به بهانه‌ی بعثت محمد رسول

بعثت

"بعث" در لغت به معنای بر انگیخته شدن بوده است. و به‎نظر می‎رسد منشاء آن به لایه‎های عمیق و ناپیدای ناخودآگاه راه می‎برددانیم  چیست و کجاست دا. "برانگیختگی" یا بعثت، ظاهرا واقعه‎ای است که در همه‌ی عناصر این طبیعتِ زنده‌ای که می‌شناسیم تا حدودی قابل مشاهده و در همۀ موجودات طبیعت به‌گونه‌ای ناخودآگاه فعال است.

پیش از بعثت محمد رسول، این واژه برای بیدار شدنِ خصومت و جنگ در میان قبایل نیز به‌کار رفته است. در قصیدۀ منسوب به زهیر ابی سلمی "جنگ" دیو خفته‌ای را می‌ماند که چون برانگیخته شود، ویرانی‌ها و تباهی‌های بسیار به بار می‌آورد.[1] این دیو تا حدود زیادی به آرس خدای جنگ در اساطیر یونان می‌ماند. ظاهرا آنچه را پیشینیان به عنوان خدایان لقب می‌دادند، اگرچه دارای نشانها و تندیسهای عینی هم بودهاند اما قدرت آنان معطوف به همین نیروهای ناشناختهای بوده که در ناخودآگاه جمعی حضور پیدا می‌کردند و آدمیان را برمیانگیختند تا آن کنند که خدایانشان به آنان القاء کردهاند.

ما هم جزئی از همین طبیعت زنده هستیم و بسا که به اموری بر انگیخته می‌شویم بی‌آنکه منشاء این انگیختگی را به گونه‎ای آشکار بشناسیم. مثل ماجرای عاشقی و دل‌دادگیِ ما به کسی که او را محبوب و دوست‌داشتنی یافته‌ایم و بسا تلاش‎ها می‌کنیم و ترفندها به‌کار می‌بندیم برای رضایت معشوق. یا بیدار شدن دیو دشمنی و جنگ در قومی و ملتی که به هر حال ویرانی و تباهی به‌بار می‌آ‌ورد.

 به هنگام بعثتِ محمد رسول نیز افزون بر خدایانی که نسبتا جنبۀ عمومی داشتند- مانند لات و منات و عزی- همچنین هر قبیلۀ قدرتمندی خدای ویژۀ خود را هم داشت که با جد اعلای قبیله هم‎پیمان دانسته می‎شد. در گزارشِ هشام‎بن محمد کلبی -صاحب کتاب الاصنام-[2] نام‌های خدایان بسیاری آمده است که هر کدام  حامی و برانگیزاننده قبیله‎ای بودند. شاید اگر شاعری مانند هومر در حجاز هم می‎بود، می‎توانست منظومه‎ی بلندی همچون الیاد در همان سبک و سیاق پدید آورد و رقابت خدایان را در شورانیدن قبایل و افروختنِ جنگ‎ها، عشق‎ها، و سرگردانی‎ها به تصویر کشد. 

در این میانه، شاعران که پس از رئیس قبیله برترین جایگاه را داشتند، بر این باور بودند که یک نیروی غیبی آنان را بر انگیخته و مضامینی را که مایۀ سربلندی و افتخار قبیله می‎شد به آنان القاء می‎کند. و همان‎گونه که هر قبیله‎ای خدای ویژۀ خود را داشت، هر شاعری هم برای خود جن یا دیو مخصوصی داشت که انگار وظیفه‎اش رسانیدن پیام خدای قبیله به شاعرِ قبیله بوده است.

هویت جمعیِ قبیله، خدای قبیله، و جد اعلای قبیله، سه عنصر درهم تنیدهای بودند که تفکیک ناپذیر می‎نمودند. این رویکرد را به‎صورتِ مشخص‎تر و انسجام یافته‎تر نزدِ بنی اسرائیل و در کتاب تورات می‎توانیم مشاهده کنیم. یهوه خدای ویژۀ اسرائیل که عهدِ خود را با آباء اسرائیل داشت[3] تعهد نموده بود تا همیشه و همه جا حامی قوم برگزیدۀ خود باشد[4] و اسرائیل که لقب یعقوب بود نام تمامی ذریت وی هم بوده و هنوز هم هست.

افزون بر شاعران عربِ قبل از اسلام که هر کدام برانگیزاننده‎ای غیبی برای خود قایل بودند همچنین اسطوره‎های یونانی به ویژه سرودههای هومر در داستان نبرد تروا بیانگرِ دخالتهای پنهانی و انگیزانندۀ خدایان در کارِ آدمیان بودند. خدایانی که شاید هنوز هم حضور دارند.

در متن قرآن نیز واژه‎ی بعث و مشتقات آن برای موارد گوناگونی آمده است، مانند برانگیخته شدن زاغ در ماجرای سرگردانی‎های قابیل.[5] بیدار شدن اصحاب کهف از خواب،[6] برخاستن مردگان از گور،[7] حتی برانگیختگی از سر شقاوت برای تباهی و ویرانی.[8]

از بررسی این آیات می‎توان به این گمانه هم رسید که بعثت یا برانگیختگی اگر چه سرچشمهای در "غیب" دارد و از عرصه‌های گسترده‌ی و لایه‌لایه‌ی "ناخودآگاه" می‌جوشد اما همیشه هم از سوی خداوند(الله) دانسته نشده است مانند همان برانگیخته شدن آدمیان برای دامن زدن به خصومت و شقاوت و جنگ.

بنا بر آنچه گذشت، می‌توان مفهوم "بعثت" را در عرصه‌های‌ متفاوت مورد تامل قرار داد، از وسوسه‌ی خدایان غدار و حیله‌گر و برانگیختن آدمیان برای جنگ افروزی تا بعثت برای صلح و ایمان به سرنوشتِ مشترک بشریت. بنا بر این برای مبعوث شدن از کلام خداوند ابتدا باید چندان وارستگی پیدا کرد که از فریب خدایان غدار و دروغزن در امان بود.

روزگاری که محمد رسول مبعوث شد، بیشترین مخالفانش کسانی بودند که از رها کردنِ هویتِ قبیله‌ای و خدای قبیله‌ی خود ناتوان بودند. به‌نظر می‌رسد که همین هویت‌های قبیله‌ای و خدایان قبیله‌ای، از مهمترین عوامل نبرد قبایل با هم بودند. به تعبیر دیگر، این گونه نبود که اعراب با نامِ "الله" بیگانه باشند، او را خدای خدایان و پدر خدایانی چون لات و منات و عزی هم می‌شمردند اما آنچه برای آنان مهم بود این که قبیله و خدای قبیله‌ی خودشان باید سوگلیِ الله یا همان خدای خدایان باشد. با این مقدمه تا حدودی می‌توان تشخیص داد که شعار " قولوا لا إله إلا الله تُفْلِحوا" در آن وضعیت چه معنایی می‌توانسته داشته باشد. این شعار سبب شد تا همه‌ی قبایل عرب که قبلا هرکدام به نام نیای خود نامیده می‌شدند در قرآن از همه‌ی آنان با عنوانِ "بنی آدم" یاد شود.

مفهوم توحید را در قرآن می‌توان از دو منظر مورد تامل قرار داد

 اول:

 این که تمامی رسولان سلسله‌ی ابراهیمی پیش از محمد، همه با همان خدای یگانه‌ای عهد و پیمان داشتند که محمد رسول ادامه‌ی آنان است و با او پیمان داشت. به سخن دیگر، در آیات قرآن این گونه نیست که دین "اسلام" را محمد آورده باشد بلکه همه‌ی انبیاء و رسولانِ پیش از محمد نیز مسلم دانسته شده‌اند و مبعوث شده‌اند تا اسلام را معرفی کنند.

همان‌گونه که در قرآن، محمد ادامه‌ی ابراهیم و موسی و عیسی دانسته شده است، خودِ قرآن نیز ادامه‌ی تورات و انجیل و دیگر کتب مقدس است. آیات و سوره‌هایی که در مکه بر محمد نازل می‌شد، مدام تاکید بر پیوند او را با دیگر رسولان داشت، مانند سوره‌ی ابراهیم، سوره‌ی یوسف، سوره‌ی بنی اسرائیل، سوره‌ی مریم و بسیاری سوره های دیگر.

