روزي كه سوره­‌ی نصر بر پيامبر نازل شده بود، همه­‌ی ياران او شادماني‌ها كرده بودند. از آن­رو كه خبر ياري خداوند، فتح مكه و روي آوردن فوج فوج مردمان را به ‌اسلام از آن آيات، مي‌شنيدند. امّا در آن روز، عباس عموي پيامبر در ميانه­‌ی شادي‌ها گريسته بود كه اي محمّد در اين آيات خبر وفات تو را مي‌يابم و محمّد رسول تبسّم كرده بود.[1]

بعدها، آن بشارت‌ها يكي پس از ديگري پديد آمده بود. بعد نوبت به موسمِ حج رسيد و محمّد يك­بار براي هميشه، همراه بسياري از مسلمانان، عمره و حج را به­‌جاي آورده بود. در همین سفرِ آخر بود كه باز آياتي ديگر بر پيامبر نازل شد كه خبر از كامل شدن دين مي‌داد.[2]

همه­‌ی اين نشانه‌ها پيشاپيش، خبر از آن مي‌داد كه محمّد رسول، آخرين مراحلِ نبوّت را پشت سر مي‌گذارد و گويا ديگر كاري در اين زمين و در اين زندگي در پيش روي ندارد كه نيازي به ‌ماندن داشته باشد. چنان است كه رسولان براي كاري ويژه به اين جهان مي‌آيند و هنگامي كه كارشان را به ‌فرجام رسانيدند، خودشان هم به‌ تماميّت رسيده‌اند و انسان تمام يا انسان كامل بايد از اين چرخه­‌ی زندگي كنوني بيرون جهد و فراتر رود. خواه هم­چون مسيح جوان باشد يا هم­چون موسي كهن‌سال، مهم آن است كه به هنگام ترك اين جهان، انسان تمام باشد. معمولاً مردم ناتمام كه ايام گذشته­‌ی عمر خويش را هم­چون آب بر شن­زارها ريخته‌اند به مرگ دورباش مي‌گويند.

هنگامي‌ كه ياران و خويشاوندان محمّد براي آخرين ديدار گِرد بستر او جمع شده بودند و او را بدرقه مي‌كردند و مي‌گريستند، محمّد به ‌آنان گفته بود:

مرا به ستايش يا به ناله و فغان آزار مكنيد، مرا سلام گوئيد و پس از آن از جانب من برخويش سلام گوئيد كه از هم‌اكنون تا رستاخيز، همه­‌ی مسلمانان را درود مي‌گويم.[3]

آیا آن سلام‌ها که در واپسین هر نماز می‌گوییم، پاسخی به این کلام محمد رسول نیست؟

هنوز دو ساعتی به اذان ظهر مانده بود که عزم رفتن به مسجدالنبی کردم، دوست داشتم در این اولین دیدار، زائر باشم، تنها باشم. پیش از ورود به مسجد، به وضوخانه یا همان "دوراه میاه" رفتم، پاهایم را شستم، از آن رو که باید قدم به مکان مقدسی می‌نهادم. وقتی موسی می‌خواست به وادی مقدّس وارد شود، شنیده بود که باید پای افزار از پای بیرون کند، من اما با شستن پاهایم آرزو کردم که چرک باطن قدم‌هایم با این طهارت ظاهری نیز پاکیزه گردد.

هنگام ورود، احساسی آشنا که سال‌های سال در جست‌ و جویش بودم، جانم را فرا گرفت. به این می‌مانست که دیوارهای بلند قرون و اعصار همه فرو ریخته باشند، انگار خود را به روزگار محمّد یافته باشم.

هنگامي كه زائر براي نخستين بار به اين مكان پاي مي‌گذارد و همه‌­ی خاطره‌هاي تاريخيِ خود را نيز به همراه مي‌آورد، دوست دارد مسجد رسول را در همان روزگار محمّد به‌­ياد آورد و بسا كه اگر اين اشتياق، انديشه­‌ی زائر را تسخير كند، در اولين نگاه با همان صحنه‌اي مواجه شود که به روزگار محمد بود.

خانه‌ای و مسجدی، بر آمده از دست پاک و مهربان یاران محمد که آستین‌ها بالا زدند، گلی ساختند. سنگ‌ها آوردند، دیواری بنا کردند، از شاخ و برگ نخل‌های خرما حصیرها بافتند و برای مسجد رسول که هنوز سقفی نداشت سایبانی پدید آوردند.

زائر حرم رسول، در تب و تاب این خاطره‌ها، به آستانه‌ی مسجدالنبی که گام می‌نهد، محمّد رسول را در هيأتِ روحي بزرگ مي‌بيند كه به سجده است، و من انگار برای لمحه‌ی کوتاهی زائر قرن‌های دور شده‌ام که هر جاي زمين را كه نگاه می‌کنم، اثر پيشاني محمّد را مي‌بينم. نمی‌دانم پایم را كجا بگذارم كه سجده‌گاه محمّد نباشد. در اين حال و هوا، پاي آدمی به روي زمين بند نمي‌آورد، گویی روی مقدّس‌ترین خاک خدا پا نهاده‌ام، هنوز پای خود را نگذاشته، بر می‌دارم، سلام و تهنيت و آداب زيارت همه از دسترسِ انديشه مي‌گريزند، چه رسد به ‌آن­كه زائر بتواند از جانب محمّد بر خود نيز سلام كند

از مناسک نوزایی تا فرایند فردیت، ص 33 به بعد

 


[1] - المیبدی، ابوالفضل رشیدالدین (2537). كشف الاسرار و عده الابرار. جلد 10.تهران: انتشارات امیر کبیر، صفحه‌ی 652.

[2] - اشاره به آياتِ سوم و پنجم درسوره‌ی مائده .

[3] - طبري، محمد بن جرير.(1362). تاريخ طبري. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاينده.جلد4. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطير،ص1319.