این کار شاید به ضرورت تشکیل حکومتی مقتدر طراحی شده باشد.

این روشی بود که اغلب فرمانروایان برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خویش، به نحوی از آن سود می‎جستند. از کنستانتین سردار رومی که با خواب‎نما شدن، به آیین مسیحی درآمد و مسیحیت را دولتی کرد تا بنی عباس که با توسل به قانون وراثت، خلافتِ رسول را حق خود شمردند و تا صفویه که خود را سادات موسوی خواندند و حکومت شیعیِ غالی را برقرار کردند. در هرکدام از آنان به نحوی همین رویکرد را می‎بینیم.

معمولا روایاتِ دینی که قدرتِ یک امپراتوری را مشروعیت می‎بخشیدند، این ظرفیت را هم داشتند که دست‎های آلوده‎ را در پسِ نقابِ دینی پنهان ‎کنند؛ این هم آمیزه‎ای از نور و ظلمت می‎شود. هم ساسانیان، هم بنی عباس و هم صفویه که حکومت‎های دینی برپا کردند احتمالا خود را ناگزیر می‎دیدند تا برای مشروعیت یافتن از این ترفند استفاده کنند.[8]

ساسانیان، در ساختن آتشکده‎های تازه و رواج مظاهرِ دینیٍ، سعی بسیار کردند. در یکی از کتیبه‎های تخت جمشید منسوب به شاپور اول خبری آمده است که شاپور به شکرانه‌ی پیروزیِ بر امپراطوری روم، اموال بسیاری به موبدانخشید و آتشکده‎های بسیار ساخت.[9] همچنین نقل است که در روزگار ساسانیان، طبقه‌ی روحانی که بیشتر همان موبدان باشند، از ثروت و املاک فراوانی برخوردار بودند.[10]

در این روزگار، نیایش‎های کهن منسوب به زرتشت و اوستای کهن نیز جمع آوری و شاید هم بازخوانی شد؛ اما ظاهرا مشکل زبان و تحول چندصد ساله، سبب شده بود تا موبدان، خود معنای اوستای کهن را در نیابند. زبانِ مردمان در گذرگاه زمان و قبایل، تحول می‎یابد، اما معمولا مضامین مقدس را به سبب اهمیتی که دارند باید همان‎گونه قرائت کرد که بر زبان پیامبر گذشته است. این کار بر عهده‏ی موبدان بود که نسل اندر نسل، الفاظ مقدس و آوای موسیقیایی آن را، به حافظه بسپارند و سینه به سینه به نسل‎های بعدی منتقل کنند.             این تقریبا در همه‎ی آیین‎ها اتفاق می‎افتد و به همین‎گونه‎ها است که اندک اندک، الفاظ مقدس برای نسل‎های بعد نامفهوم می‎شوند اما مقدس باقی می‎مانند.

بنا بر این قابل درک خواهد بود که تفسیرها و افزوده‎های گوناگون و بسا متناقض، پیرامون هر متن مقدس کهنی شکل بگیرد. در آیین مزدایی، این تفسیرها را اصطلاحا "زند" هم می‎نامیدند. ظاهرا در دوره‎ی ساسانیان به ویژه تا روزگار خسرو انوشیروان، این روش جاری بوده است. حتی دروغ‎های زاهدانه هم در این دوران کم نیستند. کارنامه‎ی اردشیر بابکان و داستان به معراج رفتن وی را نمی‎توان از جنس اسطورهی دینی شمرد بلکه آن را بیشتر نمونه‎ای از همان دروغ‎های مقدس می‎توان دانست که صاحبانِ قدرت تدارک می‎بینند. در خوش‎بینانه‎ترین حالت می‎توان توصیه‎های ماکیاولی را به‎یاد آورد که پدید آوردنِ یک حکومت مقتدر برای نجات کشور از آشوب، ناگزیر از این‎گونه دروغ‎ها و نیرنگ‎ها هم هست.  به هرحال، سلسله‎های تاثیر گذار و تمدن ساز، اغلب همان‎هایی بوده‎اند که از این شیوه‎ها سود جسته‎اند.

در متون مزدایی، گوهرهای بسیار هم می‎توان پیدا کرد. مانند آن قول مشهور در باره‎ی "پندار نیک"، "گفتار نیک" و "کردار نیک" که در اغلب متون مزدایی به‎گونه‎های مختلف تکرار شده است. معیارهای نیک بودن گاهی رنگ غلیظ سیاسی هم به خود می‎گیرد و تبعیت تمام و کمال از سردار و شهریار و پاشاه را می‎نمایاند. اما مهمتر از همه‎ی اینان، ایمان به روز پسین است و این‎که هر کرداری که آدمی انجام دهد، در حافظه‎ی ازلیِ خواهد ماند و پاداش و پادافراه آن را در "روزِ پسین"[11] دریافت خواهد کرد. مکاشفه‎ی ویراف که در کتاب مشهور ارداویراف‎نامه آمده است یکی از مهمترین آثار دوره‎ی ساسانیان در این باره است.

