تقریباً غروب آفتاب بود كه خدمه‌ی كاروان آوازمان دادند برای حركت به سوی مشعرالحرام. باید با اتوبوس می‌رفتیم، دو میلیون نفر حاجی به ناگهان باید صحرای عرفات را ترك می‌كردند. شب احتمالاً بیابان عرفات، خلوت و خاموش می‌شد و هنگام حركت چه محشری شده بود از شلوغی و سر و صدای زائران و دود و دم و بوق‌­زدن‌ اتوبوس‌ها. باز هم با همان راننده‌­ی جوان مصری هم‌سفر شده بودیم، ترافیك هم چندان سنگین بود كه شاید اگر راه را پیاده می‌آمدیم راحت‌تر و زودتر می‌رسیدیم، درك بهتری هم از عبور و مناسك، می‌توانستیم داشته باشیم. در مسیر هم ماجراهایی پیش آمد كه بیشتر به طنز تلخ می‌مانست‏.

شاید نزدیك به نیمه شب بود كه با هزار امّا و اگر به محل مورد نظر رسیده بودیم. اینجا هم ظاهراّ كار زیادی نداشتیم، مگر جمع كردن تعدای سنگ ریزه برای فردا و برای رمی جمره. آنسو ­تَرَك هم یك كاروان از زنان تُرك اطراق كرده ‌بودند، همه تقریباً میان‌سال و مسن بودند، با لباس‌های آبی رنگ متّحدالشكل، یك امام جماعت داشتند كه مرد بود و این وقت شب نماز جماعت می‌خواندند. در میانه‌ی ركوع و سجودها خانم‌ها مدام سر بلند می‌كردند شاید برای اینكه ببینند حركت بعدی امام جماعت چیست؟ برخیزند؟ بنشینند؟ دوباره به ركوع یا سجود بروند؟ مثل ما نبودند که در حالت خواب و بیداری هم به طور خودکار بتوانیم همه‌ی اعمال نماز را بی­كم­و كاست و دقیق اجرا كنیم.

باز هم فرصتی بود تا با برخی از هم‌سفرها كناره‌ای بجوئیم و گپ و حرفی درباره‌ی این شب داشته باشیم. امّا آنچه اكنون می‌نویسم همان چیزهایی نیست كه آن شب در گفت‌وگوهامان پیش آمد. این را پس از سال‌ها كه از آن سفر می‌گذرد، دریافته‌ام.

مشعر عبارت است از من و شب و تاریكی. انگار عرفات نمادی بود برای معرفت پیدا كردن به اطرافم، به مقصود آفرینش و مشعر جایی هست برای سفر به ظلمات درون. برای پی بردن به سایه‌های تاریك وجود خویش و شاید از همین جهت نامش را "مشعر" گفته‌اند. مشعر اسم مکان است مانند مکتب، مشعر جایی است که آدمی شعور پیدا می‌کند.

در زبان عرب به هر تار موی و به هر دسته‌ای از موی "شَعر" گفته می‌شود. شاعر نیز از همین ریشه گرفته شده است. در برخی لغت‌نامه‌ها آورده‌اند كه "مشعر" یعنی جایی كه انبوه درختانِ درهم تنیده در آن­جایند، مانند انبوه موهای درهم تنیده[1]

این­جا، در این بیابان خشك، حتّی تك­درخت‌هایی هم دیده نمی‌شود تا مصداقی برای این نام باشد، امّا جنگلی انبوه و درهم تنیده از آدم‌ها هستند، آدم‌هایی كه هر كدام سودایی به سر دارند، هر كدام اسماعیلی در دل می‌پرورانند و با آنكه همه در كنار هم و درهم تنیده‌ می‌نمایند امّا بسا كه هركدام برای اسماعیلی كه در دل می‌پرورانند، حقّ همسایه و رفیق و هم‌سفر را نادیده بگیرند. این می‌تواند یك تأویل ساده از كلمه‌ی مشعر باشد، یعنی شعور پیدا كردن برای چگونه با هم بودن، چگونه حدود و حقوق هم را در این تاریكی تشخیص دادن. لایه‌ی دیگر که شاید عمیق‌تر باشد. انگار جنگلِ دیگری هم هست كه به این سادگی‌ها دیده نمی‌شود. جنگلی انبوه و در هم تنیده از آدم‌هایی كه نسل اندر نسل به این جهان آمدند، زندگی کردند، فرزندان به دنیا آوردند، مردند، باز فرزندان آن‌ها فرزندان دیگر آوردند و همین­‌طور این زاد و ولدها ادامه پیدا کرد تا حالا که نوبت ما رسیده است. به ‌هر حال، رگ و ریشه‌ی ما به لحاظ نژادی به دورترین زمان‌ها می‌رسد. ما اغلب از گور پدر بزرگ خودمان هم اطّلاعی نداریم چه رسد به گور چند نسل از اجداد گذشته‌ی خودمان و چه رسد به والدینی که در هزاره‌های پیش یا میلیون‌­ها سال‌ پیش زندگی می‌کردند.

حالا این اجدادی که در خاک گم شده‌اند چه ربطی به من دارند؟ آیا می‌توان گفت که من نادانسته وارث دغدغه‌ها و آرزوهای برنیامده‌ی آنان شده‌ام؟ آیا این درست است که من همان­گونه که وارث شکل و شمایل ظاهری آنان هستم، وارث خصوصیّات روانی آنان هم هستم؟ آیا بسیاری از امیال نافرهیخته‌ای که از ناخودآگاه در من سر بر می‌آورند و خود را بر من تحمیل می‌کنند میراث اجداد من، در من نیست؟

گاهی و اغلب، پیش می‌آید که ما خود را متمدّن‌تر از پیشینیان خود می‌شماریم که خون‌ها ریختند و فساد‌ها کردند، این البتّه راست است، ما واقعاً هم نسبت به هزاران سال پیش شاید متمدّن‌تر شده‌ایم، امّا آیا اکنون هیچ نشانی از آن‌ سوداهای اجدادمان در ما نیست؟ به گمان من، اگر اتّفاقی بیفتد که لایه‌ی رویین این تمدّن کمی خراش بردارد، ناگهان شاهد رفتار وحشیانه‌ی خودمان خواهیم شد. ما در عرصه‌ی خودآگاهی، به ویژه در عرصه‌ی خرد جمعی مردمانی متمدّن هستیم، امّا در زیر این لایه‌ی مدنیّت و در عرصه‌های ناخودآگاهی، هزار گونه وحشی‌گری و نافرهیختگی نهفته است که به محض فرصت پیدا کردن، فوران خواهد کرد.

همین‌جاست که نشانه‌های گورستان دیگری هم ظاهر می‌شود. این گورستان به دخمه‌های تاریک و پیچ در پیچ و هزارتو می‌ماند که نه از جنس خاک، بلکه از جنس وقایع روانی هستند. دخمه‌هایی که همه‌ی وسواس‌ها، دغدغه‌ها و امیال برنیاورده شده‌ی اجداد ما در آن تعبیه است، گورستانی که مرده‌هایش چندان هم مرده نیستند، بلکه در لایه‌های زیرین روان ما نفس می‌کشند. این‌گونه ‌هم نیست كه جدا جدا جایگاهی مشخّص، در حجره‌های روان ما برای خود داشته باشند، گاهی همه در هم می‌آمیزند، یكی می‌شوند، فریادی یگانه سر می‌دهند، به ‌مانند موجودات عجیب‌الخلقه‌ و ترسناكی درمی‌آیند كه خواب ما را به آشوب می‌كشانند. دغدغه‌های آنان و آرزوهای برنیامده‌شان با جان و روان من یگانه می‌شوند و من بی‌آنكه به خود باشم گرفتار همان آشوب‌هایی می‌شوم كه آنان پی‌گیری می‌كردند.

در روان‌شناسیِ اعماق، این جنگل انبوه و درهم تنیده‌ی اجداد را "سایه"[2] و یا "شبح" نامیده‌اند.

