اين يادداشت به مناسبت مرگ ياسر عرفات در پاييز سال 1383 نوشته شده است

  

 حالا ابوعمار با شاخه‌ي پژمرده‌ي زيتون، با اسلحه‌اي كهنه و بي خشاب، و با كوله‌باري به‌اندازه‌ي اندوه و رنج يك ملت خانه بدوش، رفت و به قوم خويش پيوست، به سردارانِ هزاره هاي بادوامِ فلسطين.

_______________________________________________________

بايد خيال خامي باشد كه با مرگ عرفات ماجراي فلسطين به ساماني شايسته‌ي صلح برسد. اين گونه هم نبود كه عرفات تنها از نسل قهرمانان آرمان خواهي مانند چه گوارا، كاسترو، و همعصران ديگرش باشد كه بگويي آن دوران شايد سپري شده باشد. علاوه بر همه‌ي اين‌ها داستان عرفات، به‌هزاره‌هاي دور تاريخ نيز راه مي‌برد. به نبرد فلسطين و اسرائيل كه در سايه‌روشن‌هاي اسطوره و تاريخ نقش بسته است. به باورهاي ديني و نبوت‌هاي مخدوش كه در تورات هم از آن ياد شده راه مي‌برد. حاخام‌هاي صهيوني و بنيادگراهاي اسرائيل را نمي‌بيني كه به متن كتاب مقدسشان چشم دوخته‌اند و نقشه‌ي سر زمين موعود خويش را به روايت آن كتاب رقم مي‌زنند.

به روايت تورات، عهد خداوند با ابراهيم و اسحاق و يعقوب و بني‌اسرا ئيل همين است كه اين زمين را از نيل تا فرات به آنان بخشيده است.[1] اين عهد در همه‌ي بخش‌هاي ديگر تورات و ضمائم آن همچون ترجيع بندي مدام تكرار شده است. حتي خداوند آشكارا به اين قوم گفته است:

«هرجائيكه كف پاي شما بر آن گذارده شود، از آن‌ ِ شما خواهد بود، از بيابان لبنان، و از نهر فرات، تا درياي غربي حدود شما خواهد بود و هيچكس ياراي مقاومت با شما نخواهد داشت. زيرا يهوه خداي شما ترس و وحشت شما را بر تمامي زمين كه بر آن قدم مي‌زنيد مستولي خواهد ساخت، چنانكه به شما گفته است»[2]

ايجاد وحشت، در ميان ساكنان غير يهودي كه در اين زمين زندگي مي‌كنند، كشتار و قتل عام حتي زنان و كودكانِ آن‌ها، وظيفه‌اي شرعي محسوب مي‌‌‌شود، از آن جهت كه در كتاب خداوند آمده است:

«..كاهنان كرناها را نواختند كه يوشع به قوم گفت صدا زنيد زيرا خداوند شهر را به‌شما داده است(....) و قوم به‌آواز بلند صدا زدند، حصار شهر بزمين افتاد، و هركس پيش روي خود به شهر در آمد و شهر را گرفتند، و هرآنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پير، حتي گاو و گوسفند و الاغ را به‌دم شمشير هلاك كردند»[3]

يا اينكه:

«پس يوشع تمامي آن زمين، يعني كوهستان و جنوب هامون، و وادي‌ها، و جميع ملوك آن‌ها را زده كسي را باقي نگذاشت و هر ذي نفس را هلاك كرده چنانكه يهوه خداي اسرائيل امر فرموده بود»[4]

باز هم در همين روايات آمده است كه برترين مانع بر سر راه بني‌اسرائيل براي تملك سرزمين‌هاي نيل تا فرات، فلسطينيان هستند:

«فلسطينيان بر كوه از يكطرف ايستادند، و اسرائيليان بر كوه به‌طرف ديگر، ودره ميان ايشان بود. و از اردوي فلسطينيان مردي... ».[5]