تصویرهایی که در ارداویراف نامه ارائه شده، اگرچه با همان معیارهای جامعه‎ی طبقاتیِ  روزگار قدیم است و اگرچه نوع عذاب‎ها بسیار خشن و بیرحمانه توصیف شده است، در عین حال مرزهای حقوق اجتماعی افراد، پاک نگه‎داشتن خود و خانمان و محیط زیست، پرهیز از دروغ و خیانت و رشوره‎خواری، وفاداری زنان به شوی و پرورش کودکان، بسیار برجسته و دقیق توصیف شده است؛ و پادافراه کسانی که این امور را رعایت نکنند بسی جدی، خشن و غیر قابل اغماض دانسته شده است.

در این متن و همچنین در کتاب مینو خرد، در مورد پیمان نهادن و وفاداری به عهد، رفتاری بسیار انسانی توصیه شده است چندان که پیمان شکنی و بت‎پرستی را از یک جنس دانسته و هر مزداپرستی باید پیمانی که با دیگران بسته، دقیقا به آن وفادار باشد حتی اگر این پیمان با بیگانگان و دشمنان باشد. پادافراه قضات و دادرسانی که  در دادرسی به‎ناحق داوری می‎کنند و حقوق محرومان و حتی بیگانگان را پایمال می‎کنند، بسیار گران است.

 بنا بر این، پاداش و پادافراه در روزِ پسین، مستقیما با چگونگیِ زندگیِ اجتماعی در این جهان بستگی دارد. در آیین مزدایی، همان‎گونه که مینوی هرمزد مقدس است، زندگی در این گیتی هم که او آفریده مقدس است. از این جهت،  روشنایی خرد و آگاهیِ اهورایی، سامان بخش زندگی در این جهان و عالم دیگر است.

نادانی، تاریکی، اهریمن و دوزخ، همه در یک قلمرو و یگانه هستند  به تعبیر دیگر، تاریکیِ اهریمن، سبب شده است که زشتی را از زیبایی و درست را از نادرست باز نشناسد. پیروی از اندیشه‎ی تاریک یا اهریمنی، آن است که آدمی روزِ پسین و تنِ پسین را نادیده انگارد و دروغ بپندارد.

به‎نظر می‎رسد شیطانی که در قرآن معرفی شده، بسی باهوش‎تر از اهریمنِ آیین مزدایی باشد؛ و اغلب آن ویژگی‎ها که در روایات مزدایی برای اهریمن آمده، تا حدود زیادی با مفهوم نفسِ امارة‏بالسوء سازگارتر است.[12] در ادامه باز هم به این نکته اشاره‎ای دیگر خواهم داشت.

داستان آفرینش در نور و ظلمت

به روایت کتاب "بن‎دهش" زروان، خدای زمانِ بیکرانه، بیرونِ دروازهی هستی و خدای پیش از آفرینش است. او را در ارتباط با هرمزد و اهریمن، خدای پدر نیز گفته‎اند. همین‎جا می‎توان این پرسش را طرح کرد که چه ضرورتی داشت که آیین زروانی با تولد هرمزد و اهریمن، تبدیل به آیین مزدایی شود؟ در ادامه شاید پاسخی هم برای این پرسش پیدا شود.

در باره‎ی زروان روایاتِ گوناگونی نقل شده که ظاهرا به دوره‎های متفاوتِ تاریخ دینی از گذشته‎های دور تا دوره‎ی ساسانیان مربوط می‎شود.[13] روایات پهلوی منسوب به دوره‎ی ساسانیان و نوشته‎های مزدایی در سه قرن اول هجری، مهمترین مآخذ در بارهی زروان -به عنوان خدای پدر- شمرده می‎شود.

 به‎گمان من آنچه در این روایات بیشتر جلب توجه می‎کند برخی شباهت‎های دور، و گاهی نزدیک، میانِ زروان و الوهیم در تورات و سپس خدای پدر در انجیل‎ها و همچین «الله» در نزد عرب قبل از اسلام می‎باشد. این نقاط مشترک بیشتر در دو مورد قابل طرح است، یکی بیرون بودنِ زروان از دروازه‎ی آفرینش، یا بیرونِ دایره‎ی مکان و زمانِ گیتیانه؛ و دوم «خدا-پدر» شدن در ارتباط با آفرینش.[14]

نقل است که «زروان» - خدای زمانِ بیکرانه- بیرونِ دروازه‌ی هستی بود؛ آنجا که هنوز چیزی از گیتی پدید نیامده بود. بی‎کرانگی برای ما چنان نامفهوم است که با تاریکی یگانه می‎نماید. ما تا آنجا می‎دانیم که بر زمان و مکان ایستاده باشیم. بیرونِ دروازه‎ی "هستی" و آنجا که اثری از چیزی گیتیانه و مادی را نتوانیم به تصور آوریم، هم بیکرانگی است و هم تاریکی. احتمالا به همین‎گونه‎ها است که اسطوره‎ی «زروان» با یاری جستن از استعارهای گیتیانه شکل می‎گیرد، با تمثیل‎ها و استعاره‎هایی وام گرفته از چیزهای همین جهانِ مادی، زیرا به هرحال برای به تصویر در آوردن هر واقعه‎ای نیاز به تکیه‎گاهی از مکان و زمان هم داریم. بنا بر این اگر در این داستان می‎بینیم که زروان هزار سال به انتظار تولد هرمزد می‎ایستد، متوجه استعاری بودنِ این زمان هزارساله می‎شویم. این استعاره‎ها به همان زمینه و صحنه‎ای می‎ماند که قرار است معنای آفرینش در آن به نمایش در آید. و به این سان، اسطوره‎های نور و ظلمت طی قرن‎های بسیار، اندک اندک ساختاری منسجم و حتی فلسفی هم می‎یابد.

داستان زروان را این‎گونه آورده‎اند که ظاهرا وی همنشینِ تاریکیِ بیآغازبود؛ و ملول از تاریکیِ خویش. نیایش کنان در طلب روشنایی بر می‌آید. آورده‎اند که هنگامِ باژ (دعا) شاخه‎ای مقدس هم به دست داشت.                در آیین مزدایی، این شاخه‎ی مقدس را «بَرسَم» گویند؛ شاخه‎های نورسته‎ از درختانی چون درخت انار. کسی که زروان در انتظار تولدش بود تا روشنایی و دانایی بیاورد، نامش هرمزد بود، یعنی سرور دانا. در این نام‎گذاری، روشنایی، دانایی و خردمندی، با هم یگانه هستند.

زروان، پس از انتظاری طولانی که به هزار سال می‎مانست، از کوشش خویش نومید شد و ندانست که هرمزد در راه است و خواهد رسید؛ از ناصبوری و نومیدیِ زروان، نطفهی اهریمن شکل گرفت. بنا بر این، اهریمن، همان صفات تاریکی و ناامیدی را از پدر به میراث برد.

از آن پس هرمزد و اهریمن، هر دو باهم در بطنِ زروان حضور داشتند. و زروان از وجود این دو همزاد در بطن خویش آگاهی یافت. ظاهرا او که هنوز چندان بینایی به کار خود نداشت، پنداشت که هرمزد نخست‎زاده‎ی او خواهد بود، از این رو عهد نمود که فرمانرواییِ را به نخست زاده‎ی خویش بسپارد. این نخستین پیمان در داستان آفرینش است که با انگاره‎ای کورانه انجام گرفت.

هرمزد که اهریمن را برادر خود میشمرد او را از این پیمان خبر کرد. این خبر، اهریمن را بر آن داشت تا با نیرنگ بتواند زودتر از هرمزد خود را به پیشگاهِ زروان برساند؛ زروان از بوی گند اهریمن، دانست که این فرزندِ روشنِ او نیست اما مطابق عهدی که نموده بود سلطنت به او داد و نه هزار سال برای او زمان مقرر کرد تا باشد که در این فرصت، هرمزد -که او هم تولد یافته بود- فرمانروایی از اهریمن باز پس گیرد.[15]

اهریمن، مینوی خود را که سراسر تاریکی و نیرنگ بود بگسترانید و در سوی دیگر، هرمزد هم به آفرینش مینوی خود پرداخت که سراسر روشنایی و خردمندی بود.

در آن گسترهای که مینوی اهریمن بود، دیوها و اهریمنانِ مینَوی پدید آمدند که سپاهیانِ وی بودند. نام‎های این اهریمنان اغلب همان خوی و منش‎های ویرانگر و ناپسند است که در بخشی از گیتی و آدمیان نیز یافت می‎شود. «ساوول دیو» که سردار دیوان است، به مریدان خود پادشاهی ستمگرانه می‎بخشد.               «ترومد دیو» آن است که نخوت و غرور می‎آفریند. «رشک دیو» حسد و کینه توزی به بار می‎آورد. و بسیار اهریمنان دیگر که باز هرکدام سپاهیانی برای خود دارند.[16]

