اشاره:

طوفان نوح، اسطوره یا تاریخ؟ نام مقاله‌ای است که در دوماه‌نامه‌ی "روزنه‌ی فرهنگی"(سال دوم، شماره 9، شهریور و مهر 1397) منتشر شده است. در این مقاله به این نکته اشاره کرده‌ام که مبنای پدید آمدن این اسطوره چه بوده است؟ و چرا در اسطوره‌های ایرانیِ مربوط به پیش از اسلام و آثاری مانند شاهنامه‌ی فردوسی این اسطوره جایگاهی ندارد.

ضمنا این را هم بگویم که چند جمله (پاراگراف) از این مقاله در نوشته‌ی قبلی به نام "اسرائیلیات در کتب تاریخی و تفسیریِ اسلامی" هم آمده است

فایل pdf مقاله‌: طوفان نوح، اسطوره یا تاریخ

متن مقاله:

به‌گمان من، از کارکردهاي اسطوره، يکي هم پيدا کردن مبنايي براي هويت قومي، قبيله‌اي و ملي بوده است. شخصيت‌هاي اسطوره‌اي، افزون بر اين که در چالش با رازِ زندگي و مرگ بوده‌اند همچنين به عنوان "سر نمون"يا کهن الگوي‌هاي قومي هم شمرده مي‌شدند که در ناخودآگاهِ جمعي تعبيه بودند و به تناسب زمان و مکان، در پرده‌ي پندارِ قبيله و قوم و ملت تجلي پيدا مي‌کردند و افراد قبيله هر کدام به فراخورِ توانايي و ظرفيتي که داشتند، آن کهن الگوها را در خود بازخواني مي‌کردند.

پهلوانانِ باستاني ايران به روايتِ شاهنامه، ايلياد و اوديسه به روايت هومر، آباء اسرائيل به روايت تورات، حتي مريم و عيسي مسيح و حواريون به روايت انجيل‌ها، هر کدام را به نحوي مي‌توان از تجليات اسطوره‌ هم به شمار آورد؛ اگر چه برخي ديني و برخي غير ديني شمرده مي‌شوند.

مرگِ يک اسطوره‌ در قومي يا ملتي که هويت خود را بر آن بنا نهاده، به معناي مرگ يک دوره‌ي تمدني هم براي آن قوم و ملت هست. همچنين هنگامي‌که ملتي قدرتِ پيروزي و سلطه‌ي بر ديگر ملت‌ها را پيدا مي‌کند، چنان است که کهن الگويِ ملتِ پيروز، در کُشتي يا نبرد با کهن‌الگوهاي ملت‌هاي ديگر، آنان را درهم شکسته و به خاک انداخته و اکنون داعيه‌ي جهاني بودن دارد. به عنوان مثال و نمونه يکي از اسطوره‌هاي تورات را از اين منظر مورد تامل قرار داده‌ام به نام طوفانِ نوح

اسطوره‌ي طوفان نوح و داعيه‌ي جهاني بودن آن

به جز ابراهيم به عنوان کهن‌الگوي آشنا در تورات و قرآن، نمونه‌هاي ديگري هم در آن متون ياد شده است مانند طوفانِ نوح. اهميت اين اسطوره در جهاني بودن يا منطقه‌اي بودنِ آن است. از متن تورات اين‌گونه بر مي‌آيد که طوفان نوح يک واقعه‌ي عيني بوده که در مقطع خاصي از تاريخ اتفاق افتاده است. همچنين شرح داستان در تورات به‌گونه‌اي است که تمامي اين زمين مسکوني با همه‌ي ساکنانش اعم از انسان و حيوان در طوفان غرق و نابود شده‌اند مگر نوح و کساني که با او در کشتي بوده‌اند. بنا بر اين تمامي مردم روي زمين بعد از توفان، همه بايداز اولاد نوح شمرده شوند. در روايتِ تورات آمده است که:

اينک‌ من‌ طوفان‌ آب‌ را بر زمين‌ مي‌آورم‌ تا هر جسدي‌ را که‌ روح‌ حيات‌ در آن‌ باشد، از زير آسمان‌ هلاک‌ گردانم‌. و هر چه‌ بر زمين‌ است‌، خواهد مرد. لکن‌ عهد خود را با تو استوار مي‌سازم‌، و به‌ کشتي‌ در خواهي‌ آمد، تو و پسرانت‌ و زوجه‌ات‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو. ( پيدايش، باب 6)

خواه اين داستان را يک واقع‌بودگي عيني در مقطعي از تاريخ بشماريم و خواه آن را اسطوره‌اي بدانيم که به وقايع روانِ جمعي بني اسرائيل و کهن‌الگوهاي قومي اشاره دارد، به هر حال نتايج آن واقعه، به "فرهنگ" يا به اسطوره‌اي تبديل شده است که رفتار و اعمال ِ قوم مبتني بر آن اسطوره شکل گرفته و تداوم مي‌يابد. به روايت تورات، پس از آن‌که طوفان فرو نشست:

پسران‌ نوح‌ که‌ از کشتي‌ بيرون‌ آمدند، سام‌ و حام‌ و يافث‌ بودند. و حام‌ پدر "کنعان"‌ است‌. اينانند سه‌ پسر نوح‌، و از ايشان‌ تمامي‌ جهان‌ منشعب‌ شد.

به تعبير ديگر، اينکه همه‌ي مردمان روي زمين بعد از طوفان از اولاد نوح بوده باشند، به خودي خود براي امروزيان نه سودي دارد و نه زياني اما در اين اسطوره نکته‌هايي ديده مي‌شود که مي‌تواند به سود قومي و به زيان اقوام ديگر تلقي گردد و بسا جدال‌هاي تازه‌اي را سبب شود. مهمترين نکته در اين سناريو که مي‌تواند به نفع بني‌اسرائيل و عليه برخي ديگر ملت‌ها باشد، نقشِ حام کوچکترين پسر نوح است که خود پدر کنعان بوده و کنعان همان سرزميني است که بايد موعود اسرائيل دانسته شود.

ادامه‌ي قصه از اين قرار است که:

و نوح‌ به‌ فلاحت‌ زمين‌ شروع‌ کرد، و تاکستاني‌ غرس‌ نمود. و شراب‌ نوشيده‌، مست‌ شد، و در خيمه‌ي خود عريان‌ گرديد. و حام‌، پدر کنعان‌، برهنگي‌ پدر خود را ديد و دو برادر خود را بيرون‌ خبر داد.

و سام‌ و يافث‌، ردا را گرفته‌، بر کتف‌ خود انداختند، و پس‌پس‌ رفته‌، برهنگي‌ پدر خود را پوشانيدند. و روي‌ ايشان‌ باز پس‌ بود که‌ برهنگي‌ پدر خود را نديدند.

و نوح‌ از مستي‌ خود به‌ هوش‌ آمده‌، دريافت‌ که‌ پسر کهترش‌ با وي‌ چه‌ کرده‌ بود.

پس‌ گفت‌: «کنعان‌ ملعون‌ باد! برادران‌ خود را بنده‌ي بندگان‌ باشد.»

و گفت‌: «متبارک‌ باد يهوه‌ خداي‌ سام‌! و کنعان‌، بنده‌ي او باشد. خدا يافث‌ را وسعت‌ دهد، و در خيمه‌هاي‌ سام‌ ساکن‌ شود، و کنعان‌ بنده‌ي او باشد.

در باب دهم تورات شعبه‌هاي گوناگون که از اولاد نوح پديد آمده بودند ياد شده است. در اين باب مي‌بينيم که سام پدر جميع "بني‌عابَر" است که ابراهيم و ديگر آباء اسرائيل همه از او شمرده شده‌اند و حام پدرِ لعنت شدگاني همچون نمرود تا اهالي سدوم و گمورا و فلسطينيان و...

انگار اين بخش داستان هنگامي شکل گرفته است که هنوز بني‌اسرائيل بر تمامي سرزمين کنعان مسلط نشده بود همان‌گونه که پس از حدود سه هزار سال از شکل گيري اين داستان هنوز هم نبرد ميان برگزيدگان و لعنت شدگان براي تصاحب کاملِ کنعان ادامه دارد.

داستان توفان در کتب تاريخي مسلمانان

به‌نظر مي‌رسد در روزگار بعثتِ محمد رسول، بخشي از اعراب حجاز که خود را شاخه‌اي از تبار ابراهيم و اسماعيل مي‌شمردند، کم و بيش با اسطوره‌هايي که در تورات آمده بود آشنايي داشتند. مناسک حج، و نمادهاي آن هر کدام به نحوي داستان تبعيد هاجر و اسماعيل را در خود داشتند و از آنجا که رسالت محمد رسول ادامه‌ي رسالت مسيح و موسي و انبياء ابراهيمي دانسته مي‌شد، داستان‌هاي قرآن نيز به مناسبت‌هايي اشاراتي کوتاه به کتب انبياء گذشته داشت و طبعا اين اشارات کوتاه براي عرب حجاز به روزگار بعثت، نشانه‌هايي بوده براي معطوف نمودنِ توجه آنان به همان اسطوره‌هاي پيشين، البته با برخي چرخش‌ها و بازخواني‌هاي تازه مثل نفي امتيازاتِ نژادي که بني اسرائيل بر آن پاي مي‌فشردند.

