از مدینه تا مکه حدود چهارصد کیلومتر راه است. ساعاتی از شب گذشته بود که در جامه‌ی احرام عازم مکه شدیم. شب و بیابان و شوق کعبه، و نسیمی که هم‌چون حریر از دامنه‌ی زمخت صحرا بال می‌گشاید، انگار که روح مادرانه‌ی هاجر است که به استقبال می‌آید و صورت آدمی را نوازش می‌دهد.

نقل است که حدود چهار هزار سال از هجرت هاجر و اسماعیل به حجاز می‌گذرد، در این داستان، تفاوت چنداني ميان هاجر و اسماعيل نيست. سرنوشت اين دو، سخت درهم تنيده و باهم يگانه شده است. اگر «هاجر» به معناي هجرت‌كننده باشد كه هست، پس چه ‌فرقي مي‌كند ميان هاجر و اسماعيل؟[1] این روایت در باره‌ی هجرت هاجر، به نحوی با شکل‌گیری و پدید آمدن شهر مکه ارتباط تنگاتنگ دارد. معمولاً هم هر شهری در هرکجای دنیا که پدید می‌آمد، با اسطوره‌ای همراه بوده که آن اسطوره، بیانگر فرهنگ و مناسک آن شهر شمرده می‌شد. در قرآن نیز آمده است که ابراهیم پس از آنکه اسماعیل و هاجر را به این سرزمین رهنمون شد از خداوند خواسته بود که این بیابان هول را دیاری امن قرار دهد و او و فرزندانش را از گرایش به سوی خدایان سنگ شده برکنار نگه دارد. همچنین گفته بود:

خداوندا من يكي از فرزندانم را در جايي خشك و خالي از كشت سكونت دادم جايی در نزد خانه‌ی تو. خداوندا باشد كه نيايش تو را به‌جاي آورند. پس مردمان را به سوي آنان گرايش ده و آنان را از ثمرات روزي ده، باشد كه سپاسگزاري كنند.[2]

بعد ابراهیم آنان را به خدا سپرده بود و خود رفته بود. هاجر مانده بود و اسماعیل و این صحرای خشک، هنوز نه خبری از چشمه‌ی زمزم بود و نه دیٌاری در این دیار. گویی تنها ایمان ابراهیم و هروله‌های هاجر بود که توانسته بودند آوای خداوند را از زمزمه‌ی زمزم بشنوند. این داستان را در سعی میان صفا و مروه بیشتر خواهیم آموخت.

هرچه بود، بعدها مکه برای خود شهری شد از شهرهای خدا،‌ و مردمان صحرا از دور و نزدیک به زیارت می‌آمدند تا مناسک نوزایی را در پیرامون کعبه و مزار هاجر تجربه کنند. اما در طول زمان اندک اندک، خدایان دیگری که ریشه در سودجویی و هواپرستی اعراب داشتند در کنار این خانه سر برآوردند. قرن‌های درازی مکه این‌گونه بود تا رسولی دیگر از راه برسد و آیین ابراهیم را از نو بازخوانی کند.

ما سپیده دم به آن سنگستان رسیدیم. حالا مکه شهری شده با خیابان‌ها و ساختمان‌های مدرن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، در میانه‌ی کوه‌های کم ارتفاع و خشک. نام «سنگستان» هم مربوط‌ به رؤياي پيامبرانه‌اي است كه بانويي از خويشاوندان رسول‌ ديده و شنيده بود.[3] در آن هنگام هنوز شهر مكه از سوی مسلمانان فتح نشده بود و توليّت حرم در دست خاندان قريش بود. نام سنگستان پيش از آنكه معرفي مكه و كعبه باشد، بيشتر تعريضي بود به مردمان مكه، شايد به ‌آن جهت كه آنان دل‌بستگي بسيار به نمادهاي سنگي حرم پيداكرده بودند، اين دل‌بستگي به اندازه‌اي بود كه هرگاه يكي از اهالي قصد سفر مي­كرد تكّه‌اي از سنگ‌هاي كعبه يا حرم را به‌­عنوان تبرّك و تيّمن با خود برمي‌داشت تا در طول سفر آن تكّه سنگ مقدّس را به‌جاي كعبه با خود داشته باشد. همان‌گونه كه امروز حاجیان جرعه‌اي از آب زمزم را با خود به عنوان تبرّك مي‌برند. حتّي نقل است كه اعراب پیش از بعثت، به هنگام دوري ازكعبه برگرد همان تكّه سنگ طواف مي‌كردند و قرباني تقديم مي‌نمودند.[4]

در اطراف مکه نیز معبدهایی برای خدایان سنگ شده پدید آمده بود اما کعبه بیشتر از همه‌ی معابد دیگر در کانون توجه بود. در كعبه و پيرامون‌ آن نماد‌هاي سنگي ديگري غير از آنچه اكنون ديده مي‌شود، نصب كرده بودند كه براي هركدام به نحوي قداستي ويژه قايل بودند و براي‌ هركدام قرباني‌ها مي‌كردند.

هُبَل، تنديسي بود از عقيق سرخ فام كه درون كعبه جاي گرفته بود. از قد و بالاي يك آدم معمولي اندكي كوچك‌تر، امّا با اندامي بس خوش­‌تراش. يكي ازدست‌هايش در روزگاران دور و احتمالاً در حادثه‌اي شكسته شده و به جاي آن دستي از طلا براي او ساخته بودند. هُبَل براي مردمان مكه تنها يك نماد مقدّس نبود، بلكه او هم مانند آپولون، ايزد دلفي در يونان، خداوند پيش‌گويي‌ها و بيان­ كننده‌­ی اسرار مكتوم نيز بوده است.[5] از اين جهت هداياي بسياري دريافت مي‌داشت و متوليّان كعبه از اين بابت بسي راضي و سپاس‌گزارِ هبل بودند.

دو نماد سنگيِ ديگر نيز در كنار چاه زمزم از اهميّت نسبتاً بالايي برخوردار بودند. اين دو نماد سنگي نام­‌هايي انساني داشتند؛ يعني كه از گروه خدايان نبودند و گويا به نحوي با توليد نسل و زناشويي ارتباط داشتند. افسانه‌هاي چندي درباره­‌ی اين دو نماد سنگي نقل شده است از جمله اينكه زن و مردي بوده‌‌اندكه سخت به‌هم عاشق بودند، و چون روزي حرم خداوند را خلوت يافتند فرصت غنيمت شمردند و به‌هم درآميختند اين بود كه خداوند بر آن دو غضب كرد و هر دو را به سنگ تبديل نمود زيرا درآميختن آن دو عاشق خارج از چهارچوب زناشويي بوده و هر دو در حرم خداوند به زنا پرداخته بودند[6].

امّا اين داستان در مورد آن دو تندیس، پيش از آنكه اسطوره‌اي معنادار باشد بيشتر به افسانه‌اي دروغ مي‌ماند. به ويژه آنكه هر دو نماد مورد احترام و حتّي پرستش مردمان قرار داشت و بسيار بعيد مي‌نمايد كه اعراب قبل از اسلام با آن تعصّبي كه نسبت به صحّت شجره‌­ی نسب داشتند از دو زناكار تقديس كنند و بركت جويند و قرباني و هدايا پيشكش آنان كنند. بسي محتمل است كه اصل داستان چيز ديگري بوده است، ولي بعدها در ميان مسلمانان داستان به صورتي درآمده است تا قبح بت­‌ پرستي عرب جاهلی را هر چه غليظ‌تر بنماياند.

در عين­‌حال، برخي نشانه‌ها و قراين در داستان آن دو نماد ديده مي‌شود كه در پيوند با مجموعه­‌ی اعمال عمره و مناسك حج مي‌تواند جايگاه ويژه­‌ی خود را در پيش‌ از اسلام نشان دهد. مهم‌ترين نشانه­‌ها در اين مورد يكي نام آن دو نماد است و ديگري محل نصب آن دو.

نماد زنانه نامش «‌نائله» بود يعني سخاوتمند و بخشنده، مثل نام «حوا» که به معنای زندگی و مادر زندگان بود و نماد مردانه را «‌اِساف» مي‌خواندند، شايد به معناي «انسانِ ميرا» يا كسي كه مرگ او را مي‌ربايد و هلاكش مي‌كند، دریایی هم که فرعون در آن غرق شده بود را «اساف» می‌خواندند. مشابه اين دو معنای «مرگ» و «زندگی» برای مرد و زن تقريباً در بيشتر اسطوره­‌ها که مربوط به نخستین زن و مرد روی زمین بود، آمده است.[7] نشانه­‌ی ديگري كه اين گمانه را تقويت مي‌كند محل نصب اين دو نماد است. اگر راست باشد كه اساف و نائله در كنار چاه زمزم جاي داشتند[8] مي‌توانيم همان داستان‌هايي را به یاد آوریم که درباره­ی اولين ديدار يعقوب و راحيل نقل كرده‌اند، يا داستان‌هاي مشابه ديگري كه بسياري از مردان و زنان به‌­طور نمادين اولين بار يكديگر را دركنار چاه آب ملاقات مي‌كردند. شايد به آن جهت كه چاه، هم نماد زمين، زن و گاه‌ نماد مادر بوده است و آب در آن نيز نماد بركت و نوزايي. هم‌چنين نمي‌توان ناديده انگاشت كه هنوز نمادی از جاي پاي ابراهيم تقريباً در همان كنار چاه زمزم قرار دارد و آن سوتر هم حجرالاسود به عنوان نمادي زنانه به ركن كعبه متصل است و مدفن هاجر هم كه در سوي ديگر كعبه تعبيه است.

اين نشانه‌ها و تقارن‌هاي معنادار، ذهن زائر را به آن­جا مي‌كشاند كه شايد عرب قبل از اسلام كه خود را امّي تلقّي مي‌كرد و از ميراث ابراهيم خود را محروم مي‌پنداشت، جاي خالي ابراهيم را با نام و نماد پدرانه‌ی ديگري به نام «اساف» پركرده­ است. شايد هم اساف و نائله صرفاً نماد زندگي زناشويي و كثير شدن براي جايي بوده است كه به هرحال اعمال نمادين آن­جا به عمره مشهور بوده و هست. اگر هركدام از اين گمانه‌ها، درست باشد به مفهوم آن است كه دوران جاهلیّت، اساف جاي ابراهيم را دركنار كعبه اشغال كرده بوده است. تفاوت عمده‌اي كه در اين جاي‌گزيني ديده مي‌شود دور شدن اعراب از ميراثِ ديني ابراهيم است. ميراثي كه مبتني بر عهد خدا با ابراهيم بوده و براي وارثان ديني او، زندگي انسان را به ابديّت پيوند مي‌زده است. امّا اساف به هرحال نماد انساني بوده كه مرگ و بازگشت انسان به خاك را در پيشِ ‌رو داشته‌است و براي تداوم، راهي نداشته جز بهره‌ گرفتن از آميزش جنسي و تمتع بردن از همين زندگي گيتيانه.

نقل است كه برخي از قبايل عرب به‌ هنگام طواف كعبه جامه‌­ی‌خود را از تن بيرون مي‌كردند[9] و مرد و زن، ابتدا خود را به اساف مي‌ماليدند يا در تعبير آييني به او استلام مي‌كردند و آنگاه طواف خود را بر گرد كعبه آغاز مي‌نمودند و در پايان دور هفتم، حطيم يا نائله را كه چسبيده به ديوار كعبه بود استلام نموده و از دور طواف بيرون مي‌رفتند.[10] در قرآن نيز آياتي‌ هست كه مفسّرين آن آيات را در ارتباط با همين داستان دانسته‌اند.[11]

غير از نمادهاي سنگي كه دركعبه و در حرم بود در بيرون از مكه نيز نمادهاي مهم ديگري وجود داشت كه هر كدام داراي ‌معابد ويژه­‌ی خود بودند، مانند معبد «عزّي» ايزد بانوي راهنما در سفرهاي شبانه. «عزّي» نامي است براي ستاره­‌ی زهره، همان­كه در نزد ايرانيان قديم به آناهيتا مشهور بود و ايزد بانوي نگهدارنده‌­ی آب­ها خوانده مي‌شد. عزّي دو خواهر ديگر نيز داشت، به‌نام‌هاي لات و منات كه هر كدام داراي معبدي ويژه‌ی خود بودند و هركدام مناسك و حج ويژه­‌ی خود را داشتند. اعراب اين هر سه ايزد بانو را دختران خدا مي‌شمردند و به مجموعه­‌ی آن‌ها غرانيق بلند مرتبه يا غرانيق‌العلي مي‌گفتند.[12]

شايد قرن‌ها بود كه اين ايزد بانوان آسماني به زمين آمده و سنگ‌ شده بودند و بي آنكه بيت‌الحرام و خانه‌­ی هاجر را اشغال كنند، هركدام دورتر از مكه، حرم ويژه‌­ی خود را داشتند. امّا به هر حال چندان دور نمي‌نمايد كه ياد هاجر زير پاي اين دختران ريز و درشت خداوند، گم‌شده باشد. بگذريم از تنديس‌هايي چون اساف و نائله و هبل كه در بيت خداوند حضور يافته بودند.

نکته‌ی قابل تأمل در اعتقاد عرب جاهلی نسبت به دختران خدا آن است كه تورات از پسرانِ خدا ياد مي‌كند كه به سراغ دختران آدم آمده بودند.[13] يعني آسمان كه ماهيتي مذكّر داشت، به سراغ زمين كه ماهيّتي مؤنّث داشت آمده بود. ولي در انديشه‌­ی عرب پيش از اسلام، خداوند دارای دخترانی بود که اعراب برای توسل و جلب شفاعت، آنان را تقدیس و هدیه‎ها به آنان تقدیم می‎نمودند.[14] احتمالاً مشکل عرب جاهلي آن بود كه از يك سو به مرد بودن و فرزندانِ پسر داشتن، فخر مي‌فروختند كه فرزندانِ پسر به‌هرحال سلحشوران صحرايند و در نزاع‌هاي قبيله‌اي شمشير همين دلاوران است كه به‌كار مي‌آيد. از سوي ديگر برترين معبود‌هاشان كه همان دختران خداوند بودند، شمايلي مؤنّث و زنانه داشتند. گويا جاي زمين و آسمان در انديشه­‌ی آنان تغيير يافته بود. اين واژگونيِ انديشگي و ديني را قرآن به‌صراحت به ‌آنان يادآوري مي‌كندكه:

آيا پسران را از خود مي‌پنداريد و دختران را براي او؟ اين تقسيم بندي كه ‌شما در پندارتان داريد بسي ناقص و ظالمانه است.[15]

ناقص و ظالمانه بودن اين تقسيم بندي شايد از آن­رو باشد كه در هنگام بعثت، زنان را و مادران و زمين را حرمت چنداني نمانده بود. داستان زنده‌ به‌گوركردن دختران اگرچه در هاله‌اي از ابهام است، امّا به ‌هرحال نشان از ارج ننهادن به عنصر مؤنّث در اين روزگار و در زمين دارد. همچنين به نظر مي‌رسد توجّه شاعر عرب به زنان، بيشتر از باب مغازله بوده است و نه حرمت به ‌آنان. انگار كه در عرصه­‌ی زمين و از جنس خاك، عنصر مؤنّثِ نيالوده‌اي نمي‌توان يافت.