این اهریمنان همه ساکنان و فرمانروایانی هستند که روشنایی را پذیره نیستند. از این جهت مینوی اهریمن، همچنان مینوی تاریک بود که با «پسدانشی» نیز یگانه است. «پسدانشی» هم عبارت است از نا آگاهی به فرجامِ امور، نادیدنِ زشت‎کاریِ خویش و ندانستن اینکه فرجام این زشتکاری‎ها چه خواهد بود. مفهوم «پس‎دانشی» در برابر «خردِهمه‌آگاه» قرار دارد

اما هرمزد، «بهمن» (اندیشه‎ی روشن و نیک) را آفرید و امشاسپندانِ دیگر را که هرکدام یارانِ مینُوییِ او شمرده شده‎اند. نیروهای مقدس و جاودان را "امشاسپندان" گویند. این یاران مینَوی، ظاهرا هرکدام صفتی از صفات خود هرمزد بودند و گاهی هم مانند فرشتگانی همچون جبرائیل و میکائیل و دیگر ملائک توصیف شده‎اند. آفرینش‎های دیگری را هم توسط هرمزد یاد کرده‎اند، مانند آفرینش فروهرها که ساکنان مینو هستند و بن و اساسِ چیزهایی شمرده می‎شوند که در گیتی آفریده پدید می‎آیند

همه‎ی این آفرینش‎ها هنوز در عالم مینو بود و کالبد گیتیانه نیافته بودند. انگار طرح‎واره‎هایی بودند در حافظه‎ی ازل، در فراسوی این عالم مادی؛ یا بنیان‏های معنوی بودند برای آنچه بعدا باید در قالبِ ماده ایجاد شود. در تعبیر دیگر، هر چیزی از آفریده‎های هرمزد در گیتی، بن‎مایه‎ای در مینو داشت. شاید بتوان «ملکوتِ کل شیء» را تعبیری کمال یافته‎ از همان فروهرها و بنیان‎های مینوی هم دانست.

همه‎ی این وقایع در عالم "مینو" بود. "مینو" را همان دانسته‎اند که بعدها به عنوان «عالم امر» هم نامیده شد. با این تفاوت که در اسطوره‎ی مزدایی، خیر و شر، یا نور و ظلمت، هر دو مینُویی و غیر مادی هستند و این‎گونه نیست که بعد از آفرینش کیهان و در عالم مادی شکل گرفته باشند. به تعبیر دیگر، "مینو" چیزی مادی نیست، مثل عالم معنا است، مانند مُثُل افلاطون است. قلمرو مینو را چنان توصیف کرده‎اند که خدایان در آن قلمرو بی هیچ عنصر مادی، طرح می‎افکنند. مثل عالم خیال.

به روایت کتاب بن‎دهش، هرمزد ابتدا، برادر خویش اهریمن را به پذیرشِ روشنایی دعوت نمود، اما اهریمن این دعوت را نپذیرفت و به مینوی روشنایی تاخت تا آن را نابود کند. این روایت از پاره‎ای جهات (تاکید می‎کنم که تنها از پاره‎ای جهات) نزدیک است به داستانِ سرپیچی ابلیس از فرمان خدا که در قرآن آمده است.

بنا بر این در باورهای مزدایی، نبرد میان نور و ظلمت، در فراسوی این هستی شکل گرفت و دوآلیزم خیر و شر، نخست در همان قلمرو مینو آغاز شد. خیر و شر، دو نیروی مستقل اما همزاد دانسته شدند و منظور از دوآلیزم خیر و شر، تضاد میان مینو و گیتی(یا میانِ ملک و ملکوت) نیست، بلکه آنچه در گیتی از جدال خیر و شر می‎بینیم، تجلیِ وقایعی است که در مینو جریان دارد.[17]

در باورهای مزدایی، مینویِ روشنایی و دانایی «سپنت مینو» نامیده شده و مینوی ظلمت و نادانی «انگره مینو» نام گرفته است. اولی قرارگاه هرمزد است و دومی جایگاهِ اهریمن.

Untitled2

هرمزد به سبب دانایی و روشنایی مینُویی که داشت، دانست که برای شکستِ اهریمن، به زمانِ کرانهمند و ابزارِ مادی نیاز دارد این بود که از گوهرِ زمانِ بیکرانه، زمانِ کرانهمند را آفرید تا بتواند گیتی را پدید آورد. گیتی دارای تن است و جسمانیتی دارد که در پنجه‎ی زمانِ گذرنده از پای در می‎آید. زمانِ گذرنده، هر جباری را به زانو در میآورد. مردمانی که دین را پاس بدارند، پس از فروپاشیِ این تنِ گیتیانه، دارای "تنِ پسین" می‎شوند که جوان و جاودانه خواهد بود. اما پیروانِ اهریمن سرازیر به دوزخ می‎شوند.

هرمزد همه‌ی امشاسپندان مینُویی را که از او بودند و با او هم‌پیمان بودند آفرینشی گیتیانه بخشید و به این گونه به آفرینشِ مادی و گیتیانه‎ی چیزها پرداخت. اول آسمان را آفرید، دوم آب را و دریاها را، سوم زمین را، چهارم گیاه را، پنجم چهارپایان سودمند و مقدس را، ششم مردم را، و هفتم، خود را.[18]

نگهبانیِ هرکدام از آفریده‎های گیتیانه‎ی هرمزد را یکی از امشاسپندان بر عهده گرفت اما فروهرِ آدمیان را خود هرمزد بر عهده داشت.

داستان پدید آمدن انسان در پیکر گیتیانه، یکی از فرازهای مهم و قابل تامل در روایاتِ مزدایی است. این روایات  فروهرِ آدمیان، پیش از تنِ آنان پدید آمده بود. در واقع هورمزد فروهرِ آدمیان را از همان روشنایی خود آفریده بود و پس از آنکه پیکر گیتیانه‎ی نخستین انسان(کیومرث) را آفرید و از نطفه‎ی او مرد و زن را پدید آورد، آن روشنایی را در آنان نیز جای داد.[19] این تعبیر هم بسیار نزدیک است با آنچه در قرآن آمده که خداوند از روح خود در آدم دمید.[20] چندان دور نیست که آتشکده، نمادی باشد از پیکر گیتیانه‎ی آدم و شعله‎ی آتشی که در آن افروخته است نمادی از همان روشنایی و خردِ اهورایی که هرمزد در پیکر آدمیان جای داد.[21]

به تعبیر دیگر، مفهوم آتش در متون مزدایی، با مفهوم روشنایی و گرمای دلپذیر خانمان همخانه است.[22] از این رو با نوعی قداست همراه است و با مفهوم آتش در متن قرآن، تفاوتی اساسی دارد. جهنمی که در قرآن توصیف شده، انباشته از آتش است اما در روایات مزدایی دوزخ جایی تاریک و سرد و یخزده است.

این تفاوت مفهومی، احتمالا به خاستگاه جغرافیایی این دو متن و تجربه‎ی متفاوتِ مردمان در دو جغرافیای متفاوت از سرما و گرما مربوط می‎شود.[23]

اهریمن که آفرینشِ گیتیانهی هرمزد را دید، به این آفرینش نیز تاختن گرفت؛ فرزندان و یاران خویش را به همراه خود بهگیتی آورد، بیآنکه از فرجام و کرانهمندی آگاه باشد. اما هرمزد میدانست که تنها در همین کرانهمندیِ گیتی است که میتواند اهریمن را به دام اندازد و شکست دهد. نقل است که از آن پس نبرد نور و ظلمت، یا نبرد خیر و شر که در عالم مینو جریان داشت، در گیتی هم آغاز شد و اهریمن تلاش نمود تا خود و یاران خود را در جان و اندیشه‎ی مردمان هم مستقر کند؛ باشد که آن روشنایی را که هرمزد در جانِ آدمیان نهاده بود خاموش کند تا کسی فرجام اعمال خود را به نظر نیاورد.

با اندکی تسامح می‎توان گفت که نقش روشنایی هرمزد در انسان از یکسو و حضور اهریمن در وجود انسان از سوی دیگر، تا حدودی شبیه است با نقش روح و نفس که در انسان‎شناسی قرآن طرح شده است. در قرآن، روح از جانب خداوند است، و مذکر است، اما نفس امارة بالسوء و آوردگاه شیطان است. همچنین در متون مزدایی، واژه‎ی "دین" دقیقا به معنای همان اعمالی است که هرکسی انجام می‎دهد و در طول زمان همه‌ی این اعمال –خوب یا بد_ لایه لایه در وجودش تنیده می‎شود و در فرجام هرکسی همان شکل و شمایلی را می‎یابد که در خود تنیده است.[24] این شکل و شمایل، اگر حاصل روشن‎بینی و خردمندی باشد، آدمی را به مینوی هرمزد رهنمون می‎شود و اگر حاصل دروغ و فریب و دیگر صفات اهریمن باشد، آدمی را با دوزخ یگانه می‎کند.

 

 

دوگرایی (دوآلیزم) یا دیالکتیک؟

اینکه در آنسوی فهمِ ما، بر خدا و آفرینش چه گذشته و چه می‎گذرد، چندان قابل بحث و گفت و گو نیست. این رازی سر به مهر را می‎ماند که از دیر زمان تا کنون همچنان در باره‎ی آن اندیشیده و گفته و نوشته‎اند و هنوز ناگشوده مانده است. اما از منظری دیگر، اگر داستان آفرینش و خدا را به عنوان تلقی‎های بشری از آن راز سر به مهر بشماریم، آنگاه می‎توان گفت که انواع این تلقی‎ها قابل نقد و گفت و گو  هم می‎باشد. در این نوشتار که پیش روی شما است، از همین منظر به داستان‎ها پرداخته‎ام.

در دوآلیزم نور و ظلمت، هرمزد از همان آغاز کاملا خوب و خیر و کامل و دانای همه چیز تلقی شده است. و اهریمن، شر مطلق و کور دل و نادان تصویر شده است. قلمرو این دو اقنوم کاملا از یکدیگر جدا است. تصویری که از این دو قلمرو می‎توان به دست داد، مانند میدانِ نبردی است که در یک سو سپاه نابخردان و دیوان صف آرایی کرده‎اند و در یک سوی دیگر، سپاه روشنان و خردمندان.  مطابق آموزه‎های مزدایی، جدال میان این دو اقنوم باید به پیروزی کامل یکی و نابودی مطلق دیگری بیانجامد. و طبعا آن‎ سپاهی که رهبری‎اش با دانای کل و قادر مطلق است، سر انجام بر اهریمن و دیوانِ نادان و کور و تاریک پیروز خواهد شد. اگرچه با تقدیمِ شهیدانِ بسیار.

با آنکه مضامین نور و ظلمت، و هرمزد و اهریمن، و روزِ پسین(یا روزِ پس از این) و تنِ پسین، از ره‎آوردهای بزرگ در تاریخ دینی است. در عین حال به‎نظر می‎رسد ظرفیت این را هم دارد که در پاره‎ای موارد به مطلق‎گرایی و جزم اندیشی بیانجامد. هرمزد از همان ابتدا "همه آگاه" یا دانای مطلق دانسته شده که همه چیز را از قبل پیش بینی نموده است؛ همه‌ی کارهایش درست و خردمندانه و همه‎ی آفرینشش بینقص است و اهریمن نیز تاریکی و نادانی مطلق است.

از آنجا که هم هرمزد و هم اهریمن، پیروانی در زمینِ دارند، طبعا نبرد میان هرمزد و اهریمن، به نبرد پیروان آنان با هم می‎انجامد. در اسطوره‏ها و قصه‎ها، مردمانی که پیروانِ اهریمن باشند، گجستک و دیو خوانده شده‎اند و کسانی که پیرو هرمزد باشند، مزداپرست.

 اما نکته‎ی قابل تامل این است که اسطوره‎ی زروان و برادریِ هرمزد و اهریمن در مینو، شباهت معنا داری دارد با داستانِ نبردهای انسان‎ها و قوم‎ها با یکدیگر که در اصل دارای بن و ریشه‎ای مشترک بوده‎اند و بسا که داستان جدال هرمزد و اهریمن، در پاره‎ای جهات انعکاس همان نبردهای زمینی باشد.

اسطوره‎هایی که به عنوان تاریخ شهریاران دینی در متون قدیم آمده، گمانه‎ی فوق را تقویت می‎کند؛ مانند داستانِ فریدون و فرزندانش. نقل است که وی را سه فرزند بود به نام  سلم و تور و ایرج. فریدون که در این اسطوره پادشاه همه جهان بود، زمین را میان سه فرزند تقسیم کرد. سلم همان است که رومی‎ها از تخمه‎ی اویند، و تور نیز بنیان‎گذار توران شمرده شده است. ایران هم سهم ایرج شد که کوچکترین اما گزیده‎ترین فرزند فریدون بود. آنگاه همان‎گونه که اهریمن به مینوی هرمزد تاختن گرفته بود، سلم و تور نیز برای کشتنِ ایرج همداستان شدند و به ایران تاختن گرفتند و ایرج را از پای در آوردند. بعدها منوچهر که فرزند ایرج بود پادشاهی ایران را بر عهده گرفت. اما نبرد میان ایران و توران و گاهی میان ایران و روم در تمامی طول تاریخ ایران دوام داشت تا روزگار ظهور اسلام. دیوها در متون مزدایی، معمولا، همان تورانیان یا رومیان هستند. از افراسیاب گرفته تا اسکندر در این متون گجستک و اهریمنی نامیده شده‎اند.

همچنین در نگاه مدافعان دینی، به ویژه از نگاه اغلب موبدان و هیربدان و کاهنان و روحانیان، معمولا گرایش به نوعی منزه گرایی افراطی وجود داشته که به دوآلیزم خیر و شر انجامیده است. بسیاری متولیان دینی، آیین خود را کاملا خوب و پیروان خویش را فرقه‎ی ناجیه می‎دانستند و دیگران هرکه و هرجا باشند کاملا بد و یاران اهریمن شمرده می‎شدند. با اندکی احتیاط می‎توان گفت که این شاید نوعی فرافکنی بوده است. همان‎گونه که یک فرد عادی ممکن است خوبی‎ها را به خود نسبت دهد و ناشایست‎های پنهان خود را فراکنی کند و به دیگران نسبت دهد، همچنین در اندیشه‎ی دوآلیزم خیر و شر هم ممکن است همین اتفاق افتاده باشد.   

