اگر به روزگاري دور كه بس نزديك مي­نمايد، محمّد و يارانش در اين مكان احرام بسته باشند، مي­توان حدس زد كه در آن هنگام نه بنايي به نام مسجد شجره در اين­جا بوده است و نه اين تجهيزات براي شست و شو و جامه عوض كردن. احتمالاً اين­جا مكاني بوده كه در سايه ­سار درختانش مي­‌توانستند دمي بياسايند و اگر چاه يا چشمه‌­اي بوده، از آن آبي براي آشاميدن و شست و شو برگيرند و بعد اندكي تأمّل كنند تا هم‌سفرهاي ديگر نيز از قبايل اطراف مدينه به آنان بپيوندند. آن‌گاه جامه عوض كنند و محرم شوند و نزديك غروب آفتاب با بدرقه­ كنندگاني كه از مدينه تا بيرون شهر و به اين مكان آمده بودند، بدرود گويند و سپس برخي پياده و برخي سوار بر شتران، راه مكه را در پيش گيرند. شايد روزها را كه تابش آفتاب تند و سوزان مي­‌شده، استراحت مي كردند و شب­‌ها به سفر ادامه مي­داده‌اند تا   هفته­‌اي بعد كه به مكّه برسند.[1]

گاهي براي ما زائران امروزي، اين دريغ هست كه نمي‌­توانيم مسجد شجره را آن‌ گونه که به روزگار محمّد بوده دريابيم و چنان شب­‌هايي را در زير اين آسمان پر ستاره‌­ی حجاز به اشتياق كعبه، پاي پياده سفر كنيم و طبيعتِ عريان را فارغ از مصنوع دستِ آدم در حالت احرام، تجربه كنيم. درعين حال، اگر از داستان­‌هاي تاريخي مربوط به اين محل و نيز از مسائل تاريخي درباره‌­ی ميقات بگذريم، مسجد شجره با همه دگرگوني‌هايي كه داشته، هنوز هم براي زائر امروزي بسی معنا دار است و چون به تجربه درآيد جانِ زائر را سخت تكان مي‌دهد و بسا كه زير و زبرش كند.

تا هنگامي كه خورشيد اندك اندك دامان خود را از بيابان‌هاي اطراف مدينه برچيند و هواي گرم بيابان اندكي فرو بنشيند، زائران غسل كرده و جامه‌­ی احرام پوشيده‌اند و هم­چون شطّي كه راهي دور در پيش دارد لبّيك ­گويان روانه مي‌شوند. مسجد شجره به هنگام احرام، غروبي مقدّس و حيرت ­انگيز را به زائر هديه مي‌كند. ناگهان همه چيز در يك دگرگونيِ رمزآلود، نقش‌ها ديگر مي‌كنند. مي‌گويم همه چيز، از چشمه و درخت و خاربوته‌هاي بيابان گرفته تا حشراتي ‌كه پيش از اين نمي‌شناختيمشان.

هنگامي كه آدمي با دست خويش جامه‌­ی تشخّص ازخود دور مي‌كند و كفش و كلاه اين زندگي روزمره را به كناري مي‌نهد، ناگهان خود را حجمي بي­‌معنا بيشتر نمي‌بيند، حتی تاکید شده است که زائر در هنگام احرام، از هيچ نوع كلاهی، دستاری، عمامه‎ای و هر گونه سرپوش دیگری براي خود استفاده نكند تا وابستگی خود را از هر عقیده و منصب و شغلی وارهاند[2] انگار كه مسجد شجره يا همان ميقات، جاي به صليب كشيدنِ عنوان‌ها، تشخّص‌ها، عقيده‌ها و حتّي نام‌ها است و عجب جلجتايي است اين ميقات.[3] معنای احرام از همان هنگامي خود را مي‌نماياند كه كار به صليب كشيدن عنوان‌ها و تشخّص‌ها انجام گرفته باشد.

زائر كه ناگهان با تهي‌وارگيِ خويش روياروي مي‌شود بي‌آنكه به خود باشد، از حنجره‎اش واگويه‌هاي دردمندان تَلبيَه[4] سرريز مي‌كند. لزوم چنداني ندارد تقويم سررسيد را نگاه كنم كه در چه ‌زماني مرا خوانده‌اند كه حالا آمده­ام و با درد و دريغ آري! آري! مي‌گويم. در ازل بوده يا در عالم ذر؟ درخواب بوده يا در بيداري؟ همين اندازه مي‌توان فهميد كه انگاره‌اي مرا به خود خوانده است و در اين سال­ها كه در اين ميقات، حضور نيافته بودم چه رنج‌ها داشته­‌ام كه خود نمي‌دانستم.

آدمي كه سال­‌ها مغرور از حجمِ بي‌هوده‌­ی خويش، مرداب را تحقير مي‌كرده، اكنون خود را حبابي مي‌يابد كه با تلنگري از نسيم اين بيابان درهم مي‌شكند. گرماي روزها بعد از غروب خورشيد، جاي خود را به گرماي گریستنِ بي‌تابانه‌ مي‌دهد و تلبيّه‌­ها، اگر از دل بر خیزد آواي وا اَسفاي يعقوب را در این دشت طنين­ انداز مي‌كند.

ساعتي، فرصت لازم است تا بي‌تابي‌هاي آدمی فرو بنشيند و اندك اندك انتقالِ خود را از عالمي به عالمي ديگر دريابد، وضعيّت تازه­‌ی خود را به حوزه‌­ی آگاهي بياورد و اين فرصت پديد آيد تا كلمه­‌ی ميقات، نيّت و احرام را كه در اين مكان و زمان با آن مواجه است، از نو مورد تأمّل قرار دهد.

از مناسک نوزایی تا فرایند فردیت، ص 47 به بعد

 


[1] - مسجد شجره، دورترين ميقات تا مكّه است و حدود 400 كيلومتر تا مكّه فاصله دارد. اولين سفر مسلمانان از مدينه به سوي كعبه براي اعمال عمره و مناسك حج از اين نقطه آغاز شد و به دلايل چندي در همين مكان محرم شدند.

[2] - كلاه به‌عنوان پوششي براي سر، مفهوم كلي چيزي را دارد كه سر را مجسم مي‌كند. كلاه به­صورت نوعي عقيده راهنما، تمام شخصيّت را مي‌پوشاند. تاج‌گذاري به فرمان‌روا سرشت الهي خورشيد را عطا مي‌كند، كلاه پزشك مقام يك دانشمند را تفويض مي‌كند و . ... ( نگاه كنيد به روانشناسي وكيمياگري، کارل گوستاو یونگ، ترجمه‌ی پروین فرامرزی،1373،ص 84).

[3] - جلتجا نام محلّي بود كه عيسي مسيح با صليبي كه بر دوش خود داشت به آنجا رفت و در آن محل به صليب كشيده شد.

[4]- لبیّک گفتن، گوش به فرمان بودن