این نوشته را می‌توان چکیده‌ی کتاب «مریم مادر کلمه» دانست.

 

روايتي بود كه وقتي حضرت آدم در باغ عدن بوده با خدا حرف مي‌زده اما در همان وقت حوا خانم گوشش به حرف‌هاي شيطان بوده. اين روايت را كاهنانِ معبد خداوند كشف كرده بودند مطابق همين روايت فكر مي‌كردند خداوند فقط با مردها حرف مي‌زند و از سخن گفتن با جنس مونث بدش مي‌آيد.

بعد گفته بودند مردها هم براي اين كه در نزد خداوند عزيز باشند بهتر است كلام زنان را نشنوند اين بود كه زن‌ها حتي براي حرف زدن با مردها هم مشگل پيدا كردند. به معبد خداوند هم حق نداشتند وارد شوند مگر گاهي به ضرورتي، آنهم پوشيده و خاموش و در پس پرده.

مردها و بويژه كاهنانِ معبد براي اين كارشان دلايل زيادي آوردند. با همان دلايل، زن ها و دختر ها هم قانع شدند كه نبايد وارد معبد شوند و هيچ‌گاه به‌اين فكر نيفتادند كه خود را در گفتگو با ديگران ببينند چه رسد گفتگوي با خداوند. اين بود كه از آن پس آوايِ هيچ زني در معبدي و معبري شنيده نشد.

مي‌گفت انگار خداوند از اين‌كار مردها خوشش نيامد؛ زيرا از آن پس ديگر با كاهنان سخن نمي‌گفت. پاسخ دعا‌ها و نيايش‌هاشان را نمي‌داد. كاهنان كه قبلا از طريق رؤياهاشان مي‌توانستند كلام تازه خداوند را بشنوند، حالا هيچ رويايي به‌سراغشان نمي‌آمد. انگار كه جانشان عقيم شده‌بود. اگرهم گه‌گاه رؤيايي مي‌ديدند جز صحنه‌هايي پريشان، هراس‌انگيز و فلج كننده چيز ديگري نبود.

بلاي ديگري كه خداوند برسر كاهنان آورد اين بود كه بچه‌هاشان مرده به‌دنيا مي‌آمدند. هرچه مردها دعا و نيايش مي‌كردند هيچ فايده‌اي نداشت، و هيچ پاسخي از خداوند نمي‌شنيدند.

كاهنان و متوليانِ معبد خداوند كم‌كم پير مي‌شدند، و ديگر اميدي نمانده بود كه فرزندانِ خودشان جاي آنان را در معبد بگيرند. به‌‌هنگام راه رفتن چنان بودند كه انگارخودشان جنازه خودشان را مشايعت مي‌كنند.

روزها همچنان بي‌هيچ اميدي سپري مي‌شد، و كاهنان با آواهاي خسته‌ي هر روزه در نيايش‌هاشان، فضاي معبد خداوند را خسته‌تر مي‌كردند. تا آنكه يك روز واقعه‌ي نامنتظره‌اي پديد آمد، و كاهن پيرِ معبد را خبر كردند كه دختر جواني خود را به درون معبد انداخته و در يكي از رواق ها پنهان شده‌است.

غيرت كاهنان به جوش آمده بود. اين معبد خانه‌ی خداوند بود، و حالا با آمدن يك دختر ياغي درخانه‌ی خداوند فكر مي‌كردند كه به همه‌ی مقدسات آنان توهين شده‌است. حالا كاهن بزرگ در حالي كه مي‌داند دخترِ جواني در يكي از رواق‌هاي معبد پنهان شده‌است چگونه در محرابِ عبادت بايستد؟ و چگونه بي آنكه ذهنش به‌آن دختر كشيده شود دعاهاي يوميه را بخواند؟.

غوغا بالا گرفته بود، كاهن بزرگ دستور داد تا همه‌ی خادمان معبد بسيج شوند و همه‌ی رواق‌ها، پستوها، زاويه‌ها، و زير زمين‌هاي معبد را با دقت جستجو كنند. تا آنكه دختر ياغي را يافتند، ابتدا مي خواستند او را كشان كشان نزد كاهن بزرگ ببرند اما نه قانون شرع اجازه مي‌داد كه مردان به او دست بزنند و نه جرأتش را داشتند. انگار هيبت نگاه دخترِ ياغي از اقتدار كاهنان بيشتر بود.

جاي او را به‌كاهن بزرگ خبر دادند. كاهنِ پير آرام آرام با سري سنگين از انديشه‌هاي مبهم به سوي زاويه‌ی نيمه روشني كه دختر درآنجا بود حركت كرد. در حالي كه انبوهِ كاهنان و خادمان در پيرامونش او را همراهي مي‌كردند. اما هنگامي كه كاهن پير دخترِجوان را ديد چنان شد كه انگار طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمده باشد.