در سوره‌ی حدید، رسالت همه‌ی رسولان را در این می‌داند که مردم(ناس= اعم از هر مؤمن و غیر مؤمن) به وسیله‌ی ایجاد قسط بتوانند روی پای خودشان بایستند و هیچ‌کس محتاج دیگری نباشد. همچنین تاکید شده است که همه‌ی این رسولان مسلم بودند، در این تعبیر، واژه‌ی اسلام، دارای یک معنای عام است و برای نحله‌خاصی که ما باشیم محدود و منحصر نیست. در سوره انعام نیز آمده است که:

ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، مسلم بود، از مشرکین هم نبود[9]

در قرآن، به جای صحه نهادن بر عنوان‌های یهود و نصارا به عنوان نحله‌های دینی، از اصطلاح"اهل کتاب" استفاده شده است که مفهومی مشترک برای پیروان همه‌ی رسولان است و با مفهوم یهود و نصارا متفاوت است. زیرا هنوز "اهل کتاب" بودن، به عنوان هویت قومی و قبیله‌ای طرح نشده بود. در آیاتی از سوره‌ی مائده نیز، آنجا که انواع خوراکی‌های پاکیزه و غیر پاکیزه را بر می‌شمارد، آمده است که:

امروز چیزهای پاکیزه بر شما حلال شد و خوراک آنان که اهل کتاب هستند بر شما حلال است و  خوراک شما بر آنان حلال است، ...[10]

در ادامه‌ی همین آیه، همچنین از ازدواج با زنان اهل کتاب و به همسری گرفتن زنان آنان یاد شده است. در این آیات آشکار می‌بینیم که رسالت محمد رسول در درجه‌ی اول، رسالتی است برای مردم حجاز که  آیات خداوند را بر آنان پی گیری کند و  در مرحله‌ی بعد و سطحی دیگر، پیام همه‌ی رسولان پیشین را تایید و تاکید نموده و خود را و آنان را پیرو  اسلام می نامد. این تعبیر به این معناست که اسلام دینی است که در همه‌ی زمان ها و مکان‌ها پیش از بعثت محمد رسول به گونه‌ای متناسب با شرایط زمان و مکان طرح شده است و احتمالا به همین جهت است که در قرآن تاکید شده:

هر امتى را مناسکی نهاده‏ايم كه پيرو آنند، در اينكار با تو منازعه نكنند به سوى خداوندت بخوان. تو در راه راستی

با آنکه هر امتی مناسک ویژه‌ی خود را می‌تواند داشته باشد اما وجه مشترک همه آنان در مفهوم عمومی از "اسلام" نکته‌هایی است که در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها قابل طرح است، پرهیز از دروغ، غیبت، تجاوز به حقوق دیگران، ایجاد قسط در جامعه. پایبندی بر عهد و پیمان، به رسمیت شناختنِ حدود و حقوق انسانی دیگران.

 و هنگامی که اسلام در سطحی برای مردم حجاز طرح شده است افزون بر این اصول کلی، برخی توصیه‌های متناسب با فرهنگ و نیاز روزگار آنان نیز طرح می‌شود مانند پرهیز از خوردن گوشت قربانی‌هایی که برای اصنام انجام می‌گرفت. تایید کعبه به عنوان قبله‌ی نمازگزاران و برخی چیزهای دیگر  

 

دوم:

 معنای دیگر توحید این‌که همه‌ی مردم جهان، همه‌ی قوم‌ها و قبیله‌ها و ملت‌ها را همان خداوند یگانه آفریده است، چه آنانی که دوستشان داریم و چه کسانی را که دشمن می‌انگاریم، همه را همان خدایی آفریده که ما را آفریده.

در قرآن برای تفهیم این نکته آمده است که:

ای مردم، ما شما از نر و ماده‌ای آفریدیم، و شما را شعبه‌ها و قبایل گردانیدیم، تا نسبت به یکدیگر معرفت پیدا کنید( یا یکدیگر را به رسمیت بشناسید)

این معرفت پیدا کردن به یکدیگر، به رسمیت شناختن قبایل و ملت‌های دیگر، هنگامی می‌تواند تحقق پیدا کند که ما از رسالت محمد و کلمه‌ی اسلام به عنوان هویتِ ویژه‌ای برای خود استفاده نکرده باشیم. اگر به معنای تحت‌الفظی "اسلام" و همگون با این معنا در قرآن وفادار باشیم، "اسلام" یعنی برکنار شدن از بیماری‌ها و نارسایی‌هایی مادی و معنوی، جسمی و روحی، و با توجه به نسبی بودن این سلامت مادی و معنی در انسان و جامعه، می‌توانیم بگوییم که "اسلام" مفهومی سیال به سمت و سوی سلامت و تعالی مادی و معنوی است که نه هویت قومی و قبیله‌ای می‌شود نه صورتک و نقابی برای فلان فقیه و فلان متولی دینی.

به‌گمان من آنچه از همان روزگار عباسیان تا کنون به عنوان هویت اسلامی طرح شده و می‎شود، نه اسلام است نه ربطی به قرآن و محمد و دیگر رسولان دارد بلکه صورتکی یا نقابی است که به عنوان هویت برچهرۀ خود زده و می‎زنیم تا در ارتباط با دیگران بگوییم ما این هستیم، ما اسلام هستیم، ما اصل و گوهر دین هستیم. و به این‌گونه هویت انسانی خود را در زیر این صورتک مصنوعی و من درآوردی از یاد می‌بریم. نام واقعی و انسانی خود را گم می‌کنیم و اندک اندک باورمان می‌شود که شخصیت واقعی­‌ِ ما همین صورتک مصنوعی است.

تجربه نشان می‎دهد که تقریبا در اغلب نحله‎های ظاهرا دینی، اعم از یهود و نصارا و مسلمان، بسیاری از فقها، کاهنان، زمامداران دینی، و پیروانشان هویت واقعی خود را همان نقابی تصور می‎کنند که از دین برای خود پدید آورده‎اند. در چنین حالتی، دفاع از دین ارتباط چندانی با اصل دین نخواهد داشت.

من فکر می‌کنم حتی خصومت میان اسرائیل و ما، یکی هم به همان هویت‌های تقلبی و نقاب‌ها و رنگ‌ها و نیرنگ‌هایی باز می‌گردد که آن‌ها با تحریف رسالت موسی برای خود ساختند و ما با تحریف رسالت محمد برای خود پدید آوردیم.

در این زمینه سخن بسیار است و از حوصله‌ی این مجال بیرون، این اندک را نوشتم تا گفته باشم که  هویت انسانی خود را بازیابی کنیم تا بعثت محمد رسول را دریابیم و خدای یگانه را به صداقت حمد گوییم.

بیست و چهارم فروردین 1397/ مشهد


[1] - و ما الحرب الّا ماعلمتم، و ذقتم           و ما هو عنها بالحدیث المرجّم

متی تبعثوها ،تبعثوها ذمیمه            و تضر،اذا ضرّیتموها ، فتضرم

(قصیده‌ی منسوب به زهیر ابی سلمی، ابیات 21 و 22)

[2] - الاصنام، ابومذر هشام‌بن محمد کلبی، متوفی 204 هجری/ ترجمۀ سید محمد رضا جلالی نائینی، نشر نو، 1364

[3] - پیدایش باب 17/ خروج باب سوم آیۀ 15 به بعد. 

[4] - به عنوان نمونه نگاه کنید به کتاب دوم سموئیل باب هفتم آیات 23 و 24

[5] - سورۀ پنجم(مائده) آیۀ 31

[6] - سورۀ هیجدم(کهف) آیۀ 12 و 19

[7] - سوره‎ی دوم(بقره) آیۀ 56/ وسورۀ سی وششم (یس) آیۀ 52

[8] - سوره‎نود و یکم(شمس) هنگامى كه نگونبخت‏ترين آن [قوم‏] بر خاست (12

[9] - ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِين( انعام3 آیه 67)

[10] سوره‌ی پنجم(مائده) آیه‌ی 5 همچنین آیات قبل و بعد از این آیه هم در باره‌ی حلال و حرام خوراکی‌ها است. برای توضیح بیشتر در باره‌ی حلال و حرام می‌توانید در بخش فرهنگ واژگان «حلال و حرام» را ببینید