اما نسل‌هاي پس از فوت پيامبر و ملت‌هايي که با گسترش فتوحاتِ مسلمانان به اسلام گرويدند، نه حافظ قرآن بودند و نه از آن "روايات به اشاره" چيزي مي فهميدند، بنا بر اين يکي از مهمترين کارها براي فاتحان پديد آوردنِ قرآن به صورت مکتوب و يک‌پارچه بود تا بتوانند آن را به ملت‌هاي مغلوب معرفي کنند. بنا بر اين با دقت به جمع آوري رواياتِ پراکنده‌اي پرداختند که نزد حافظان قرآن و راويان بود. پس از پنج سال و به هنگام خلافت عثمان توانستند اين مهم را به انجام برسانند.

اما همان گونه که اشاره شد قرآن متني به اشاره بود از سوي ديگر هيچ مکتوب ديگري که شرحي از تاريخ گذشته باشد در نزد اعراب وجود نداشت، همين سبب شد تا برخي يهودياني که از تورات و تلمود آگاهي‌ها داشتند و مسلمان شده بودند جايگاه والايي در توضيح و تفسيرِ آيات قرآن پيدا کنند. اين يهوديان اغلب از يمن بودند که نيمه ايراني و نيمه عرب شمرده مي‌شدند مانند کعب‌الاحبار که در روزگار خليفه‌ي دوم به اسلام گرويد و بعد از او وهب‌بن مُنبّه که از تابعين شمرده مي‌شد[1]

اگرچه قرآن مکتوب شده بود اما شرح و توضيح و تفسير اين راويان، به صورت شفاهي انجام مي‌گرفت تا روزگارِ بني عباس که روايات شفاهي اندک اندک به صورت مکتوب در آمد. احتمالا واژه‌ي "راوي" -که به معناي آورنده‌ي آب از سرچشمه بود- در اين روزگار برجسته شد و نزد کساني چون وهب‌بن منبه، بسا که يکي از سرچشمه‌‌هاي اصلي براي توضيح آياتِ قرآن، همان مجموعه‌ي عهد عتيق شمرده مي‌شد. به ويژه آنکه در کلام قرآن، بسياري از آياتِ مربوط به ابراهيم و يعقوب و يوسف و موسي بود و مخاطب قرآن نيز در برخي آيات بني‌اسرائيل هم بوده‌اند. حتي اين احتمال هست که حروف مقطّعه در آغاز برخي سوره‌ها، نشانه‌هايي اختصاري بوده که در نزد علماي يهود به کار مي‌رفته و با آن بيگانه نبوده‌اند[2]

غير از يهوديانِ مسلمان شده، ايرانيان و به ويژه آنان که در خراسانِ بزرگ مي‌زيستند با زبان عربي آشنايي چنداني نداشتند، زبان و اسطوره‌هاي خود را داشتند، زباني و اسطوره‌هايي که مطابقت چنداني با اسطوره‌هاي فاتحان نداشت. مثلا داستان جهاني بودنِ طوفان نوح نزد اينان قابل قبول نبود. در تاريخ‌نامه‌ي طبري به ترجمه‌ي بلعمي آمده است که:

همه خلق جهان از مسلمان و ترسا و جهود و بت‏پرست و هندوان و روميان و همه‌ي علما به طوفان مقرّاند مگر مغان كه ايشان طوفان نشناسند (....) جز از ايشان جمله‌ي خلق مقرّاند. و هر صُحُفي كه از آسمان آمده است از پس طوفان بر پيغمبران چون صحف ابراهيم و تورات موسي و انجيل عيسي و زبور داود و قرآن محمّد صلوات‌الله عليهم اجمعين، به همه اندر حديث طوفان پيدا است.(تاريخنامه‌ طبري ج 1ص100)

به‌نظر مي‌رسد که پذيرفتن اسطوره‌ي توفان سبب مي‌شد تا بر شاهنامه‌ها و خداي‌نامه‌ها خط بطلان بکشند. نقل است که:

عمر، رض، سخن گفتن به‌زبان‌هاي غير عربي را نهي كرده و گفته است تكلم به زبان بيگانه (عجمي) مكر و فريبكاريست. (تاريخ ‏ابن‏ خلدون/ترجمه‏ مقدمه،ج‏2،ص:751)

ابن خلدون پس از آنکه سخن خليفه‌ي دوم را نقل مي‌کند سپس در مقام داوري اضافه مي‌کند که:

كليه زبان‌هاي غير عربي در همه‌ي كشورها متروك ماند و زبان عربي از شعاير اسلام و فرمانبري از عرب بشمار مي‏رفت.(همان)

به جز برخي تلاش‌هاي که در خراسانِ بزرگ براي زنده نگه‌داشتن زبان پارسي و اسطوره‌هاي ايراني انجام گرفت، در مرکز خلافت اسلامي و پيرامون آن همه‌ي کتب تاريخي به زبان عربي نوشته مي‌شد مانند اخبار الطوال از ابوحنيفه‌ دينوري، تاريخ طبري (الأمم و الملوك) از أبو جعفر محمد بن جرير طبري، و بسياري کتب تاريخي ديگر. در اغلب اين کتاب‌ها داستان نوح و پسرانش همان است که در مجموعه‌ي عهد عتيق آمده و گاه با برخي تغييرات که بتوان پادشاهان ايراني هم را زير مجموعه‌ي فرزندان نوح شمرد.[3]

احتمالا مورخين اسلامي به اين نکته کمتر توجه کرده‌اند که داستان‌هاي قرآن اگر چه پس زمينه‌اي در تورات دارد اما هيچ‌کدام از داستان‌ها مقيد به تاريخ نيست. مثلا در تورات، از آفرينش آدم تا روزگار ابراهيم حدود سه هزار سال دانسته شده است اما در قرآن هيچ اشاره‌اي به اين تاريخ‌مندي نيست. مقيد نبودن داستان‌ها به تاريخ، راه تاويل را هموار مي‌کند براي نمادين شدن داستان‌ها به‌جاي واقع‌بودگي آن‌ها. و حتي در قرآن هيچ صراحتي ندارد که طوفان نوح طوفاني سراسري بوده و همه‌ي خلق جهان را نابود کرده باشد. بلکه تنها از قوم نوح ياد کرده، همان‌گونه که در باره‌ي داستان لوط، تنها از نابودي قوم لوط ياد کرده است.

چندان دور نمي‌نمايد که اگر فقيه طابران و بسياري از فقيهان ديگر، فردوسي را نامسلمان مي‌دانستند شايد يکي از دلايلش همين چيزها بوده که در شاهنامه هيچ نشاني از طوفان نوح ديده نمي‌شود و پادشاهان ايران را هيچ نسبتي با فرزندانِ نوح نبوده است. نقل است که پيش از فردوسي هم ابن مقفع در باره‌ي درست و نادرست روايات تاريخي ترديدهايي پديد آورده. دينوري از ابن مقفع آورده است که:

نادانان و ايرانيان كم اطلاع چنين پنداشته‏اند كه جمشيد شاه همان سليمان‏ بن داود است و اين نادرست است زيرا كه ميان سليمان و جمشيد شاه بيش از سه هزار سال فاصله است، (اخبارالطوال، ج2، ص:31)

اين ترديد پديد آوردن‌ را تا آنجا ادامه داد که بعدها در باره‌اش نوشتند:

ابن مقفع از زنديقان و دهرياني بود که به شريعت و رسالت انبياء باور نداشتند و بر آن بودند که هيچ کس از آغاز و انجام اين عالم خبر ندارد. (....)ايشان را مذهبي نيست الّا آنكه چيزي بد نپسندند. چنانكه آن چيزي كه به چشم خردمندان زشت است آن نبايد كردن جور و ستم كردن و بر مردمان دروغ و بهتان گفتن و اين چيزها كه آن را زشت دارند آن نشايد كردن. و جز از اين، ايشان را مذهبي و مقالتي نيست نه ديني و نه شريعتي. و مهدي[خليفه‌ي عباسي] و پسرش هادي از ايشان بسيار بكشتند و بيشتر از ايشان مهتران بودند و خداوندان فصاحت و بلاغت و حكمت و شعرا، و از ايشان ابن المقفّع بود آنكه كتاب كليله و دمنه او جمع كرده است (تاريخنامه ‏طبري،ج‏4،ص:1175)

بنا بر اين چندان دور نيست که بيشترِ آثار نابود شده‌ي وي، حاوي رواياتي معطوف به اسطوره‌هاي ايراني بوده است و چندان با اسرائيلياتي که امثال وهب‌بن مُنبّه و ديگر مورخين اسرائيلي - اسلامي نقل مي‌کردند سازگاري نداشته است اگرچه اغلب آن مورخين در اصل ايراني بوده‌اند. در عين حال گه گاه رد پاي ابن مقفع را در کتب تاريخي و جغرافيايي که بعدا نوشته شده است مي‌توان ديد.

فاتحان که دين را بهانه کرده بودند تا بر ملت‌هاي مغلوب سلطه داشته باشند باز هم ناگزير بودند تا برخي طبقات اجتماعيِ ايران را حفظ کنند. نقل است که مسّاحي اراضيِ کشاورزي در ايرانِ قبل از اسلام به روزگار قباد پدر انوشيروان به گونه‌اي دقيق انجام گرفته بود و طبقه‌ي دهقان مديريت اراضي گسترده‌ي کشاورزي را بر عهده داشتند. چون اعراب تجربه‌ي چنان مديريتي را نداشتند ناگزير از حفظ طبقه‌ي دهقان بودند. آشکار است که در اين تعريف "دهقان" به معناي کشاورز ساده نبود بلکه طبقه‌اي بود که مديريت کارِ کشاورزي و حساب و کتاب مي‌دانست.

درست از همين‌جا بود که دهقانان به ويژه در خراسان، ضمن پرداخت خراجِ زمين‌هاي خود به امپراطوري اسلامي، همچنين توانستند از زبان و اسطوره‌هاي ايراني هم پاسداري کنند. فردوسيِ بزرگ به عنوان "دهقان" مشخص‌ترين کسي بود که در انتقال اسطوره‌هاي ايراني از زبان پهلوي به پارسي نوين و بازخواني آن اسطوره‌ها رنج‌هاي بسيار بر خود هموار کرد تا شايد با اين بازخواني تازه از اسطوره‌هاي کهن، تکيه‌گاهي براي هويتِ ايراني فراهم کرده باشد. تکيه‌گاهي که ربطي به اسطوره‌ي طوفان نوح نداشت.

در اين باره سخن بسيار است و فرصت کوتاه و اين مقاله تنها اشاره‌اي مختصر و نابسنده بيشتر نيست.

 


[1] - نوشته‌اند که اجداد وهب در اصل اهل خراسان بودند، در اواخر حکومت ساسانيان به يمن مهاجرت کرده بودند. يمن در آن ايام گاهي در حمايت حبشه و امپراطوي روم بود و گاهي ايران، اهالي يمن نيز بنا به اقتضاي روزگار گاهي مسيحي مي‌شدند و گاهي يهودي. ذونواس که پيش از بعثت پادشاهي يمن را داشت تلاش کرد تا اهالي آنجا را به آيين يهود در آورد و شايد اجداد وهب به اين‌گونه آيين يهود را پذيرفته بودند. نوشته‌اند که وي به روزگار اسلام در يمن قاضي، مورخ و محدّث بوده است.

[2] - توضيح در باره‌ي حروف مقطعه را در کتاب "مريم مادر کلمه" نوشته‌ام و شرح آن در اين مقاله سبب دور شدن از مطلب مي‌شود

[3] - در کتاب اخبار طوال اثر دينوري آمده است که:

و چون نوح درگذشت پسرش سام را به جانشينى خود گماشت و او نخستين كسى است كه سلطنت را پايه نهاد، پس از سام كسى بنام جم پسر ويرنجهان پسر ايران كه همان ارفخشذ بن سام بن نوح است سلطنت را برقرار ساخت. و خداوند همه كسانى را كه همراه نوح در كشتى بودند و نجات يافتند غير از سه پسر نوح سام و حام و يافث نازا و عقيم قرار داد.

سام در عراق جاى گرفته و آنرا مخصوص خود ساخته بود و به ايران شهر معروف شد، پس از مرگ سام پسرش شالخ فرمانده شد و چون او را مرگ فرارسيد كار را به برادرزاده خود جم واگذاشت و او پايه ‏هاى سلطنت را استوار ساخت و اساس آنرا و روش‏ها و نشانه ‏هاى شاهى را بوجود آورد و روز نوروز را جشن گرفت. (اخبارالطوال/ترجمه،ص:26)