اين طوفان از كجا بود؟ خودش هم نمي دانست، شايد از تلاقي نگاه او با نگاه آن دختر ياغي بود. نيروئي ناشناخته و غريب، كاهن را در پيچ و تاب خود گرفت. چندان كه براي دقايقي ساكت و مبهوت ايستاد. بي‌هيچ حركتي. همراه با سكوت و حيرت او، تمامي كاهنان و خادمان خاموش و بي‌حركت منتظر ماندند تا ببينند دستور چيست؟

كسي نمي‌دانست در تلاقي نگاه كاهن پير و دختر ياغي جدالي در كار است يا گشودنِ رازي؟. انگار كه گفت‌گويي بي گفت و صوت است در باره‌ی امري معضل و پيچيده؛ سكوتي سرشار از معناهاي ناگشوده بود. تا آنكه آرام آرام نگاه كاهن پير تسليم شد و قامت استوارش مانند فانوسي تا خورد، زانو زد، همانگونه كه در برابر محراب زانو مي‌زنند. و آنگاه به آرامی دست دخترك را در دست خويش گرفت و بوسيد. همانگونه که دست قديسی را می بوسند.

كاهنان و خادماني كه پيرامون آنان حلقه زده‌ بودند از بهت و حيرت چنان شدند كه انگار خشكشان زده باشد. سكوتي دلپذير همه جا را گرفته بود. چندان كه هيچ‌كس تمايلي به شكستنش نداشت. تا آنكه كاهن پير آرام وبا طمانينه نگاه به سوي ديگران چرخاند. همان‌گونه كه از مناسكي، يا از نمازي فراغت پيدا مي‌كنند. در برابر چشمانِ حيرت زده‌ی ديگران پذيرفت كه دخترِ جوان آزادانه در معبد رفت و آمد كند. به‌هر آداب و ترتيبي كه خود مي‌خواهد. مي دانست چنين كاري خلاف‌ همه‌ی سنت هاي گذشته و حال است، و حتي پذيرفت كه ميزباني دختر را در معبد خود بعهده گيرد. انگار كه روح ياغي‌گريِ دختر به كاهن بزرگ هم سرايت كرده بود. هركس هرچه مي خواهد بگويد .

از آن پس هرگاه دختر جوان به معبد مي‌آمد كاهن پير به ديدارش مي‌شتافت. چنان بود كه شاگردي دبستاني به نزد خانم معلم محبوب خود مي‌رود، ساعتي را در زاويه‌اي به خلوت مي‌نشستند و هنگامي كه كاهن از ديدارِ دختر باز مي‌گشت شادماني‌هايش نشان مي داد كه بسي چيزهاي تازه آموخته است. به آن مي مانست كه پيرِ معبد، كودك شده است.

كاهنان و خادمان ِديگر با شگفتي اين واقعه را زير نظر داشتند. مردم كوچه و بازار هم با تعجب اين ماجراي عجيب را براي هم باز گو مي‌كردند، وهيچ كس از پرگوئي‌هاي خود در اين باره دست بردار نبود. اما كاهن پير در برابر پرسش‌هاي ديگران سكوت كرده بود و هيچ نمي‌گفت.

ديدارهاي پر رمز و راز كاهن با دختر، به پرگوئي‌ها دامن مي‌زد. اما اتفاقات عجيب‌تري كه بعدها پديد آمد چنان بود كه ديگر كسي در پيِ توضيح اين واقعه نبود. مهمترين اتفاق آن بود كه پس از آمدن باكره‌ی جوان به‌معبد، خداوند گفتگوي خود را با كاهنان از سر گرفت، دريچه‌ی روياهاشان را گشود. در ذهنشان انديشه‌هاي تازه‌اي شكل گرفت. زنان هم بي‌هيچ تمايزي، همچون مردان به معبد مي‌آمدند. همه مي‌توانستند دست هم را بگيرند و با هم حرف بزنند. اتفاق ديگر آن بود كه حالا بچه‌هاشان زنده به‌دنيا مي‌آمدند و مي‌توانستند معناي كلمه‌ها را بفهمند.

مي‌گفت اما در اين زمانه كه ما هستيم، اين كاهنان پير همان روايتِ كهن را باور كرده‌اند. با اينکه دختران بسياری از راه رسيده‌اند که ياغی بر آن روايت هستند اما كاهنان انگار نه‌مي‌بينند و نه‌مي‌شنوند و نه می توانند کودک شوند تا کلام تازه بياموزند.