دیدگاه‌ها   

+1 #1 ضحی معتمدی 1397-01-26 14:50
سلام و عرض ادب
بر اساس متن بالا آیا مخاطب پیام پیامبر مسیحیان و یهودیان نبوده اند؟
اگر دینشان همان اسلام است. برای چه میبایست به دین جدید میگرویده اند؟ اگر اینگونه بوده چرا انها که اسلام نمیاورده اند باید جزیه میدادند؟گویا شهروند درجه دو محسوب میشدند؟
و پیروسوالات بالا ایا اکنون هم مسئولیتی برای دعوت به دینی که محمد(ص) طرح کرد وجود دارد؟ چرا؟
سپاسگزارم- با مهر
--------------
سلام:
فکر می‌کنم آنچه در این مقاله نوشته‌ام نیاز به توضیح بیشتری دارد.
در عین حال چند نکته را در اینجا به اختصار می‌آورم
تا آنجا که من متوجه شده‌ام در قرآن تبیین اسلام به وسیله‌ی "الکتاب" میّسر می‌شود و هر ملتی که اهل کتاب باشد مسلم است. نه با نام‌هایی که هویت قبیله‌ای یا شخصی را مطرح می‌کنند، مفهوم "الکتاب" با قرآن بسیار متفاوت است که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. اما یهود و نصاری، نام‌هایی هستند برای تعیین هویت قبیله و نحله و حتی دین و مذهب. به تعبیر دیگر وقتی که دین تبدیل به هویت برای گروه یا ملتی خاص می‌شود، آنگاه ناگزیر به تحریف مضامین کتاب هم روی می‌آورند. مثال بسیار آشکار آن را در تفاسیری که مفسرین از قرآن نوشته‌اند می توانید ببینید. آنان که به لحاظ کلامی شافعی بودند با کسانی که مثلا معتزلی بودند تفسیرهای بسیار متفاوتی از مفهوم کتاب دارند. یا مثلا آنچه مفسرین شیعه نوشته‌اند مانند تفسیر قمی (اثر علی‌بن ابراهیم قمی) تلاش کرده تا چیزی به نام هویت شیعی در برابر هویت سنی را اثبات کند. نام‌هایی مانند یهود و نصاری هم از همین قماش است.
پژوهش‌هایی که در مورد تفاوت معنای کتاب با معنای قرآن داشته‌ام (در بخش تاملی در معنا شناسی متن مقدس) به این جا رسید که تورات و انجیل و قرآن، اصل کتاب (ام‌الکتاب) نیستند بلکه هر کدام ره‌آوردی یا قبسی نزول یافته و برگرفته از "ام‌الکتاب" اما وقتی که یهودیان تورات را اصل کتاب می‌شمارند و آن هم در انحصار خودشان باید باشد طبعا مفهوم کتاب را تحریف کرده‌اند یا وقتی ما به عنوان مسلمانان قرآن را اصل کتاب می‌شماریم و هر طور بخواهیم آن را تفسیر می‌کنیم در واقع مفهوم کتاب را تحریف کرده‌ایم و آن وقت معنای "اهل الکتاب" را هم که در قرآن آمده متوجه نمی‌شویم. در آیات قرآن هم اهل کتاب مسلم دانسته شده‌اند نه یهود و نصاری یا سنی و شیعه و فلان و فلان.
اما داستان جزیه گرفتن، باز هم تا آنجا که من می‌دانم به دوران پس از فوت پیامبر مربوط می‌شود زمانی که اعراب توانستند از اتحاد قبایل عرب و به نامِ اسلام یک امپراطوری قدرتمند تشکیل دهند و بر اقوام و ملت‌های غیر عرب سلطه پیدا کنند.
و نکته‌ِی آخر که نوشته‌اید ایا اکنون هم مسئولیتی برای دعوت به دینی که محمد(ص) طرح کرد وجود دارد؟
فکر می‌کنم اشتباه از همین جا آغاز می‌شود. ببینیددر سوره‌ی آل عمران آمده است که:
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ، وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِساب
اما اغلب مفسرین ما کتاب را صرفا به معنای قرآن گرفتند و طبعا اسلام را هم همان شریعتی که محمد رسول ابلاغ می‌کرد. بنا بر این مُسلِم بودن دیگران مشروط به پذیرفتن قرآن دانسته شد.
در عین حال بوده‌اند بزرگانی که دیدگاهی وسیع‌تر در باره‌ی اسلام داشته‌اند مانند ابوالحسن خرقانی، یا ابوسعید ابوالخیر که قرآن را جزئی از کتاب می‌دانستند نه اصل کتاب.
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید