در دوره‌ی مشروطه مدرسه‌ی خیرات خان و مدرسه‌ی نواب مشهد شاهد حضور مدرس و اندیشمند نام آوری به‌نام عبدالجواد ادیب نیشابوری بود که افزون بر علوم حوزوی ادبیات عرب و ادبیات فارسی را هم تدریس می‌کرد. شاگران ادیب ظاهرا دو بخش بودند، بخش عمومی که طلبه‌های بسیاری به درسش حاضر می‌شدند و بخشی دیگر نسبتا اختصاصی بود که شاگران نخبه و برگزیده‌اش در آن حضور می‌یافتند.

من که در آن ایام نبودم اما بعدها در دوران نوجوانی‌ام به مناسبتی با کهنسال مردی آشنا شده بودم که به آقای فکرت مشهور بود ظاهرا در مدرسه‌ی نواب از درس‌های ادیب نیشابوری بهره برده بود. از وی شنیده بودم که وقتی ادیب نیشابوری داستان رستم و اسفندیار را برای شاگردانش شرح می‌داد بغض گلویش را می‌گرفت و اشگ در چشمانش حلقه می‌زد.

بدیع‌الزمان فروزانفر، محمد پروین گنابادی، محمد علی غزنوی معروف به مدرس افغانی، ادیب دوم (محمدتقی) و ملک‌الشعرای بهار از شاگردان برجسته‌ی او بودند. بهار همان شاعر بلند پایه‌ای است که پس از انقلاب مشروطه تصنیف "مرغ سحر" را سروده بود، ترانه‌ای که حدود صد سال از عمر آن می‌گذرد و در طول این صد سال خوانندگان بسیاری این تصنیف را خواندند تا آنکه نوبت به محمد رضا شجریان رسید، اوضاع سیاسی و اجتماعی ما از یک سو و اجرای هنرمندانه‌ی شجریان از سوی دیگر، چنان این تصنیف را با نام شجریان یگانه کرد که در این روزها هرکس نامی از "مرغ سحر" بر زبان می‌آورد، بی‌درنگ چهره‌ی و نگاه محمد رضا شجریان به ذهن مخاطب می‌آید، و انگار که این تصنیف زبانِ حال ما شده است. شما هم می‌دانید که چرا تصنیف مرغ سحر کهنه نمی‌شود، و حتما می‌دانید که انقلاب سال پنجاه و هفت، بازگشتی بود به همان سال‌های پر التهاب مشروطه با این تفاوت که این بار و در این انقلاب پیروز میدان، مشروعه‌ی شیخ فضل‌الله بود. اما این همه، یک روی قصه است، روی دیگرش اجرای به وقت و آوای سحر انگیز شجریان بود.