آن روزها بد جوري از خودت نا امید شده بودی. حکایت آن برج بلند را برایم می‌‌گفتی که دختری همسن و سال خودت از آن بالا خودش را پرت کرده پایین و راحت شده، بعد با هم به نزدیک همان برج بلند رسیده بودیم، وقتی با اشاره‌ی انگشت بالای برج را نشانم دادی برق چشمانت نگرانم کرد. يقين كردم كه خيالات هراس انگيزي به سر داري.

از اين پايين كه به آن بلندی نگاه کنم، ترس و واهمه‌اي به سراغم نمي‌آيد، فقط ممكن است حس تحقير شدگي به آدم دست بدهد. اما وقتی تصور می‌کردم تو آن بالا و لبه‌ي آن بام بلند ايستاده باشي و همه‌ي نااميدي‌ها و شكست‌هايت را هم با خودت به آن بالا برده باشي، وضع خيلي فرق مي‌كند. همين بود كه سخت نگرانت شده بودم.

بعد طوری وانمود کرده بودم که انگار عاشقت شده‌ام. خودم مي‌دانستم كه به خاطر تو دارم دلقك بازي در مي‌آورم، اگر نه من كجا و عاشقي كجا؟ اما تو باورت شده بود. و گمانم همين سبب شده بود كه از رفتن بر آن بام بلند و فرو انداختن خويش صرف نظر کنی، بعد هم انگار قصه‌ی دختری که خودش را از آن بالا پرت کرده بود فراموش کردی. گمانم چند روز بعد بود که سه تارت را از نو کوک کرده بودی، تا چند نغمه‌ی تازه را تمرین کنی.

فاصله‌ي ميان تو با من، مثل فاصله‌ي بهار و پاييز بود. اين را که برايت گفتم، تو خنديده‌ بودي. شايد يعني كه چه لزومي براي اين فكرها؟ يعني مهم اين است كه يكي پيدا شود و آدمي را دوست داشته‌باشد. يكي باشد كه نگران ديگري باشد، منتظر شنيدن صدايت باشد، وقتی حرفی می‌زنی خوب گوش کند، با نصیحت‌های مثلا پدرانه تحقیرت نکند، دستت را بگیرد، تا حس غریبِ دوست داشتن را از گرمای دست‌هایت باور کند. اين‌ها براي زنده بودن ضروري است.

من‌هم مي‌خواستم تو زنده بماني. همین بود که مدام وقت و بی‌وقت به سراغت می‌آمدم، برایت غزل و قصه می‌گفتم، تو هم هر روز رنگ و رويت بازتر مي‌شد، هر روز نگاهت سرزنده‌تر مي‌شد، هر روز زيباتر مي‌نمودي. حالا لاكپشت‌هاي باغ وحش هم که پیش از این قوزی و بد قواره بودند به نظرت زيبا مي‌آمدند. صاعقه‌ی مرگ در برق چشمانت، به شراره‌ی زندگی بدل شده بود. همين‌جورها بود كه بي‌آنكه به خود باشم عاشقت شده بودم.

 مشهد: 1397/4/18