احتمالاً از نگاه آنان هر زنی هنگامي حرمت و قداست دارد كه آسماني باشد و ريشه و پس زمينه‌اي براي او در زمين نباشد يا لااقل خداوند او را به‌­عنوان بانوي خويش خوانده باشد. مانند ساراي همسرخجسته­‌ی ابراهيم كه خداوند نام او را به ساره تغيير داد تا بر گزیده‌ی خداوند هم باشد[16] امّا هاجر، تبار از آسمان نداشت. بانوي خداوند نبود و فرزندش اسماعيل نيز ميراث از ابراهيم و خداي ابراهيم نمي‌برد.[17] هاجر كنيزي تبعيدي و رانده شده از قبيله­‌ی شاه­‌شبانان بود كه به فرمان شاه‌­بانوي خود ساره به همسري ابراهيم درآمده بود و سپس به ‌فرمان همو به ‌اين سنگستان داغ تبعيد شده بود. شايد اعراب كه از طعن و تحقير يهوديان در امان نبودند، بهتر ديدند تا دختران خداوند و ايزد بانوان را به هاجر ترجيح دهند. رونق كعبه‌هاي لات و منات و عزّي شايد از اين جهت هم قابل تأمّل بوده باشد. همچنين جاي‌گزيني نائله به جاي هاجر دركنار چاه زمزم و چسبيده به ديوار كعبه نيز مي‌تواند كم‌رنگ شدن هاجر را به يادآورد.

هنوز سالياني چند به بعثت پيامبر مانده بود كه سيلي بزرگ هم­چون هجوم انبوهي اژدها كه از هر جانب به سوي حرم مي­شتابند، از كوه‌هاي اطراف سرازير شد. ديوارهاي كعبه در اين هجوم آسيب فراوان ديد. در اين ويراني‌ها گنج‌هایی که در کعبه نگهداری می‌شد، ناپدید گردید. دو تنديس زريّن كه در هيأت دو آهو بودند، بخشي از گنج ربوده شده‌­ی كعبه بود. بسياري از اهالي مكه مورد بدگماني قرار گرفتند. نقل است که حتّي دست يكي از كساني كه گمان مي‌كردند، گنجِ كعبه را او ربوده باشد، بريدند. عاقبت عبدالمطلب آن دو آهوي كعبه را و برخي ديگر از گنجينه‌­ی ربود‌ه ‌شده را از درون چاه زمزم پيداكرد.[18] 

حدود چهار سال پيش از بعثت بود كه قريش قصد باز سازي كعبه كرده بودند. امّا نقل است که با وقايعي عجيب و معني­‌دار مواجه شدند. يكي از اين وقايع بيرون آمدن اژدهايي از درون چاه كعبه بود. اژدهايي كه سبب مي‌شد تا هيچ‌كس جرأت پيدا نكند خود را به كعبه نزديك كند. تا آنكه روزي اهل مكه عقابي يا پرنده‌­ی سپيدي را ديدندكه در آسمان ظاهر شد و به سوي آن اژدها شتافته آن را برگرفت و رفت.[19] اين حادثه پيش از آنكه يك واقعه­‌ی طبيعي باشد، بيشتر به يك رؤيا مانند است

مردمان مکه در مواجهه با همین واقعه عجيب عقاب و اژدها، دريافته بودند كه خداوند از اين‌كه خانه­‌ی كعبه بازسازي شود، راضي و خشنود است و چيزي بيش از اين ندانسته بودند. اما وقتی نوبت به کار گذاشتن حجرالاسود رسید ميان قبايل مكه اختلاف افتاد كه این مهم‌ترین سنگ کعبه با دست مردان كدام قبيله به جاي خود كار گذارده شود؟ براي رفع اختلاف قرار بر اين مي‌گذارندكه همگان داوريِ اولين كسي را كه در آن لحظه وارد حرم مي‌شود، بپذيرند و در آن لحظه محمّدِ امين را مي‌بينند كه به حرم وارد شد.

اين سنگ سياه شايد مهمترين نماد و نشانه براي نوزايي بوده كه به­‌عنوان سنگ زاويه در بناي كعبه قرار گرفته است. در آن هنگام كه محمّدِ امين رداي خود را بر زمين پهن كرد و سنگ زاويه را در آن نهاد تا مرداني از همه‌ی قبايل گوشه‌اي از آن را بگيرند و سنگ را تا جايگاه اصلي خود بالا آورند شايد هنوز حتّي خود محمّد هم نمي‌دانست كه داستان بالاآوردن قواعد بيت‌الحرام توسط ابراهيم يك بار ديگر در حال نو شدن است.[21] هر چه بود آن سنگ با دستاني از مردان همه­‌ی قبايل به جايگاه خود رسيد و با دست محمّد امين برجاي خود استوار شد. پس از اسلام نيز همان سنگ نقطه­‌ی شروع و نقطه‌­ی پايان طواف گرديد. از اين جهت شايد بي‌راه نباشد كه آن را «سنگ زاويه» تلقي كنيم.[22]

حدود چهار سال پس از اين وقايع بوده كه محمّد امين برانگيخته شد تا گامي فراتر نهد و آیين ابراهيم را احيا كند. امّا قريش‌كه متولّيان حرم بودند مانند همان اژدهايي كه برگنج كعبه چنبره زده بود، همچنان كعبه را گنجينه‌اي از آن خود مي‌دانستند و مانند همان اژدها برآن گنجينه‌­ی پر درآمد چنبره زده بودند.[23]

مکه در آن روزگار پیش از بعثت هم، ام‌القری شمرده می‌شد از آن جهت که هم بازار عکاظ داشت که سوداگری و شاعری را در هم آمیخته بود، هم شهر خدایان ریز و درشت بسیار بود که هر کدام منسوب به قبیله‌ای بودند و موسم حج که قبایل دور و نزدیکِ صحرا به مکه می‌آمدند، علاوه بر طواف پیرامون کعبه هم‌چنین به دیدار خدایان سنگ شده‌ی خویش هم می‌رفتند و بسا که مناسک قربانی را هر قبیله‌ای نزد خدای سنگی خویش به انجام می‌رسانید[24].

مکه پیش از روزگار بعثت هم، بلد امین دانسته می‌شد، شاید بیشتر از این جهت که جایی امن برای سوداگران و خدایان بود. بنا براین قابل درک خواهد بود که بعثت محمد رسول در این شهر و نفی اصنام، چه ضربه‌ی سهمگینی بر آنان وارد می‌کرد و قابل درک خواهد بود که چرا محمد رسول و یاران اندک در این شهر با آن‌همه آزار و شکنجه از سوی قریش مواجه بودند.

آیات وحی پی در پی هم‌چون صاعقه بر اعتقادات قریش و پیکر خدایانشان فرود می‌آمد و قریش هم‌چنان مانند همان اژدها که بر خانه‌ی کعبه چنبره زده و مقاومت می‌کردند تا آنکه پس از سیزده سال محمد و یارانش، شهر خدایان سنگ شده را پشت سر نهادند و به دعوت اهل یثرب(مدینه) راه هجرت را پیش گرفتند. شاید در این هنگام قریش می‌پنداشتند که بر محمد پیروز شده‌اند. اما هنوز یکسال و نیم از هجرت نگذشته بود که رؤیای عاتکه خبری هراس انگیز را برای اهل مکه واگویه کرده بود

در آن رؤيا مردي كه چهره‌اش چندان مشخّص نبود، سوار بر شتر، ابتدا به دروازه‌­ی مكه ظاهر شده بود و آواز داده بود كه:

اي مردم سنگستان سه روز ديگر به سوي قتلگاه خود بشتابيد

و باز عاتكه همان مرد را ديده بود كه با شترش بر فراز كوه ابوقبيس نمودار شده و همان جمله را چنان گفته بود كه طنين آوازش تمامي مكه را فرا گرفته بود. بار سوم او را در همان هيأت و با همان پيام بر بام كعبه ديده بود. سه روز بعد از رؤياي عاتكه، واقعه­‌ی جنگ بدر پديد آمده بود كه در آن بسياري از بزرگانِ مكه و قريش به دست مسلمانان كشته شده بودند.

امّا واقعه­‌ی سيل و گنج كعبه و داستان اژدها و پرنده‌ی سپید که مربوط به چهار سال پيش از بعثت بود، هم‌چنان در خاطره‌ها بر جای بود و تأويل داستان هم‌چنان ناگشوده مانده بود و بسي مهم‌تر و پيچيده‌تر از رؤياي عاتكه می‌نمود، تا زمان فتح مکه توسط مسلمانان فرا رسید.

گزیده‌هایی کتاب "مناسک نوزایی تا فرایند فردیت" از صفحه‌ی 55 به بعد/ نوشته علی طهماسبی

 

 


[1] - نام «هاجر» به معناي هجرت كننده

[2] - سوره‌ی 14(ابراهیم) آیات 35 تا 37

[3] - نگاه كنيد به طبري، محمد بن جرير.(1362). تاريخ طبري. ترجمه ابوالقاسم پاينده.جلد3. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطير.ص 951.

[4] - قاضي ابرقوه، رفيع­الدين. (1359). سيرت رسول‌الله. تصحيح اصغر مهدوي. جلد 2، ناشر: بنياد فرهنگ ايران، ص 103.

[5] - معبد دلفی (Delfi) محلی در فوکیس، یونان، نزدیک پایه­ی جنوبی کوه پارناسوس که معروفترین و متنفذترین وخشگاه یونان قدیم در آنجا بود (دایره المعارف مصاحب ذیل دلفی). «وخش» به پاسخی گفته می‌شد که از سوی خدایان طی مراسمی، به پرسش انسان‌ها داده می‌شد

[6] - الاصنام، ترجمه‌ی فارسی، انتشارات نشر نو، صفحه‌ی 105 و 106

[7] - واژه‌ی «إساف» مشتق از «أسف» است در لسان‌العرب ضمن اشاره به این نام ذیل واژه‌ی اسف و تاسف، هم‌چنین «إساف» را علاوه بر نام صنم مزبور، نام دریایی ذکر کرده است که فرعون در آن غرق شده است. (نگاه کنید به لسان‌العرب ابن منظور، ذیل واژه‌ی «اسف»). هم‌چنین در داستان آفرينش آدم در تورات ، آدم به معناي بر گرفته از خاك است و در همان داستان خداوند به آدم مي‌گويد كه تو از خاك هستي و به خاك راجع خواهي شد، ولي آدم نام زن خويش را حوا مي‌گذارد ، يعني مادر زندگان. در اسطوره‌هاي ايراني نیز كيومرث (كي+ مرثَ) بعنوان اولين انسان كه خداوند مي‌آفريند به معناي انسانِ ميرنده است و برخي را نظر براين است كه واژه‌ی «مرد» شكل تغيير يافته‌ی «مَرثَ» ، و مرگ است ولي واژه‌ی «زن» با كلمه زندگي يگانه شده است زيرا زايشگر انسان‌هاي ديگري مي‌شود و مادر زندگي دانسته شده است.

[8] - نگاه كنيد به سيرت رسول‌الله، ص 105.

[9] - اغلب تفسیرهای معتبر، شأن نزول آیه‌­ی 31 و 32 از سوره­ی اعراف را در همین مورد دانسته‌­اند و نقل کرده‌­اند که اعراب تا پیش از اسلام، هنگام طواف جامه از تن بیرون کرده و عریان طواف می­نمودند. نگاه کنید به جلد جهارم التبیان فی تفسیر القرآن از محمد حسن طوسی و هم­چنین تقسیر روض الجنان ابوالفتوح رازی ذیل همین آیات.

[10] - شوقی ضیف. (1364). العصرالجاهلي. ترجمه‌ی علیرضا ذکاوتی قراگزلو. چاپ اول. تهران: انتشارات امیرکبیر، ص102.

[11] - سورۀ 7(اعراف) آيات31 تا 33.

[12] - غرنوق را نام پرنده‌اي افسانه‌اي نيز مي‌دانستند، پرنده‌اي سپيد يا كبود فام و به ‌رنگ آسمان و در هيأت لك لك (لسان‌العرب، ذیل واژه غرانیق)، لقب غرانيق‌العلي براي لات و منات و عزّي، اين سه ايزد بانو را در اوج آسمان كبود تصوير مي‌كند، به ويژه آنكه لات قبلاً نام خورشيد نيز بوده است و عزّي هم كه همان ستاره­ی ناهيد يا زهره بوده، امّا براي منات معنايي آسماني پيدا نكردم.

[13] - تورات، پيدايش، باب ششم، از آیه‌ی 1 به بعد .

[14] - ابومنذر هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ترجمۀ سید محمد رضا جلالی نائینی ، نشر نو، صفحۀ 115

[15] - سوره 53 (نجم)، آيه‌ی 21 – 22.

[16] - پیدایش، باب 17، آیه‌ی 15

[17] - تورات، پيدايش، باب 17 آیات 18 تا 21 هم‌چنين نگاه كنيد به نامه‌­ی پولس به غلاطيان، باب 4، بند 22-26.

[18] - طبري، محمدبن جرير. (1362) تاريخ طبري. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاينده. جلد3. چاپ دوم. تهران: انتشارات اساطير. ص838 و هم‌چنين مسعودی، ابوالحسن. (2536). مروج‌الذهب و معادن الجوهر. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده. . جلد اول. چاپ دوم. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، صفحه627.

[19] - همان و هم‌چنين كتاب سيرت رسول‌الله، باب دهم، ص173 و در مورد پرنده­ی سپيد نگاه كنيد به صفحه 174 همین ماخذ.

[20] - همان .

[21] - سورۀ 2 (بقره)، آیه‌ی 127.

[22] - سنگ زاويه، ظاهراً به سنگي‌گفته مي‌شد كه معماران در زاويه يا گوشه­‌ی بنا از آن استفاده مي‌كردند، استحكام بنا ، راست و گونيا بودن ديوارهاي طرفين بستگي به ابعاد، ظرافت و استحكام آن سنگ داشته است. در مجموعه­‌ی كتاب مقدس اعم از عهد قديم و عهد جديد بارها از سنگ زاويه ياد شده است، مانند كتاب اشعياء باب 28 ، انجيل متي باب21 و رساله­‌ی اول پطرس

[23] - كلمه‌ی قريش به معناي جانوري دريايي كه همه­‌ی ماهي‌هاي كوچك‌تر را مي‌بلعد؛ به ‌لحاظ معنايي بسيار نزديك به نام اژدها است امّا دريايي بودن آن جانور يا نهنگ ماهي بودنِ قريش ممكن است نامي‌ اسطوره‌اي هم باشد، مانند لوياتان و رَحب كه در كتاب ايّوب از آنان به‌­عنوان جانوران عظيم‌الجثّه‌­ی دريايي ياد شده است. اهميّت اسطوره‌اي اين جانوران در اين است كه چون در زير آب­ها زندگي مي‌كنند و در سطح كمتر ظاهر مي­شوند از اين جهت نماد ناخودآگاهي عظيم قومي و جمعي هستند و قريش به معناي نهنگي كه ماهيان كوچك‌تر را مي‌بلعد مي‌تواند با دو معناي موازي مطرح شود يكي همان ناخودآگاهي جمعي كه بر ناخودآگاهي افراد سلطه يافته و آنان را درخود مي‌بلعد و ديگري به معناي قبيله‌‌اي كه با رباخواري و استثمار دست­‌آورد زندگي ديگران را مي‌بلعد.

[24] - ابومنذر هشام‌بن محمد کلبی، الاصنام، ترجمه‌ی سید محمد رضا جلالی نایینی/ نشر نو 1364