«وفلسطينيان با اسرائيليان جنگ كردند و مردان اسرائيل از حضور فلسطينيان فرار كردند و در كوه جلبوع كشته افتادند»[6]

و اين هنگامي بود كه داود بايد از شر رقيب خود شائول كه فرمانرواي ناشايسته‌ا‌ي براي بني اسرائيل بود راحت شود، تا خود به حكومت بني اسرائيل برسد. يعني پيروزي فلسطينيان بر سپاه شائول پادشاه و سپس كشته شدن شائول هم بايد براي هموار كردن راه براي پادشاهي داود باشد و گرنه خداوندِ صهيون هيچ‌گاه راضي به پيروزي فلسطينيان بر اسرائيليان نبوده و نيست.

آنچه به‌اشاره آمد رواياتي از كتاب مقدس و مجموعه‌ي عهد عتيق است كه تلويحا و گاه تصريحا مورد قبول مسيحيتِ امريكايي نيز مي‌باشد. صلح اسرائيل با فلسطينيان را نيز اگر از منظر اعتقادات ديني نگاه كنيم، چيزي جز تسليم بي‌قيد و شرط و بندگي‌ ِ فلسطينيان در برابر اسرائيل نخواهد بود وگرنه همه‌ي اين موجودات مزاحم را همان‌گونه كه خداوند يهوه امر فرموده بايد قلع و قمع كرد و اگر كسي مانند اسحاق رابين اين فريضه الهي را نديده بگيرد و دست عرفات را به صلح و دوستي بفشارد، خونش حلال، و همان خواهد شد كه شد.

گمانم اين است كه عرفات پيش از آنكه به نبرد با اشغالگران برخاسته باشد، بيشتر به نبردي سنگين با وعده‌هاي يهوه برخاسته بود. به مخالفت با متن صريح تورات و همه‌ي آن وعده‌هايي كه نه‌تنها اسرائيليان، بلكه رهبران سياسي امريكا هم آن را مقدس و محتوم مي‌شمارند.

شايد همين گونه‌بود، كه غربِ يهودي- مسيحي، هيچ تمايلي نداشت تا شاخه‌ي زيتون را در دست ابوعمار ببيند. و به‌ جاي آن، مدام دست ديگرش را به جهان نشان دهند كه اين مرد سلاح برگرفته تا جهان متمدن را به‌ناامني بكشاند. بسا متعصبان و بنيادگراهاي اسلامي نيز كه بازي مرگ و زندگيِ عرفات را در ميانه‌ي جنگ و صلح در نيافتند و همان داوري بر او روا داشتند كه متعصبان صهيوني بر اسحاق رابين.

حالا ابوعمار با شاخه‌ي پژمرده‌ي زيتون، با اسلحه‌اي كهنه و بي خشاب، و با كوله‌باري به‌اندازه‌ي اندوه و رنج يك ملت خانه بدوش، رفت و به قوم خويش پيوست، به سردارانِ هزاره هاي بادوامِ فلسطين. اما شايد خاك ابو عمار بخشي از خاك سرزمين فلسطين شود. شايد او و سر زمين فلسطين يگانه گردند و شايد از آن خاك ابوعمارهاي ديگر، با شاخه‌هاي زيتون تازه‌اي پديد آيند. شايد هم در دست ديگرشان سلاح‌هاي تازه‌اي پيدا شود. كسي چه مي‌داند؟

آذر ماه 1383 مشهد



[1] - سفر پيدايش باب شانزدهم، و سپس در بسياري بخش‌هاي ديگر اسفار خمسه تورات

[2] - كتاب تثنيه باب 11 آيه 24 و 25

[3] - كتاب يوشع، باب ششم، اين باب همه‌اش قابل مطالعه است اما پاراگراف فوق قسمتي از آياتِ 16 تا 21 است

[4] - كتاب يوشع باب 10 آيه 40

[5] - كتاب اول سموئيل باب 17 آيه 3

[6] - كتاب اول سموئيل باب 31 آيه اول به بعد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید