ملتی که خود را به خواب زده و به فراموشی گرفتار شده باشد، مفهوم نجات را نه در «شدن» و تغییر خویش، بلکه در یک جابجایی توهم آمیز و خرافی محدود می‌کند، آیا مرزی میان خرافه و حقیقت وجود دارد؟ یا خرافه آن روی دیگر حقیقت است؟

طرح این نکته را بیشتر در ارتباط با مفهوم نجات عنوان می‌کنم .آدمی به هرحال طالب نجات است. مسئله‌ی نجات نیز مراتب دارد. این در طبیعت آدم است که مدام خود را از اینجا که اکنون هست وارهاند و به آنجا که برتر و والاتر می‌انگارد برساند .

بلندی‌ها که هوای تازه دارند نمادی از ایده‌ی نجات‌اند. احتمالا به همین جهت بوده است که «مناج»[1] را جای‌های رهایی و سرزمین‌های بلند و مرتفع خوانده‌اند. و «استنجاء»[2] را پاک شدن و رهایی آدمی از مزبله و نجاستی دانسته‌اند که به آن گرفتار است. مفاهیمی مانند «رشد» و «تعالی» به همین طبیعت استعلا جوی آدمی اشاره دارد .

بنا بر این آدمی را دو آیینه برای دیدن خویش می‌تواند باشد. یکی آیینه‌ای که «اکنونِ خود» را یا خودِ کنونی خود را در آن ببینید. این یعنی دیدن موقعیت کنونی خویش، و مرحله‌ای از رشد که اکنون در آن قرار دارد. و آیینه‌ی دیگر آن است که من را نه آنگونه که اکنون هستم، بلکه آنگونه که دوست دارم باشم نشان دهد .

فاصله‌ی آنچه‌ «هستم» با آنچه دوست دارم «باشم»، را می‌توان فاصله‌ی میان «واقعیت» و «انگاره» نامید. شما می‌توانید با اندکی تسامح به جای واژه‌ی «انگاره» از واژه‌ی «ایده» استفاده کنید. ضرورت فهم «واقعیت موجود» و «ایده‌ی مطلوب» نه تنها در مورد فرد، بلکه در دایره‌ی گسترده‌تر اجتماع و نوع روابط آدم‌ها نیز مطرح است. جوامع بشری و تمدن‌ها در طی کردن همین فاصله‌های میان واقعیت موجود و ایده‌ی مطلوب است که دگردیسی می‌یابند . واژه‌ی «انگاره» یا «ایده» را از این جهت به‌کار بردم که برای ذهن ما شاید مانوس‌تر است. و گرنه در متن مقدس به جای این واژه می‌توان از کلمه‌ی «حق» و حقیقت استفاده کرد . [3]«باطل» هم که در برابر حق عنوان شده، به کاری گفته می‌شود که ما را به ایده‌ای که در افق اندیشه‌ی خود و در آیینه‌ی ایده‌ها داریم نرساند .

به گمان من، از ویژگی‌های دیگر «ایده» یا «حقیقت» آن است که چون آدمی به آن رسید، هنوز چند صباحی آسوده و نیاسوده که باز حقیقت یا همان ایده، در افقی فراتر از آنچه قبلا می‌نمود ظاهر می‌شود و باز آدمی را به فراتر از آنچه اکنون به آن رسیده فرا می‌خواند .

اگر بر آن پیش فرض وفا دار باشیم که نام‌های خداوند، به عنوان آرزوهای انسان و ایده‌ی مطلوب انسان می‌تواند مطرح باشد.[4] آنگاه می‌توان مفهوم آیات قرآن را که در مورد نجات آمده به گونه‌ای دیگر هم فهمید. در این آیات، تنها خداوند است که می‌تواند دیگران را از آنچه اکنون هستند نجات بخشد.

یعنی هیچ معجزه‌ای به جز نام‌های بلند او در میانه نیست که آدمی را قوت و قدرت برای نجات ببخشاید، نجاتی که «رشد» و «شدن» از الزامات گریز ناپذیر آن است.

اما هنگامی‌که خداوند و نام‌های بلند او فراموش می‌شود، یا هنگامی که این آیینه‌ی ایدهای متعالی زنگار به خود می‌گیرد، چنان است که ملتی به فراموشی گرفتار شده باشد و مفهوم نجات را نه در «شدن» و تغییر بنیادین خویش بلکه در یک تغییر یا جابجایی توهم آمیز و خرافی محدود می‌کند

و می‌توان گفت ملتی که موقعیت کنونی خود را به درستی نشناسد و ایده‌‌ای روشن، و به حق برای گذار و رهایی از موقعیت کنونی نداشته باشد، اهل نجات هم نخواهد بود.

از این منظر، داستان‌های قرآن در مورد نجات نوح، نجات لوط، و نجات دیگر رسولان، بسی عبرت آموز است. در همه‌ی این داستان‌ها، هم از موقعیت کنونی یک قوم سخن رفته و هم از ایده‌ای که رسولان آیینه دار آن بودند. اما در هیچ‌کدام از این داستان‌ها، رسولان خود به عنوان منجی مطرح نشده‌اند.

بیست ششم مرداد ۱۳۸۷