که با وسوسه‌های مدام خودشان برای "من" تكلیف معلوم می‌كنند و چنان مرا به تملّك خودشان در می‌آورند كه خود را از آنان باز نمی‌شناسم، آنان را "خود" می‌پندارم و با تمام قوا از وسوسه‌هایی كه آنان در گوش جانم می‌خوانند، دفاع می‌كنم. "من" آن‌ها هستم، بی‌آنكه بدانم.

اصلاً این خانه‌ی وجود، خانه‌ی آن‌ها می‌شود، بی‌آنكه خودشان به روشنایی بیایند. شاید همین است كه این­جا به روشنایی روز نیازی نیست، روشنایی طبیعی روز سبب می‌شود آدم اطرافش را ببیند و ذهنش به آنچه می‌بیند، مشغول شود. امّا شب و تاریكی این فرصت را می‌دهد تا آدم ظلمات دیگری را در وجود خود به‌یاد آورد.

وقوف در مشعرالحرام شاید برای همین باشد كه بتوانم عمیق‌ترین لایه‌های تاریك وجود خودم را تجربه كنم. سایه‌های اجدادی و پدران ریز و درشتی كه در من فعّال شده‌اند بازشناسم تا بتوانم هنگام تصمیم‌گیری، خودم باشم، آگاهانه و مسؤولانه برای سرنوشتم تصمیم بگیرم.

نخستین گام برای رسیدن به فردیّت و خودشکوفایی را شناختِ "سایه" دانسته‌اند[3]، با شناخت این سایه‌های درهم تنیده است که آدمی می‌تواند بر آن اشراف پیدا کند و خود را از سیطره‌ی آن بیرون آورد و هر کسی خودش باشد.

در گزارش قرآن، ابراهیم را می‌بینیم كه می‌خواهد حساب خود را از حساب پدرش جدا كند. می‌خواهد از سلطه‌ی پدر بیرون بیاید. از این منظر می‌توان گفت که مشعر‌الحرام هم یكی از وادی‌هایی است كه ابراهیم در آن ظلمات با سایه‌های اجداد خود و با آن وسوسه‌ها كه از اجدادش به او ارث رسیده مواجه شده است و آن‌ها را در خود باز شناخته است.

خوب، این حكایت من و اجداد من است. امّا ابراهیم در این میانه چه‌كاره است؟ چرا ابراهیم در قرآن و به‌خصوص در سوره‌ی حج به عنوان "پدر" برای همه‌ی مسلمانان معرفی می‌شود؟حج آیه‌ی78 این می‌تواند تناقضی آشکار باشد که از یک­سو با سلطه‌ی پدرانمان بر خودمان مبازره می‌کنیم و از سوی دیگر، ابراهیم را به عنوان پدر دینی بپذیریم.

به تجربه دریافته‌ام كه وقتی از گذشتگان به نیكی یاد می‌كنم، از نقص‌ها و ندانم‌كاری‌ها و شلخته‌بازی‌های آنان اغماض می‌كنم و همه‌ی گناهان آنان را نادیده می‌انگارم، معنایش این است كه دوست دارم وارث شرف و بزرگواری آنان باشم. امّا شاید آنان واقعاً این‌گونه که من تعریفشان می‌کنم نبوده‌اند، شاید این بزرگواری‌ها که به آنان نسبت می‌دهم واقعاً وجود نداشته‌ است و در عمل این­گونه شریف و بزرگوار نبوده‌اند، شاید چندان گرفتار سوداهای بی‌فرجام بوده‌اند که فرصت نشده تا خود را در این راه به کمال برسانند، امّا گمان می‌کنم این ایده را داشته‌اند که شریف باشند، بزرگوار باشند، به کمال رسیده باشند. حالا در میان آن‌همه سوداهای هوس که از آنان به میراث برده‌ام، این ایده‌ی متعالی هم هست، ایده‌ای که هم­چون رؤیا در افق‌های اندیشگی‌ام جان می‌گیرد و مرا به رشد و کمال می‌خواند.

مطرح شدن ابراهیم به عنوان "امام" برای همه‌ی مردمان كه در قرآن آمده، بیشتر باید به همین معنا باشد. امام در این تعبیر به معنای فرمان‌روا، رئیس و امثالهم نیست. به شاغول بنایی هم امام می‌گفتند، یعنی وقتی كه استاد بنا می‌خواهد دیواری را راست بچیند نیاز به شاغول دارد تا چنانچه در كار خود كج‌روی داشته باشد، با نگاه كردن به شاغول كج‌روی خود را اصلاح كند.

به تعبیر دیگر، باز خوانیِ داستان ابراهیم در این­جا، طرحی برای به ‌تمامیت رسیدن منِ انسان است. درست‌تر اگر بگویم، ابراهیم به عنوان پدر من مطرح نیست، به عنوان پدر "ایده" مطرح است. تفاوت "ایده" با واقعیت هم این است كه "ایده" در افقی فراتر از واقعیت قرار می‌گیرد؛ حتّی فراتر از تاریخی كه واقعاً اتّفاق افتاده است؛ یعنی ابراهیم صرفاً شخصی نیست که در چهار هزار سال پیش زندگی کرده و مرده، بلکه در آینده ایستاده است. مگر عدالت، آزادی و شرافت انسانی، چیزهایی مرده و خوابیده در گورستان هستند؟ آزادی چیزی هست که نیست، عدالت چیزی هست که نیست، شرافت و بزرگی چیزی هست که نیست، امّا همه‌ی این‌ها که نیستند چیزهایی هستند که دوست داریم باشند، به همین جهت ابراهیم به عنوان سرنمون یا امامِ نو به نو شدن باید از پدر نژادی خود فاصله بگیرد و تا هنگامی که آدمی شجاعت ترک خانه‌ی پدری خویش را پیدا نکند، چگونه می‌تواند افق‌های تازه‌ای را مشاهده کند؟

این رها کردن، در متن قرآن بسیار پر رنگ‌تر و آشکارتر از داستان ذبح فرزند مطرح شده است. در این داستان‌ها می‌بینیم که پدر و قوم ابراهیم او را تهدید می‌کنند که اگر همچنان از خدایان و سنّت‌های پیشینیان رویگردان باشد او را تنها بگذارند، تبعید کنند و حتی سنگسارش کنند، یا او را در آتش افگنند. مریم آیه‌ی 46

نقد سنّت گذشتگان تنها بخشی از درگیری است. بخش مهم­تر این درگیری در درون خود ما اتّفاق می‌افتد. عادت‌های موروثی، ترس‌های مبهم، تمایلات عجیب و غریب و تمنّاها و آرزوهای برآورده نشده‌ی اجدادم، همه و همه مثل اشباحی جادوگرانه مدام با وسوسه‌هاشان در من آشوب می‌آفرینند، مرا بر می‌انگیزند تا آن‌كنم كه آ‌نها می‌خواستند. این خواست‌ها چنان در وجود من جای گرفته‌اند که خود را از آنان باز نمی‌شناسم.

با تکیه بر همین هویّت موروثی استدلال می‌کنیم، قانون وضع می‌کنیم، مرزهای دوستی و دشمنی را ترسیم می‌کنیم و مخالفت با این سنّت‌ها، یک معنایش هم مخالفت و جدال با هویّت خویش است و هنگامی که این سنّت‌ها را در هم می‌ریزیم مانند آن است که خانه‌ی وجود خود را ویران کرده‌ایم، مثل آدم‌های بی‌هویّت یا مثل آدم‌های بی‌وطن می‌شویم. آیا ما چندان صاحب­خانه‌ی وجود خود هستیم که این خانه را از انواع بت‌های ریز و درشت که در او تعبیه است پاک نماییم؟ آیا می‌توانیم ستون‌های این خانه را نه بر باورهای پیشینیان، بلکه با ایمانی تازه بنا نهیم؟

مشعرالحرام، جایی است که آدمی به زندانی بودن خود آگاه می‌شود، گرفتاری‌های خود را می‌شناسد، بندها و زنجیرهای نامرئی را که جانمان را فرو گرفته‌اند.

با این همه، جدال با سنّت پیشینیان و کشتی­ گرفتن با سایه‌های نیاکان، یک روی داستان ابراهیم است، وجه دیگر و شاید دشوارتر، دغدغه‌ی ابراهیم برای فرزند خویش است. این­‌هم چیزی مشترک میان همه‌ی ما آدم‌ها است که از یک­سو گرفتار سایه‌های در هم تنیده‌ی گذشتگان هستیم که هم در تاریخ رد پای آنان را می‌بینیم و هم در روان خودمان و از سوی دیگر تلاش می‌کنیم تا در فرزندان خود تداوم یابیم. از هر دو سو گرفتار وسوسه و وسواس می‌شویم. زندانی گذشته‌ها و در گرو آینده‌ها.

ابراهیم سال‌های سال بود که در انتظار فرزند روزشماری می‌کرد، بعد از آن همه انتظار دارای فرزند شده بود، نه اسماعیل پسر ناخلفی بود و نه اسحاق، نه یکی قابیل بود و نه دیگری هابیل، امّا انگار دل بستن به همین فرزندان شایسته هم سبب می‌شود تا آدمی دیگران را نبیند، سبب می‌شود تا همه‌ی چیزهای خوب این عالم را برای فرزند خود بخواهد و دانسته و ندانسته حقّ دیگران را قربانی دوست داشتن‌های خصوصی کند. در قرآن هیچ اشاره‌ای نشده که ابراهیم کدام یک از فرزندان خود را به قربانگاه می‌برد. فقط آمده است که:

و هنگامی که با او به جایگاه "سَعْى" رسید، گفت:

اى پسرك من! در خواب مى‏بینم كه تو را سر مى‏بُرَم، پس ببین چه به نظرت مى‏آید؟. گفت: اى پدر، آنچه را به آن امر می‌شوی انجام ده. ان شاءاللَّه مرا از شكیبایان خواهى یافت. صافات آیه‌ی 102

چه اسحاق و چه اسماعیل، به هرحال ابراهیم در رؤیاهای مکّرر و هراس­انگیز خود می‌بیند که باید فرزند خود را به مذبح آورد. در این شب‌های هراس و این رؤیاهای تکرار شونده بسا که ابراهیم هر بار پس از بیدار شدن، با خود اندیشیده باشد که شاید همان خدایان دروغزنِ اجدادی به قصد انتقام از ابراهیم چنین رؤیایی را بر بالین او گسیل داشته‌اند، شاید کار اهریمن غدّار و حیله‌گر است، همیشه که همه‌ی پیام‌های رؤیا از سوی خداوند نیست.

این توجیهات آیا دل ابراهیم را راضی می‌کند؟ فرض کنم که می‌خواهم در مقام ابراهیم نمازی بگزارم، فرض کنم که می‌خواهم پای جای پای ابراهیم قرار دهم و همین رؤیاها مدام به سراغم بیاید که قرار است فردا که هوا روشن شد عزیزترین کسی را که از جانم و از چشمانم بیشتر دوستش دارم باید به مذبح ببرم و تیغ بر گلویش بگذارم، آن شب چگونه سحر خواهد شد؟ کسی چه می‌داند که ابراهیمِ ما در این شب‌های تردید چه کشیده است، کسی چه می­داند...؟

ابراهیم شاید شبی مثل همین شب مشعرالحرام به انبوه ستارگان آسمان چشم دوخته باشد و به یاد آورده باشد که خداوند به او گفته بود:

ای ابراهیم، آسمان را بنگر، ستارگان را بشمار، آن‌ها را توانی شمرد؟ ذریت تو چنین خواهد بود. پیدایش، باب 15

پس کجا رفت آن وعده‌ها؟ پس از این‌همه انتظار مرا فرزندی داده‌ای با آن همه وعده‌ها، حالا سر آن داری تا باز مرا بی‌وارث گردانی؟ انگار فریاد رعدآسای ابراهیم در شب مشعر طنین می‌اندازد که:

ای خداوند، مرا بفهمان، این چه سرنوشت هراس­ انگیزی است که برایم رقم زده‌ای؟

این بی‌رحمی نیست که آدمی را دلبسته‌ی فرزند کنی و در پیش چشمانش از او باز ستانی؟

اگر هم چنین قصدی داشتی که او را باز پس گیری، چرا من باید او را ذبح کنم؟

چرا حادثه‌ای را تدارک نمی‌بینی تا دور از چشم من او را بربایی؟

چرا من خود باید فرزند خویش را و آینده‌ی خویش را به درّه‌ی هول نیستی پرتاب کنم؟

من کیستم ای خداوند؟ چه اندازه توان دارم که به این بازی سهمگین گرفتارم کنی؟

اندکی آرام می‌گیرد، سر از آسمان و چشم از ستارگان بر می‌گیرد و شاید آرام امّا گلایه‌­مند و پر اندوه با خود واگویه می‌کند که:

خداوندا، زندگی من هم­چون نسیم در گذر است، جوانی‌ام سپری شده، استخوان‌هایم سست و فرتوت شده‌اند، به زودی مرگ به سراغم می‌آید، هم­چون شعله‌ای ناتوان در شبی طوفانی خاموش خواهم شد، پس از من دیگر وارثی نخواهد بود تا چراغی را که با رنج‌های بسیار بر بام این خانه افروخته‌ام روشن نگه دارد.

در این شب درد و اندوه مشعرالحرام نمی‌دانم از خود می‌نویسم یا از ابراهیم، نمی‌دانم ابراهیم هستم یا اسماعیل؟ نمی‌دانم هاجر کجاست؟ چرا جز فریادهای درد آلود ابراهیم آوای دیگری در این شب هول شنیده نمی‌شود.

آسمان اندک اندک روشن می‌شود، ابراهیم باید تصمیم خود را گرفته باشد. باید دل، یک­دله کرده باشد، باید دل به دریا زد و عجب دل به دریا زدنی!

گزیده‌هایی از "مناسک نوزایی تا فرایند فردیت" صفحه‌ی 131 به بعد

 


[1] - لسان‌العرب ذیل مشعر. هم­چنین شعور یافتن به چیزی یعنی آن چیز را دقیق و با فطانت فهم کردن.

[2] - Shadow.

[3] - سایه تا حدّی از صفات نکوهیده‌ای پدید می‌آید که فرد می‌خواهد آن‌ها را انکار کند، مانند تمایلات حیوانی که آن‌ها را ما از اجداد مادون انسان خود به ارث برده‌ایم. نیز شامل حالات و صفاتی است که برخی از آن‌ها ممکن است بسیار خواستنی باشد، امّا فرد نمی‌تواند آن‌ها در خود بپرورد. سایه، منطبق بر ضمیر ناهشیار شخصی است. این پدیده نیز، چون همه‌ی اشخاص در آن سهیم‌اند، نوعی جلوه‌ی جمعی است. به گفته‌ی یونگ، شخص هرقدر از سایه بی خبر باشد، سایه نیز به همان اندازه تیره‌تر و متراکم‌تر است.

سایه هرچه از زندگی هشیار دورتر باشد، دینامیسم جبرانی و اهریمنی بیشتری از خود بروز می‌دهد. سایه‌ای که ناشناخته باشد بر اشخاص یا گروهایی فرا افکنده می‌شود که به گمان فرد حامل همه‌ی رذائل، شرارت‌ها و دیگر تمایلات سرکوفته‌اند، امّا در واقع روان خودِ فرد است که گرفتار چنین تمایلاتی است. تصویر شیطان و عقیده به گناه نخستین، نماینده گونه­‌هایی از کهن الگوی سایه است. (دیوید ام.وولف.(1386). روانشناسی دین. مترجم محمد دهقانی.چاپ اول. تهران: انتشارات رشد، ص 588)