شیوع کرونا باز هم بهانه‌ای شد تا همه گونه حرف و حدیث برای خدا در آوردند، گروهی که مسئله‌ی شّر را تاویل به خیر می‌کنند گفتند مصلحت خداست و خیرتی در آن است خداوند چیزهایی می‌داند که ما نمی‌دانیم. گروهی دیگر آن را بلایی دانستند که به سبب گناهان بشر در سطح جهان شیوع پیدا کرده، برخی دیگر گفتند خدا را چکار به اینکارها، خدا قانونمندی‌هایی در طبیعت نهاده و اینهم یکی از امور طبیعی است(اگردست ساز بشر در آزمایشگاه‌ها نباشد) خدا ناباوران گفتند این هم یک دلیل دیگر که خدایی در میانه نیست که در برابر این بیماری همه گیر بتواند دعای مؤمنین را اجابت کند یا لااقل از مساجد و کلیساها و حرم کعبه و خانه‌ی خودش دفاع و از تعطیلی این همه اماکن مقدس جلو گیری کند. دوستان خدا باور هم گفته بودند که با این همه ندانم کاری آدم‌ها گویا خدا هم کاری از دستش بر نمی آید.

در این گیر و دار من هم از داستان هجوم چنگیز به شهر بخارا یاد کرده بودم با روایتی از عطا ملک جوینی که با مهارتی تمام بد مستی‌های مغولان را در مسجد جامع بخارا به رشته‌ی تحریر در آورده و نشان داده چگونه صندوق‌های قرآن آخور اسب‌های مغولان شده بود بعد هم از وزیدن "باد بی‌نیازی خدا" گفته بود.

برای این‌که تلقی خودم را از باد بی نیازی خداوند گفته باشم باید توضیح مختصری را اضافه کنم،در ادبیات ما وقتی واژه‌ی "باد" به میان می‌آید، انواع بادهای گونه گون به ذهن متبادر می‌شود، از باد صبح بهار گرفته تا نسیمی کز کوی دلبر آید و بسیار بادهای خوب و بد دیگر که در جمله و در همنشینی با واژگان دیگر نقش آن باد روشن می‌شود که از کدام سنخ است اما معنای این "باد بی‌نیازی" خیلی هم روشن نیست و ممکن است هر کسی تلقی متفاوتی از آن داشته باشد. مگر این که تمثیلی یا توضیحی در باره‌اش گفته شود. تلقی من از آن باد بی‌نیازی که جوینی نوشته بود چیزی هست شبیه خاطره‌ای که یونگ از دوران نوجوانی‌اش نقل کرده، اما در هنگام نوشتن آن یادداشت قبلی انگار ماخوذ به حیا شده بودم که نتوانستم از آن خاطره حرفی به میان آورم.

قصه این گونه بود که یونگ نوجوان هر روز هنگام مراجعت از مدرسه به خانه مسیرش به‌گونه‌ای بود که باید از جلو کلیسای بزرگ شهر عبور کند. میدان کلیسای جامع در روزهای دلکش تابستانی با آسمانی صاف و آبی و نور خورشید بر کاشی‌های براق سقف کلیسا، تحسین یونگ جوان را به زیبایی‌هایی که خدا آفریده بر می‌انگیخت. فکر می‌کرد خدا در آسمان آبی روی تختی زرین بر فراز همه‌ی این زیبایی‌ها به نظاره نشسته است. تا اینکه یکی از همین روزهای دل‌انگیز هنگام عبور از میدان کلیسای جامع، ناگهان شکافی عمیق در افکارش پدید آمد و گرفتار احساسی خفقان آور شد. برای رهایی از این احساس به خود نهیب می‌زد:

دیگر فکر نکن، چیز بدی در پیش است که جرات نگاه کردن به آن را نداری، چون مرتکب وحشتناک‌ترین گناهان می‌شوی و تا ابد در جهنم خواهی بود....

مدتی با خود در جدال بود که افکارش را از نزدیک شدن به آن اتفاق سهمگین باز بدارد، مادرش پرسیده بود چه شده که این اندازه پریشان هستی؟ و یونگ جوان نتوانسته بود بگوید چه اتفاقی در افکارش افتاده. این جدال و کشمکش در افکارش چندان زیاد شد که دیگران یقین کردند یونگ بیمار شده. با خودش می‌اندیشید:

من در حمد و ستایش آفریدگار این جهانی بودم که زیبایی‌ها را آفرید، من به خاطر این نعمت بی پایان خدا را سپاس می‌گفتم، حالا چرا ناگزیرم به چیزی چنان پلید فکر کنم که تصور ناپذیر است؟

یقین داشت که پدر و مادرش، اجدادش و خویشاوندانش هرگز به چنین چیز پلید و سهمگینی فکر نکرده بودند. اندک اندک مقاومتش را از دست می‌داد، حتی این هم به فکرش نرسیده بود که شاید شیطان دارد سر به سرش می‌گذارد و می‌خواهد او را به وادی کفر بکشاند. بعد هم به این نتیجه رسیده بود که شاید طراح این اندیشه خود خداوند است. او می‌خواهد چیزی را به وی نشان دهد. انگار آفریدگار آدمیان را مجبور به اندیشیدن چیزهایی می‌کند که خود آدمیان به هیچ وجه دوست ندارند به آن چیزها بیاندیشند:

فکر کردم حتما خدا مایل است من شجاعت نشان دهم... همه‌ی شجاعت خود را جمع کردم و به اندیشه‌ام راه دادم. حالا کلیسای جامع و آسمان آبی را مقابل خود دیدم، خدا بر فراز جهان بر تخت زرین خود نشسته بود و از زیر تخت تکه‌ی مدفوع بزرگی بر سقف نوساز و درخشان کلیسا فرو افتاد و آن را ویران کرد و دیوارهایش را از هم شکافت[1]

یونگ بر این باور بود که پس از این تجربه‌ی سهمناک، شادی و رضایتمندی ناگفتنی پیدا کرده بود و تازه با خدای زنده‌ای آشنا شده بود که از قید کلیسا و کتاب مقدس و روایات این و آن آزاد است. با نقل این خاطره از یونگ، داستان باد بی‌نیازی خداوند هم برایم مفهوم‌تر شد.

 


[1] - کارل گوستاو یونگ: خاطرات، رؤیاها، اندیشه‌ها