به تعبیر دیگر، شاید آیین زروانی، که اهریمن را هم در خود داشت، در یک فرافکنیِ تاریخی توانسته است این نیروی کور و شرور را فرافکنی کند و آن را بیرون از خود بنمایاند. در همین فرافکنی توانسته نام خود را تغییر دهد و به هرمزد پاک و منزه و آگاه و روشن تبدیل شود. ظاهرا برخی روایات کهن اوستایی تا حدودی این گمانه را تقویت می‎کند به ویژه داستان زایمانِ زروان را که آبستن نور و ظلمت بود می‎توان با همین موضوع فرافکنی مرتبط و حتی یگانه شمرد.

به گمان من، برترین مشکل دوگرایی، مطلق‎گرایی در اندیشه‎ی دینی است. بدیهی است هنگامی که قومی  و گروهی، مضامین دینی خود را برگرفته از سرچشمه‎ی دانایی مطلق، روشنایی مطلق و خیر مطلق تلقی کنند، طبعا هیچ‎گونه نقد و اصلاحی را بر نمی‎تابد.

در منزه‎گرایی مطلق، معمولا قوانین و احکام دینی نیز ابدالآباد تلقی می‎شوند زیرا دانای کل، تا انتهای جهان را برنامه ریزی نموده و به این‎گونه است که راه برای هر گونه نو آوری و اصلاح بسته می‎شود. همچنین، مطلق‎گرایی‎هایی از این دست، می‎تواند جان‎مایه‎ی بسیاری از نبردها و کشتارها شود و جنگ را به جای گفت و گو بنشاند. 

در تاریخ ادبیات ما، بزرگانی بوده‎اند که بر این مطلق‎گرایی تعریض‎های جدی داشته‎اند، از جمله می‎توان از خواجه‎ی شیراز یاد کرد که با ادب و حرمت تمام گفته بود:

پیرما گفت: "خطا بر قلم صنع نرفت"       آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد[25]

شاید اگر نور و ظلمت یا خیر و شر را، آمیزه‎ای درهم تنیده در ذات هستی و در انسان بشماریم، آنگاه بهجای دوآلیزم  با نوعی تضاد دیالکتیکی سر و کار خواهیم داشت که شاید سنتز آن، نوعی کمال یابی باشد.

از این نگاه، جدال دو نیروی متضاد معمولا در یک نظام یا در یک سیستم  پدید می‎آید، خواه نظام فکری و فرهنگی باشد یا اجتماعی و دینی و هر نوع نظام‎هایی از این دست. به‌نظر می‌رسد از این سیر جدالی است که واقعه‎ی تازه‎ای و نظم تازه‎ای شکل می‎گیرد. در این نگاه، نو به نو شدن، به معنای نابود شدن کل نظام گذشته نیست. بلکه حتی جابجایی عناصر در درون سیستم، می‎تواند کارآرایی تازه‎ای و نظم تازه‎ای بوجود آورد

اردیبهشت 1393 / مشهد

 

 

 

 

 

برخی از منابع مورد استفاده در این مقاله:

ابوالقاسم فردوسی/ شاهنامه، بر پایه چاپ مسکو، انتشارات هرمس

محمدبن جریر طبری/ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

مهرداد بهار /پژوهشی در اساطیر ایران، انتشارات توس، چاپ اول 1362

هنریک ساموئل نیبرک/ دین‎های ایران باستان، ترجمه سیف‎الدین نجم آبادی، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ‎ها

ن.پیگولوسکایا / شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ترجمه عنایت‎الله رضا، شرکت انتشارات علمی فرهنگ

آرتور کریستن سن / کیانیان، ترجمه ذبیح الله صفا، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

ابراهیم پورداود/ فرهنگ ایران باستان، انتشارات دانشگاه تهران

علی اکبر جعفری/ ستوت یسن، سازمان انتشارات فروهر

جلیل دوستخواه / اوستا، کهن‎ترین سرودها و متن‎های ایرانی، انتشارات مروارید

رحیم عفیفی/ ارداویراف نامه (آوانگاری و ترجمه)، چاپخانه‎ی دانشگاه مشهد

احمد تفضلی، ترجمه مینوی خرد،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

 

 



[1] - نک: مینوی خرد، مقدمهی زنده یاد پرویز ناتل خانلری

[2] - داستان ظهور زرتشت به دربار گشتاسب را فردوسی تنها با آوردن هزار بیت دقیقی در شاهنامه خود نقل کرده است گویا خودش هم چندان همدلانه با این روایت نبوده است.

[3] - ارداویراف نامه، فرگرد یک

[4] - هجوم اسکندر به ایران در سال 330 قبل از میلاد+ 300سال پیش از هجوم اسکندر + 900سال بعد از میلاد مسیح(قرن سوم تا پنجم هجری) = حدود 1600 سال

[5] - بهروایت دقیقی(در شاهنامه فردوسی) یکی از چیزها که سبب گذر کردن اسفندیار از هفت خان بود، دعایی بوده است که زرتشت در برگه‎ای نوشته و به صورت حرز بر بازوی اسفندیار بسته بود.

[6] - ارداویراف نامه، فرگرد 11

[7] - مانند بغ اردشیر، بغ شاپور و...

[8] - فراموش نکنیم که پدید آمدن ساسانیان همزمان بود با گسترش اندیشه‎های مسیحیت در امپراطوری روم.

[9] - ظاهرا در ترجمه‎ی این کتیبه که به دو زبان یونانی و پهلوی نگاشته شده اختلاف نظرهایی هست زیرا برخی قسمت‎های کتیبه آسیب دیده و قابل خواندن نیست/ نک: شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان/ ن، پیگولوسکایا، عنایت‎الله رضا، صفحه‎ی 156

[10][10] - همان

[11] - "پسین" مخفف «پس از این» است. روز پسین و تنِ پسین، اشاره به عالم پس از مرگ نیز هست.

[13] - نک: اساطیر ایران، ص121 به بعد

[14] - موضوع "خدا-پدر" را پیش از این در مقالاتی با عنوان «درباره‎ی خداوند» طرح نموده بودم. در این مجال بیشتر به داستانِ نور و ظلمت و رابطه‎ی آن با داستانِ آفرینش پرداخته‎ام.

 

[15] - پژوهشی در اساطیر ایران، ص:121 به بعد

[16] - اساطیر ایران، بخش دوازدهم

[17] - بعدها در آموزه‎های انجیل‎ها می‎بینیم که معمولا تضادِ اصلی میانِ ملک و ملکوت است. احتمالا به همین جهت در نظامِ اندیشگیِ مسیحیت، جسم، و عالم مادی معمولا سرشار از حماقت و نادانی و ظلمت تصویر شده است در حالی که ملکوت، عالمی نورانی و بی‎گزند دانسته شده است.

[18] - مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، پاره‌ی نخست، انتشارات توس،چاپ اول(1362) بخش نخست

حضور هرمزد در گیتی، و درآمیختن او با گیتی، بسیار شبیه و نزدیک به داستان آفرینشی است که در تورات آمده که در روز هفتم ناگهان «الوهیم» که خدای فراسوی هستی هست، نام تازه‎ای پیدا می‎کند و به "یهوه" تبدیل می‎شود. در فصل‎های بعدی در این مورد بیشتر خواهم نوشت

[19] - بن‎دهش، در باره‎ی چگونگی مردمان

[20] - واژه‎ی روح در قرآن، با آنچه بعدها به معنای روح دانسته شد، بسیار متفاوت است. در قرآن، "روح" معنای خرد و روشنایی خداوند را هم دارد. نک: بخش فرهنگ واژگان، روح

[21] - نک: دغدغه‎های فرجامین، پژوهشی در معناشناسی واژه‎ی دین، ص 51 به بعد

[22] - اجاق کور، کنایه از نازایی و ناباروری، هنوز هم در زبان پارسی متداول است.

[23] - در خاستگاه جغرافیایی آیین مزدایی، که ظاهرا شمال و شرق ایران را شامل می‎شده، تجربه‎ی زمستانهای گزنده و سرما و تاریکی، چیزی نادلپذیر و عذاب آور بوده است و آتش که هم روشنایی‎بخش و هم گرمابخش در شب‎های سوزو سرما بوده، طبعا ارزشمند بوده است، چیزی که در حجاز وارونه‎ی آن وجود داشته است. در عین حال، هم دوزخ و هم جهنم، هر دو تمثیل‎هایی از فرجامِ زشتکاری آدمیان است و صرف نظر از ظاهر نمادین آن، معنای واحدی را به ذهن متبادر می‎کنند.

[24] - نک: دغدغه‎های فرجامین، پژوهشی در معناشناسی واژه‎ی دین / علی طهماسبی، نشر یادآوران

[25] - اگر فرصت رفیق راهم باشد، شرح این بیت حافظ را در مجالی دیگر خواهم نوشت

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید